باربد در اينجا سكوت كرد.... و بعد نيم نگاهي به چهره ي شرمسارم انداخت و حرفش را ادامه داد: 

  - آره به همين راحتي مچ ات را گرفتم تا بعدها با ديدن من شرمنده شوي اما تو بي اندازه مغرور بودي باعث شدي تا همه ي محاسباتم در موردت اشتباه از آب درآيد! خلاصه چند وقت از اين ماجرا گذشت و من تا آمدم تو را عاشق خودم كنم ديدم كه خودم عاشق تو شدم آن هم تنها عاشق و شيداي همين غرورت. خيلي جالب بود در همان دامي كه براي تو پهن كرده بودم خودم اسير شدم، روز و شبم را ازم گرفتي و باعث شدي تا بيشتر وقتم را به فكر كردن به تو اختصاص بدم! هر چه خواستم به خاطر اون توهين هايي كه به خانواده ام كردي ازت متنفر بشوم باز هم نشد. در اين گير و دار بودم كه چگونه بهت ثابت كن كه عاشقت شدم كه يك روز عاطفه به من گفت باربد يكي از همكارانم از من خواستگاري كرده، ازت مي خواهم كه به محل زندگيشان بروي و در مورد خانواده اش برايم تحقيق كني... وقتي عاطفه گفت اسم خواستگارم فواد فاخته است ناگهان نام و نام خانوادگي تو در ذهنم زنده شد و قلبم مثل طبل در سينه ام شروع به تپيدن كرد. با اين كه او را نمي شناختم اما حسي بهم مي گفت كه او از نزديكان توست. همان طوري كه جريان آشنايي فواد و عاطفه را قبلا برايت گفتم وقتي فهميدم كه خواهر فواد هستي يقين يافتم كه خدا تو را براي آينده من آفريده است با اين وصلت من و تو مي توانستيم بهم نزديك تر شويم! 

باربد در اين جا نفس عميقي كشيد و گفت:

- هر چه مي گذشت من بيشتر بهت علاقه پيدا مي كردم مي دانستم همان قدر كه من تو را دوست دارم تو هم مرا دوست داري اما متاسفانه آنقدر سر به سرت گذاشته و تو را حرص داده بودم كه ديگه رويم نمي شد بهت بگم، من واقعا عاشقت هستم و جز فكر و خيال تو هيچ فكر و خيالي در سرم نيست اما با اين تصادف وحشتناكي كه تو كردي يقين داشتم اگر خوب نمي شدي من قطعا رواني مي شدم و يا خودم را از بين مي بردم.

باربد دستي به موهايش كشيد و گفت:

- آره فرناز خانم قصه ما به سر رسيد اما باربد هنوز به مقصد نرسيده.

و دوباره نگاهم كرد و با شور خاصي گفت:

- اي كلك آخر تو برنده اين بازي شدي و اين من بود كه بازنده عشق تو شدم و پيش تو عشقم را اعتراف كردم. مي دانم اگر اعتراف نمي كردم تو آنقدر مغرور بودي كه بايد آرزوي شنيدن اعتراف از زبان تو را با خود به گور مي بردم!

حرف هاي باربد درست مثل شوكي بود که به من وارد مي شد با خود گفتم آيا باربد حقيقت را بيان كرد؟ آيا او واقعا عاشق من شده؟...نه...نه او دروغ مي گويد اين هم حتما يكي ديگر از نقشه هاي جديد اوست. آري او حتما نقشه اي ديگر برايم دارد با صداي باربد به خود آمدم كه گفت:

- فرناز، فرناز تو چت شده؟

نگاهي پر از خشم بهش انداختم و گفتم:

- آقاي آشتياني از شما خواهش مي كنم كه منو به حال خودم رها كني من ديگر تحمل اين بازي جديدت را ندارم. تو مي خواستي شخصيت و غرور مرا جريحه دار كني كه موفق شدي ديگر چه چيزي از يك دختر فنا شده اي مثل من مانده كه تو مي خواهي...

