ديگري حرف او را ادامه داد و گفت: 

  - آره واقعا همين طوره! چهره ي باربد خان در آن روز ديدني بود اي كاش كه خودمان نترسيده بوديم و از او فيلم مي گرفتيم. چنان شتابان خودش را وسط خيابان انداخت و يقه ي آن راننده بيچاره را گرفت كه اگر او را جدا نمي كرديم يقينا راننده را مي كشت.

همه بچه ها چه دختر و چه پسر براي باربد كركري مي خواندند و بعد با هم مي خنديدند. از شدت شرم سرم را پايين انداخته بودم و تنها به حرفهاي آنها گوش مي دادم در نهايت روزي بسيار خاطره انگيز با وجود آنها برايم رقم خورد. حالا ديگر عشق باربد نسبت به من براي همه آشكار شده بود و من ديگر يقين پيدا كرده بودم كه باربد مرا مي خواهد! به حدي از اين احساس شاد و خرسند بودم كه ديگر نه دردي در سر و نه در هيچ كدام از اعضاي بدنم حس نمي كردم با دنيايي از خاطرات زيبا و جالب ديده روي هم گذاشتم و به ياد باربد سفر كردم تا شايد در خواب به ديدارم آيد و حرف هاي امروزش را يكبار ديگر برايم تكرار كند.

با بوي معطر و دلپذيري كه حس بويايي ام را تحريك مي كرد بيدار شدم و دسته گل رز زيبايي را در كنار تختم ديدم آنها را به آرامي برداشتم و بوييدم بويي كه پيام آور عشقي زيبا بود. با تمام وجودم گلها را دوباره بوييدم و شميم عشق را در تك تك سلولهاي بدنم جاري كردم با قرار گرفتن باربد در كنار تختم احساس زيبايم دو چندان شد. با صداي گرم و گيرايش گفت:

- خانم خانما حالت چطوره؟

با شرم نگاهم را به گلها دوختم و گفتم:

- ممنون.

او دوباره گفت:

- فكر نمي كردم عشقم اينقدر خجالتي باشه!

ناخواسته چشمهايم را به سويش چرخاندم و نگاهمان در هم قفل شد نگاهي كه ديگر از آن ترسي نداشتم و حالا چنان درش غرق بودم كه هيچ چيز ديگري جز عشق و عشق و عشق نمي ديدم. عشقي كه در آن نگاههايمان با هم حرف مي زد و اصلا احتياجي به زبان نبود حالا ديگه جاي هيچ شكي برايم نبود چون با تمام وجود عشق باربد را باور كرده بودم و وجود نازنين اش را پذيرفته بودم. زماني كه از آن نگاه شيرين دل كندم و به خود آمدم ناگهان به ياد خانواده ام افتادم و با عجله به باربد گفتم:

_ آقاي آشتياني؟

باربد با اخم بامزه اي گفت:

- باربد!

با شرم گفتم:

- آقا باربد!

دوباره با تحكم گفت:

- فقط باربد.

لحن گرمش آتشي بود كه وجودم را شعله ور كرد طوري كه به كلي فراموش كردم چه مي خواستم به او بگويم؟ در اين لحظه باربد گفت:

- فكر كنم مي خواستي چيزي ازم بپرسي درسته؟

لحظاتي سكوت كردم تا همه چيز دوباره به خاطرم آمد و به او گفتم:

- مي خواستم بدانم آيا خانواده ام در جريان تصادفم هستند؟

باربد ابتدا در مقابل سوالم فقط نگاهم كرد و بعد چند بار سرش را تكان داد و گفت:

- توي اون سه روز كه تو بي هوش بودي اگه بهت بگم كه منم هوش و حواسم را از دست داده بودم باور نمي كني من تازه ديروز كه تو حالت كمي بهتر شد و چشم باز كردي حال خودم را فهميدم. تازه همين نيمه هاي صبح بود كه به خاطرم آمد خانواده ات را در جريان نگذاشتم.

با عجله گفتم:

- يعني حتي فواد هم به گوشي ات زنگ نزد؟

باربد گفت:

- متاسفانه توي اين مدت گوشي را خاموش كرده بودم.

بعد از گفتن اين حرف باربد فورا گوشي را از جيبش بيرون آورد و گفت:

- الان به فواد زنگ مي زنم.

