فواد خنديد و گفت:

  - اي كلك! براي اينكه برسونمت اينقدر چاخان مي كني؟ 

چهره مظلومي به خود گرفتم و گفتم: 

  - نه به خدا باور كن كه دوستت دارم.

فواد سوئيچش را برداشت و گفت:

  - بهتره به جاي اين لوس بازي ها بروي سوار بشي كه داره دير مي شه!

چشم بلندي گفتم و با خداحافظي از بابا و مامان ساك دستي ام را برداشتم و از خانه بيرون آمدم و به طرف اتومبيل فواد رفتم. در همان لحظه بابا و مامان هم به همراه فواد از خانه بيرون امدند در دست مامان كاسه آبي بود كه قصد داشت پشت سرم بريزد. مامان مدام در حال توصيه كردن بود و مي گفت:

  - عزيزم مراقب خودت باش و به محض رسيدن به اصفهان به من زنگ بزن و خبر سلامتي ات را بده.

در اتومبيل نشستم و با دست روي ماه آنها را از دور بوسيدم و گفتم:

  - چشم مامان.

مامان در حالي كه پشت سرم آب مي ريخت گفت:

  - خداحافظ دخترم.

در بين مسير فواد تك سرفه اي كرد و گفت:

  - فرناز جان اگر كار خاصي يا خدايي ناكرده مشكلي برايت پيش آمد از باربد كمك بگير البته خودم خيلي سفارشت را به او كردم.

خنديدم و گفتم:

  - آخه فواد جان مگه مي خواهم به كره ماه سفر كنم؟

فواد خيلي شمرده گفت:

  - خوب همين كه چند روزي از ما دور هستي و ازت بي خبريم باعث نگراني ما مي شود پس حسابي مراقب خودت باش.

در دل به حرف هاي فواد خنديدم و با خودم گفتم ببين من را به دست چه كسي سپرده؟ باربد! اگر فواد مي دانست كه اين آقا باربد چقدر براي من دردسر ساز شده و چقدر مرا اذيت كرده عكس العملش چه بود؟ با توجه به اينكه برادر خانمش هم است چه تنبيهي برايش در نظر مي گرفت؟

در عالم خودم بودم كه فواد چندين بار صدايم زد تا به خودم آمدم و با عجله گفتم:

  - ببخشيد فواد جان اصلا حواسم بهت نبود.

فواد با طعنه گفت:

  - اما من احساس مي كنم اخيرا هر وقت تو را مي بينم يا حواست نيست يا اينكه رنگ و رويت پريده! ناقلا نكنه دلت جايي اسير شده و روت نمي شه اعتراف كني؟

با شنيدن اين حرف فواد فكر كردم كه او همه چيز را مي داند براي همين احساس شرمي تمام وجودم را فرا گرفت. در حالي كه آب دهانم را به سختي فرو مي دادم به او گفتم:

  - نه...نه چرا اين طوري فكر مي كني؟ آن هم در مورد من!

فواد لبخندي زد و سپس گفت:

  - ببخشيد مثل اينكه من اشتباه كردم.

خوشبختانه با رسيدن به دانشگاه بحث ما هم نيمه تمام ماند از فواد خداحافظي كردم و به طرف دانشگاه رفتم. گروه بيست نفره اي بوديم كه عازم اصفهان شديم از اين بيست نفر هشت نفر آنها دختر بود و مابقي پسر و من با هيچ يك از دختران گروه صميمي نبودم براي همين جدا از بقيه روي صندلي نشستم دقايقي بعد باربد هم وارد اتوبوس شد و نگاه گذرايي به همه انداخت و بعد نگاهش به روي من ثابت ماند قلبم در سينه فرو ريخت! او به آرامي نزديكم شد و گفت:

  - صبح بخبر فرناز خانم.

بدون آنكه نگاهش بكنم پاسخش را دادم طولي نكشيد كه باربددقيقا روبروي من روي صندلي نشست. خودم را كمي جمع و جور كردم و پرده اتوبوس را كنار زدم و سعي كردم با نگاه كردن به خيابان ها خود را نسبت به او بي تفاوت نشان دهم. خوشبختانه با حركت اتوبوس و با گذشت اندك زماني بي خوابي شب گذشته به من فشار آورد سرم را به پشت صندلي تكيه دادم و خيلي زود چشمانم سنگين شدند. زماني چشم باز كردم كه اتوبوس تقريبا نيمي از راه را پيموده بود و در كنار رستوراني توقف كرده بود. همه ي بچه ها تك تك از اتوبوس پياده شدند تا براي دقايقي رفع گرسنگي و خستگي كنند تنها كسي كه ميل به غذا خوردن نداشت و احساس خستگي هم نمي كرد من بودم. سر جاي خودم نشستم و نظاره گر مسافراني كه در كنار رستوران در حال رفت و آمد بودند شدم. باربد هنگام پياده شدن نگاهي به من انداخت و با تعجب گفت:

  - فرناز خانم اگه چيزي ميل داريد بدون تعارف بگوييد تا برايتان بياورم؟

ناخواسته نگاهش كردم و با لكنت گفتم:

  - نه...نه ممنون... چيز ي ميل ندارم.

باربد چنگي به موهاي پر پشتش زد و سپس گفت:

  - به هر حال من پايين ايستاده ام اگر به چيزي احتياج داشتي من را خبر كن.

باريد حرفش را زد و بعد بدون اينكه منتظر تشكر من باشد پايين رفت. با خود گفتم چه شده كه خودش را در مقابلم اين قدر متين و مودب نشان مي دهد! شايد به خاطر سفارش فواد بود كه در مقابلم احساس مسئوليت مي كرد؟ حسرتي خوردم و گفتم همه ي رفتار و حركات اين پسر عجيب به نظر مي رسه! آنقدر در شايد و اما غرق شده بودم كه با سر و صداي بچه ها كه وارد اتوبوس مي شدند به خودم آمدم در همان موقع كه هر كس داشت در سر جاي خود مي نشست ناگهان صداي زمخت زني به گوشم رسيد كه مي گفت:

  - فال... مي گيرم... فال.

كولي فالگير به درخواست چند تا دانشجو وارد اتوبوس شد بچه ها براي مدتي با حرفهاي بي سر و ته كولي خود را سرگرم كردند. دقايقي بعد كولي به طرف من آمد و گفت:

  - خوشگله نمي خواهي فالت را بگيرم؟

با شرم گفتم:

  - نه خانم احتياجي به اين كار ندارم!

اما او ول كن نبود و مدام اصرار مي كرد تا فالم را بگيرد. عصبي شدم و اسكناسي را از كيفم در آوردم و به او دادم و گفتم:

  - بفرماييد حالا ديگه خواهش مي كنم دست از سرم برداريد.

كولي پولم را پس داد و با چهره اي كه نشان مي داد از رفتارم دلگير شده گفت:

  - خانم پولت را براي خودت نگه دار من كه گدا نيستم!

يك لحظه از برخوردي كه با او داشتم پشيمان شدم و براي اينكه از دلش در بياورم به ناچار گفتم:

  - خوب ناراحت نشو فالم را بگير.

ادامه دارد....

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.