باربد با عجله حرفم را قطع كرد و گفت:

- فرناز باور كن داري اشتباه مي كني من از اعماق وجودم خواهان تو هستم. البته قبول دارم به تو خيلي بدي كردم و حالا هم هر مجازاتي كه دوست داري برايم در نظر بگير اما خواهش مي كنم كه مرا از خودت طرد نكن من بي تو مي ميرم.

دوباره بغضي برگلويم مهمان شد و به يكباره شكست ملحفه را روي سرم كشيدم و با هق هق گفتم:

_ آقاي آشتياني خواهش مي كنم برو و منو تنها بگذار من به اين تنهايي احتياج دارم.

در اين هنگام صدايش به گوشم رسيد كه گفت:

- فرناز گريه نکن خواهش مي كنم ازت تمومش كن هر كاري بگي من انجام ميدهم من الان مي روم بيرون و تو را تنها مي گذارم اما بايد بهم قول بدي كه اگر خواستي به تنهاييت سفر كني مرا همسفر خودت كني در نهايت به من فكر كن و به عشق من بينديش كه چگونه عاشقانه دوستت دارم. فرناز خواهش مي كنم منو تنهام نذار من بي تو نابود مي شوم....

باربد بعد از پايان حرفش از اتاق بيرون رفت و به آرامي در را بست و مرا با دنياي خودم كه چيزي جز فكر كردن به او نبود تنها گذاشت.

با وارد شدن پرستار جديد به اتاقم فرصت فكر كردن به باربد را از دست دادم. او لبخند زنان به طرفم آمد و گفت:

- دخترم حالت چطوره؟

- ممنون كمي بهترم.

- خدا را شكر! واقعا خوب شدن تو شبيه يك معجزه بود نمي دانم شايد هم دل خدا براي نامزدت به رحم آمد توي اين دو سه روز اينقدر برات بي قرار بوده كه نه لب به غذا زده و نه از پشت در اتاقت دور شده بايد قدرش را بدوني هر چند كه او حق دارد اينگونه برايت دلواپس باشد.

هر چه خواستم زبانم را در دهان بچرخانم و بگويم ما نامزد نيستيم نتوانستم گويي لال شده بودم. شايد هم از اين تصور فكري پرستار لذت مي بردم و نمي خواستم آن را بر هم بزنم. لحظاتي بعد آمپولي را در بازويم فرو برد كه از درد سرم را يك لحظه بلند كردم اما ناگهان درد شديدتري را در سرم احساس كردم و با صداي بلندي گفتم آخ... تازه يادم آمد كه دور سرم كامل باند پيچي شده است. پرستار با عجله دستم را گرفت و گفت:

- خانم شما نبايد تكون بخوريد اين درسته كه خدا جان دوباره اي به شما داده اما بايد بدانيد كه نبايد كوچكترين فشاري به سرتان وارد شود.

نفس عميقي كشيدم و به او گفتم:

- چشم مواظب خواهم بود.

لحظاتي بعد پرستار اتاق را ترك كرد زير لب با خودم گفتم يعني باربد راست مي گويد كه عاشق من شده است؟باور كنم كه كس ديگري در زندگيش نيست؟ به يكباره ياد حرف هاي كولي افتادم و وجود در هم ريخت در دل عاجزانه از خدا خواستم كه حرف هاي احمقانه او پوچ باشد. از خدا خواستم كه در اين راه كمكم كرده و عشق من و باربد را استوار و پاينده كند. در همان لحظه دوباره در اتاقم باز شد و تك تك بچه هايي كه با هم همسفر بوديم به همراه گلهاي زيبايي وارد اتاقم شدند و همه دور تختم گرد آمدند هر كدام تك تك حالم را پرسيدند و مدام از اين كه سلامتي ام را بدست آوردم خدا را شكر مي گفتند. رفتار آنها آنقدر با من مهربان بود كه باعث شد كلي از رفتار سردي كه با آنها داشتم پشيمان شوم. از تك تكشان تشكر كردم و گفتم اميدوارم يه روز پاسخگوي محبت شما باشم يكي از پسرها كه بسيار شوخ طبع بود گفت:

- خانم فاخته اين تصادف خيلي هم بد نبود چون اوضاع و احوال دروني باربد خان را فاش كرد!

 

 

 

ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.