حالا ديگر يقين پيدا كرده بودم كه او كسي جز باربد نيست در بهت و ناباوري غرق بودم اما با نيروي عجيبي كه در خودم احساس مي كردم دستش را فشردم ولي هر چه خواستم چشمانم را باز كنم نتوانستم. مثل اينكه همين يك حركت دستم كلي براي او مسرت بخش بود چون صداي خوشحالش را شنيدم كه فرياد زد: 

 - دكتر... دكتر بيا... نگاه كن زنده است... خودم ديدم كه دستم را فشار داد... دكتر... دكتر...

باربد همچنان از شوق فرياد مي زد و دكتر را صدا مي كرد لحظاتي بعد دكتر با عجله بالاي سرم آمد و گفت:

- واقعا زنده ماندنش چيزي جز معجزه نخواهد بود!

در آن لحظه با خود گفتم پس من واقعا مرده بودم! نمي دانم چند ساعت يا چند دقيقه ديگر گذشت كه دوباره گرمي دستش را در دستانم احساس كردم و وجودم مثل كوره آتش داغ شد. حقيقت داشت و من در خواب و رويا نبودم! آيا عشق باربد به من حقيقي بود؟ آنقدر سوال مختلف به ذهنم فشار مي آورد كه مهلت فكر كردن به پاسخ آنها را نداشتم چون خيلي زود احساس سنگين شدن كردم و كم كم همه چيز از ذهنم پاك شد.

با احساس تشنگي و درد از خواب بيدار شدم. چشانم را باز كردم و گفتم تشنمه، آب مي خوام اما آنقدر صدايم آرام بود كه خودم هم نشنيدم چه برسد به اينكه كسي بخواهد بشنود و به من آب بدهد. سرم را چند بار به اطرافم تكان دادم تا اين كه حضور دو پرستار كه كمي آن طرف تر از تختم نشسته بودند را حس كردم. آن دو سرگرم صحبت با يكديگر بودند كه ناخواسته حرف هايشان به گوشم رسيد يكي از آنها به ديگري گفت دختره عجب شانسي داره! پسره داشت خودش را برايش مي كشت توي اين سه روز لب به غذا نزده و مدام دور و بر تختش چرخيده. پرستار دوم گفت آره معلومه خيلي دوستش داره! شايدم با هم رفيق بودند. يا اينكه شايد نامزدشه؟ اما هر دوتاشون هم خوشگل اند هم خيلي به هم مي آيند. درست در همان لحظه باربد به همراه نايلكسي از خوراكي وارد اتاق شد هر دو پرستار از جايشان بلند شدند و نگاهي خاص به هم انداختند و بعد هر دو از اتاق بيرون رفتند. باربد با گام هاي آرامي به طرفم آمد وقتي هر دو نگاهمان در هم قفل شد شرم عجيبي نسبت به هم احساس كرديم طوري كه باعث شد هم زمان با هم نگاهمان را از هم بگيريم. لحظاتي بين هر دوي ما سكوت سنگيني حاكم شد اما خيلي زود باربد با صداي لرزاني سكوت را شكست و گفت:

- فرناز خانم از اينكه سلامتي ات را بدست آوردي از ته دل خوشحالم شما واقعا من رو نصف عمر كرديد اگه خداي نكرده براي شما اتفاق بدي مي افتاد من بايد جواب خانواده ات را چه مي دادم. از اون مهم تر خود من بايد چكار مي كردم؟

با گفتن اين حرف سكوت كرد و به طرف پنجره اتاق رفت. خود را به نفهميدن زدم و به او گفتم:

- آقاي آشتياني اتفاق خاصي برايت پيش آمده؟

باربد در حالي كه به وضوح بغضش را فرو مي برد با صداي بسيار گرفته و دو رگه اي گفت:

- آره يه اتفاق برام رخ داده! يه اتفاق سرنوشت ساز! البته اين اتفاق مدت هاست كه برايم رخ داده اما نمي توانستم دركش كنم تا اينكه با تصادف كردن تو فهميدم كه اگر تو طوريت بشه من نابود مي شم!

قلبم به يكباره فرو ريخت و بدنم سست و لرزان شد گر چه مفهوم حرف هايش را مي فهميدم اما باز خودم را به ندانستن زدم و گفتم:

- آقاي آشتياني مي شه ازت خواهش كنم حرفت را راحت بزني؟

باربد صورتش را كامل به طرف پنجره گرفت و گفت:

- فرناز خانم شما دختر زرنگي هستيد بعيد مي دانم با ماجراهايي كه داشتيم منظورم را نفهميده باشيد؟

باريد لحظه اي سكوت كرد و دوباره ادامه داد:

- نكنه مي خواي به پات بيفتم و التماست كنم البته اگه تو اين طوري بخواهي حتما اين كار را مي كنم غرور من در برابر عشق تو چيز مزخرفيه تو بيش از اوني كه تصورش را بكني براي من مهم هستي!

نمي دانم چرا بدون اين كه اختيار خودم را داشته باشم لبهايم لرزيد و بغض كهنه ام را كه مدت ها بود آزارم مي داد رها كرده و با صداي بلندي شروع به گريه كردم. باربد با تعجب برگشت و نگاهم كرد و بعد به سرعت به كنار تختم آمد و درحالي كه دستمال كاغذي را از جيبش بيرون مي آورد و اشك هايم را پاك مي كرد با مهرباني گفت:

- فرناز خانم خواهش مي كنم گريه نكن باور كن ديگه تحمل گريه كردنت را ندارم. گوش كن مي خواهم يك قصه برايت تعريف كنم قصه اي كه مي دانم شنيدنش دلت را تسكين مي دهد! نمي خواهي بداني در مورد كي و چيه؟

باربد لبخند مليحي زد و دوباره گفت:

- مي خواهم قصه خودم را برايت بگويم.

