و بعد كف دستم را مقابلش گرفتم او خيلي سريع تر از چيز يكه فكر مي كردم شروع به گفتن كرد: 

 - دختر جون برخلاف زبانت قلب مهربوني داري! دختر موفق و سربلندي هستي يه جوون خوش تيپ، چهار شونه، با قدي بلند و قيافه اي جنتلمن توي طالعته! معلومه او را خيلي دوست داري!

در همان لحظه بدنم به يكباره خيس عرق شد چون باربد در صندلي مقابلم نشسته بود و شش دانگ حواسش به حرفهاي آن كولي بود. احساس مي كردم كه دارم ذوب مي شوم!

دوباره با حرف هاي كولي به خودم آمدم گفت:

- دخترم، دختر مهربان و خوش قلبم بايد بهت بگم كه بهتره اونو را فراموشش كني آره به نفعته كه او را فراموش كني! راه تو و اون از هم جداست يعني هيچ وقت قسمت و تقديرتان با هم نيست.

موهاي بدنم سيخ شد و وحشتي عجيب سراپايم را فرا گرفت طوري كه ديگر ادامه حرف هاي مزخرفش را گوش دهم. در اين حين باربد با صدايي كه احساس مي كردم گرفته است رو به زن كرد و گفت:

- فال من را بگير.

و بعد دستش را جلو برد بدون آنكه نگاهش كنم گوش هايم را تيز كردم و آماده شنيدن شدم. كولي لحظاتي به كف دست باربد خيره شد و فقط سكوت كرد. باربد به او گفت:

- پس چي شد؟ بگو ديگه؟

كولي با خونسردي گفت:

- جوون با مرامي هستي اما سرنوشتت را نمي دانم دقيق برايت بگويم چون چيز مشخصي نمي توانم در آن ببينم همه چيز در سرنوشتت گنگ و نامفهومه!

كولي اين را گفت و سپس سرش را چند بار تكان داد و ادامه داد:

- هيچ چيز نمي بينم هيچ چيز....

باربد با حرص دستش را پس كشيد و گفت:

- عجب فالگير قهاري هستي؟

كولي به حرف باربد توجهي نكرد و خيلي زود از اتوبوس پياده شد و به طرف يك اتوبوس ديگر كه تازه از گرد راه رسيده بود رفت... در دل او را نفرين كردم و گفتم، لعنت به تو كولي... آخه تو، توي اين بر بيابون چه مي كردي؟ چرا با گفتن آن حرف هاي بي سر و ته ات قيامتي در دل من بيچاره انداختي؟ دوباره آهي از دل كشيدم و با خودم گفتم، نكند حرف هاي او درست از آب در بيايد نكند او خود سرنوشت من باشد كه به صورت اين كولي در آمده بود... با حالتي فوق العاده عصبي چشمانم را بستم و به درون طوفان زده ام سفر كردم. حرف هاي او بارها در ذهنم مرور مي شد و حالم را دگرگون تر مي ساخت كولي لعنتي بد جوري ذهن و افكارم را در هم ريخته بود! ساعتي بعد به اصفهان رسيديم و به درخواست اكثر بچه ها به طرف سي و سه پل رفتيم تا ناهار را آنجا بخوريم و پس از رفع خستگي به دانشگاه برويم. زيبايي سي و سه پل باعث شد كه روح خسته و پژمرده ام جاني دوباره بگيرد و آرامش از دست رفته ام را دوباره به دست آورم. به تنهايي كمي در اطراف قدم مي زدم تا خستگي پاهايم برطرف شود در همان لحظه هم متوجه باربد شدم كه به طرفم مي آمد. با ديدنش دوباره به ياد حرف هاي آن كولي افتادم و سراپايم پر از ترس شد. وقتي كه در كنارم قرار گرفت با طعنه گفت:

- فرناز خانم معلومه حرف هاي كولي خيلي تاثير داشته چون رنگ و رويت حسابي پريده!

با عصبانيت گفتم:

- حرف هاي چرت آن كولي هيچي نفهم به اندازه سر سوزني هم در من تاثير نداشته!

باربد خنديد و در حالي كه مي خواست حرصم را در بياورد گفت:

- حالا ديگه اينقدر حرص نخور! عشقت چندان هم پسر بدي نيست كه بخواد بهت پشت پا بزنه.