باربد اين را گفت و فورا شماره موبايل فواد را گرفت. لحظاتي بعد با برقرار شدن ارتباط شروع به صحبت نمود و خلاصه اي از جريان تصادفم را برايش بازگو كرد اما چون فواد باور نمي كرد كه سلامت هستم به ناچار باربد گوشي را به طرفم گرفت و گفت:

- بهتره خودت باهاش صحبت كني.

گوشي را گرفتم به محض اينكه صداي فواد را شنيدم بغض گلويم را فشار داد اما به زحمت آن را فرو دادم و با فواد صحبت كردم. فواد كه از لحن گفتارم پي به دلتنگي ام برده بود فورا گفت:

- فرناز جان كمي تحمل كن و مراقب خودت باش تا ما به اتفاق بابا و مامان هر چه زودتر حركت كنيم و بياييم.

فواد اين را كه گفت با عجله خداحافظي كرد و سپس ارتباط قطع شد.

با گرمي دست نوازشگري كه صورتم را لمس مي كرد از خواب بيدار شدم و با ديدن مامان و بابا و فواد و عاطفه كه نويد در آغوشش خواب بود اشك در چشمانم حلقه بست. مامان مثل هميشه نتوانست جلوي احساسش را بگيرد و اشك هايش روي صورتش جاري شد و با صداي لرزاني گفت:

- فرناز جون يعني باور كنم گه حالت خوبه و هيچ مشكلي برات پيش نيامده!

لبخندي به رويش زدم و گفتم:

- آره مامان جون باور كن كه حالم خوبه.

بابا، با گفتن خدا را شكر به طرفم آمد و گونه ام را بوسيد لحظاتي بعد فواد و عاطفه هم به كنارم آمدند و محبت شان را ابراز كردند و من كلي با ديدنشان خوشحال شدم. در اين ميان باربد ساكت و خاموش يه گوشه ايستاده بود و فقط مرا مي نگريست! به لطف خدا سلامتي كاملم را بدست آوردم و سه روز بعد مرخص شدم و بدون آنكه در اردو شركت كرده باشم به همراه بابا و مامان و عاطفه و فواد راهي تهران شدم. در لحظه جدا شدن از باربد چنان هر دو براي مدتي به هم زل زديم كه تك تك افراد خانواده ام عشق را در چشمان هر دوي ما ديدند چون درست در لحظه اي كه از باربد خداحافظي مي كردم فواد با طعنه گفت:

- معلومه كه تصادف خوش يمني برات بوده فرناز جان!

از شدت شرم سرخ شدم و هيچ نگفتم. وقتي فواد با سرعت از كنار باربد رد شد درست مثل اين بود كه قلبم را در آنجا جا گذاشته بودم. باربد در اصفهان به گروه ملحق شد و من به تهران باز گشتم ولي لحظه اي آرام و قرار نداشتم. خبر تصادف و جريان عشق من و باربد مثل بمبي در دانشگاه منفجر شد روزي كه بعد از ده روز غيبت به دانشكده رفتم در همان ساعت هاي اوليه كلاس اكثر بچه ها يا نگاه خاصي به من مي كردند و يا متلك هايي بهم مي پراندند اما ديگر برايم مهم نبود كه ديگران بفهمند كه من عاشق باربد شده ام چون مي دانستم كه قلب باربد را بالاخره تصرف كرده ام و به زودي نامزدي ما رسمي خواهد شد. دقايقي بعد وقتي ندا وارد كلاس شد و مرا سر جاي خودم ديد بدون توجه به بچه هاي كلاس فريادي از شادي كشيد و بعد به طرفم آمد و در آغوشم گرفت و در گوشم آغاز عشق من و باربد را تبريك گفت. او آن قدر از شنيدن ماجراي من و باربد خوشحال شده بود كه نمي توانست خودش را كنترل كند عاقبت با آمدن استاد هر يك در سر جاي خود نشستيم و كم كم به محيط كلاس برگشتيم. آن روز از درس هيچ نفهميدم دقيقا حال باربد هم مثل من بود چون مدام به ساعت مچي اش نگاه مي كرد و بي صبرانه منتظر پايان كلاس بود عاقبت زمان با ديرترين ثانيه ها گذشت و بچه ها با گفتن خسته نباشيد به استاد يكي پس از ديگري كلاس را ترك كردند. با خلوت شدن كلاس باربد به طرفم آمد و گفت:

- عشق من حالش چطوره؟

با صداي لرزاني گفتم:

- ممنون خوبم تو چطوري؟

باربد قهقهه آرامي زد و گفت:

- خوب خوبم، از هميشه بهتر.

 

 

 

ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.