لحظاتي سكوت كرد و بعد براي اولين بار اسمم را صدا زد و گفت:

- فرناز حوصله شنيدنش را داري؟

نگاهش كردم و تنها با نگاه بارانيم به او فهماندم كه مي تواند بگويد.

باربد بدون درنگ شروع به صحبت كرد:

- من از همون بچگي پسر كله شق و مغروري بودم بزرگترين تفريح و لذتي كه داشتم اين بود كه مدام سر به سر اطرافيانم بگذارم، اذيتشون كنم و آنها را حرص بدهم و كلي از اين كارم لذت ببرم. همه اين كارها شده بود شيطنت هاي دوران كودكي ام كه متاسفانه با همين خلق و خو بزرگ شدم البته با اين تفاوت كه ديگر كسي را اذيت نمي كردم و كاري هم به كسي نداشتم اما هنوز مغرور و كله شق بود. تا زماني كه در دانشگاه اصفهان تحصيل مي كردم حتي زيباترين دختر دانشكده هم نتوانست غرور مرا آب كند و به قولي دلم را اسير خودش كند! به هر حال اين براي خودم هم تا حدود زيادي عجيب بود كه در مقابل بهترين دختراني كه مدام دور و بر مي گشتند هيچ احساسي نداشتم كه بخواهم در مقابل آنها ابراز احساسات كنم. در نهايت با انتقاليم از دانشگاه اصفهان موافقت شد و براي هميشه از انجا خداحافظي كردم و به تهران برگشتم. اوايل وقتي به كلاس مي آمدم و تو را مي ديدم با اون همه زيبايي كه داشتي باز هم برايم فرقي با بقيه نمي كردي اما به مرور زمان وقتي با پسر هاي كلاس رابطه دوستانه برقرار كردم متوجه شدم كه هيچ كدام دل خوشي از تو ندارند. در هر بحثي كه پيش مي آمد مي گفتند كه دختر خودخواه و مغروري هستي مدام تكرار مي كردند كه به هيچ پسري روي خوش نشان نمي دهي. خلاصه اينكه تو شده بودي بحث اساسي محفل آنها و يا به نوعي ديگر با اين سر سختي كه از خودت نشان مي دادي آنها را حسرت به دل گذاشته بودي! در حالي كه آنها فقط خواهان يك نگاه پرشور از طرف تو بودند. به هر حال تمام اين حسرت ها مثل يك عقده در دلشان جاي گرفته بود و به نوعي از تو بدشان مي آمد.

با توجه به صحبت هاي آنها كم كم تحريك شدم كه هم تجديد خاطراتي بر دوران كودكي ام كنم و هم اينكه تو را به طرف خودم جلب كنم تا بتوانم حسابي اذيتت كنم و در كل انتقام همه بچه هاي كلاس را از تو بگيرم. درست ياذمه يك روز ازت خواستم كه برسونمت اما آنچنان با سردي باهام برخورد كردي و به قولي سنگ روي يخم كردي! كه از همان جا كينه ات را در دلم گرفتم و مصمم شدم هر طوري كه شده تو را عاشق خودم كنم و به طرف خودم بكشانمت تا غرور و خودخواهيت را ازت بگيرم و خردت كنم! و با اين كار به همه ثابت كنم من تنها كسي بودم كه از عهده تو برآمدم. البته انتظار چنداني براي اين كار نكشيدم چون تو با نيم نگاهي كه هراز گاهي به طرفم مي انداختي به من فهماندي كه از من خوشت آمده و حسابي در دام افتادي. با هر ترفندي بود شماره موبايلم را بهت رساندم تا به من زنگ بزني اما بر خلاف تصورم اين كار را نكردي، فهميدم كه مغرور تر از اوني هستي كه فكرش را مي كردم. تا اينكه يكي دو روز به دانشكده نيامدم و برايت نقشه كشيدم قصد داشتم هنگامي كه از دانشگاه بيرون مي آيي و منتظر تاكسي مي شوي اتفاقي خودم را سر راهت سبز كنم و هر طوري شده تو را سوار ماشينم كرده و با حرف هاي عاشقانه مجذوبت كنم. متاسفانه روز اول نقشه ام نگرفت اما در روز دوم نيم ساعت زودتر از اينكه كلاسمان تمام شود آمدم و در اطراف دانشگاه اتومبيلم را پارك كردم مدام الفاظ عاشقانه را با خود تكرار مي كردم تا جلوي تو به نحو احسن از انها استفاده كنم. دقايقي طول نكشيد كه تو را ديدم از دانشگاه بيرون آمدي بشكني زدم و اتومبيلم را روشن و به آرامي شروع به رانندگي كردم. در همان لحظه تو بي خبر از همه جا وارد كيوسك تلفن شدي نمي دانم چرا حس عجيبي بهم مي گفت كه تو به من زنگ خواهي زد. وقتي شماره مجهول را بر روي تلفنم ديدم دوست داشتم از خوشحالي فرياد بزنم بهتر از اين نمي شد اول فكر كردم كه با من صحبت خواهي كرد اما ظاهرا سكوت را ترجيح دادي و هيچ نگفتي! من كه حالا صد در صد تو را شناخته بودم به طرف كيوس تلفن به راه افتادم و گوشه اي ايستادم و تو را زير نظر گرفتم و....

 

 

ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.