با شنيدن حرفاش گرماي فوق العاده اي وجودم را فرا گرفت و قلبم شروع به تپيدن كرد به زحمت خود را جمع و جور كردم و با صداي لرزاني گفتم:

- آمدي كه همين را بگي؟

باريد دستش را در جيبش فرو برد و سپس موبايلش را بيرون آورد و آن را مقابلم گرفت و گفت:

- نه...نه... باور كن آمدم كه موبايلم را بهت بدم تا به فواد زنگ بزني. آخه يك ساعت پيش زنگ زد و خواست با تو حرف بزنه اما چون خواب بودي بيدارت نكردم حالا بيا بگيرش و به فواد زنگ بزن.

دستش را رد كردم و گفتم:

- احتياجي به همراه شما ندارم اگر بخواهم تماس بگيرم تلفن كارتي نزديك است، اونجا، اون طرف خيابان مي روم و تماس مي گيرم.

از اينكه گوشي را از دستش نگرفتم خيلي ناراحت شد و با عصبانيت گفت:

- واقعا كه دختر خودخواه و لجبازي هستي!

بي اعتنا از كنارش گذشتم و در دلم گفتم حقت بود! لحظاتي بعد به طرف كيوسك تلفن رفتم وارد كيوسك شدم و به همراه فواد زنگ زدم بعدش هم با مامان تماس گرفتم و خبر سلامتي خودم را به آنها دادم. هنگام برگشتن و گذشتن از خيابان باربد را از دور ديدم كه به درختي تكيه داده بود و با كنجكاوي مرا زير نظر داشت. آه بلندي كشيدم و نگاهم را از او گرفتم اما آنقدر گيج و آشفته بودم كه نفهميدم چگونه با بودن آن همه ماشين كه به سرعت عبور مي كردند به وسط خيابان آمدم! تنهاچيزي كه مرا به خود آورد صداي فرياد باربد بود كه داد زد فرناز مواظب باش... در هان لحظه با برخورد اتومبيلي به هوا پريدم و ديگر چيزي يادم نيامد.

اگر بگويم واقعا مرده بودم چندان هم بيراه نگفتم من تنها با معجزه ي نيرومند عشق بود كه دوباره برگشتم. درست به ياد دار كه روحم از بدنم جدا شده بود و مدام اين طرف و آن طرف را نگاه مي كرد احساس مي كردم همانند يك پرنده هستم كه مي توانم به هر جا كه دوست دارم پرواز كنم بالا مي رفتم، بالا و بالاتر... احساس سبك و راحتي داشتم و از هيچ چيز نمي ترسيدم اما زماني كه در اوج قرار گرفتم فردي كه چهره اش را نمي توانستم ببينم به من گفت برگرد! بعد با دست به پايين اشاره كرد و گفت آنجا، آن پايين يك نفر منتظرته. با تعجب از او پرسيدم چه كسي منتظر منه؟ گفت وقتي رفتي پايين خودت همه چيز را مي فهمي. تا خواستم سوال ديگري بپرسم آن شخص غيبش زد لحظاتي بعد احساس مي كردم به طرف پايين مي روم و هر چه پايين تر مي آمدم صداي آشنايي را مي شنيدم و سعي مي كردم بفهمم كه او چه كسي است اما متاسفانه چيزي نفهميدم. كم كم گرمي دستي را در دستم احساس كردم و بعد خيسي مايع گرمي كه به دستم مي خورد و وجودم را گرم كرد. اين بار با تمام قدرت سعي كردم به حرف هاي او گوش بدهم كه ناگهان صدايي شنيدم كه گفت:

- فرناز، عزيزم، عشقم برگرد. تو بايد برگردي و خوب شوي به خاطر باربد، تو كه دوست نداري باربد دق كنه؟ فرنازم تو بايد خوب بشي تا بهت بگم ديوانه وار دوستت دارم. تو بايد بفهمي كه من بازي را باختم و عاقبت اين من بودم كه به عشقت اعتراف كردم... فرناز! جان باربد دستت را تكان بده... به تمام مقدسات عالم قسم كه اگه خوب نشي خودم را مي كشم!

 

 

ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.