باربد در حالي كه از جايش بلند مي شد گفت: 

 - خودت را بگو كه با حرف هاي اون كولي احمق بي خود به دلت نگراني راه مي دهي!

لحظاتي بعد من هم از جاي خود بلند شدم و در دل حق را به باربد دادم و با خودم گفتم باربد درست مي گه اگه اون آينده نگر بود كه فكري براي خودش مي كرد. باربد با تكاني مرا به خود آورد و سپس هر دو از رستوران خارج شديم و ساعتي بعد او مرا به خانه رساند.

خواستگاري باربد از من خيلي راحت انجام گرفت هر دو خانواده با رضايت كامل نظر خود را نسبت به اين وصلت اعلام كردند و بدون هيچ مشكل خاصي تمام شرايط را به عهده من و باربد گذاشتند. وقتي باربد براي صحبت كردن به اتاقم پا نهاد براي دقايقي دور اتاقم چرخيد و با شوق گفت:

- فرناز بيا يه نيشگون از بازوم بگير ببينم خواب نيستم يعني واقعا اين منم كه توي اتاق تو هستم توي اتاق فرناز فاخته...!

از شادي او احساساتي شدم و اشك شوق در چشمانم حلقه بست با صداي لرزاني به او گفتم:

- باربد، من و تو هر دو بيداريم ببين سرنوشت چقدر مهربون بوده كه ما را در سر راه هم قرار داده!

باربد با نگاهي لبريز از عشق بهم گفت:

- ما بايد روزي دهها بار خدا را شكر كنيم كه ما رو براي هم آفريده!

باريد بعد از گفتن اين حرف به طرف تابلويي كه رو به روي تختم نصب شده بود رفت و نگاهي به تابلو انداخت و بعد با خود زمزمه كرد، كاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود. سپس نگاهش را به طرفم گرفت و گفت:

- پس تو هم به شعرهاي سهراب علاقه داري؟

تبسمي كرده و گفتم:

آره او اون يه يادگاريه!

باريد با تعجب گفت:

- يادگاري!؟

از اينكه كنجكاو شده بود لذت مي بردم دلم مي خواست كمي سر به سرش بذارم. بنابراين آه تصنعي كشيدم و گفتم:

- آره يادگاريه، راستش يه زماني يكي از عزيز ترين همكلاسي هايم كه اونو خيلي دوست داشتم اين قطعه شعر سهراب را برايم خواند از بس برام لذت بخش بود همون موقع اومدم و با خط درشت شعر را نوشتم و روبروي تختم نصبش كردم تا هميشه موقع خواب چشمم به تابلو بيفته و به ياد او بخوابم.

آنقدر با احساس جريان تابلو را براي باربد تعريف كردم كه او با نگاه مرموزي گفت:

- خوب حالا اين همكلاسيت دختر بود يا پسر؟

- پسر، يه پسري كه با همين كاراش منو جذب خودش كرد!

آشكارا رنگ چهره ي باربد تغيير كرد و بعد با صداي بم و گرفته اي گفت:

- مي شه بپرسم چرا باهاش ازدواج نكردي؟

گرچه از اين بازي لذت مي بردم اما ديگر تحمل ديدن ناراحتي باربد را نداشتم به خاطر همين زدم زير خنده و گفتم:

- آخه اون پسر الان توي اتاق منه و ما مي خواهيم حرفامون رو با هم بزنيم.

در اين لحظه باربد اخم بامزه اي كرد و گفت:

- حالا منو دست مي اندازي!

دوباره خنديدم و گفتم:

- تو چقدر حواس پرتي، اون روز رو يادت نيست همون روز كه تو، توي هواي باروني از من خواستي كه سوار اتومبيلت بشم اما من نشدم بعدش تو هم به خاطر اينكه به من بفهموني از راز دلم باخبري گفتي، اي كاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود. آره اينو گفتي و بعد با سرعت از كنارم رد شدي. همون موقع وقتي به خانه برگشتم بلافاصله نوشتمش و روبروي تختم زدمش تا مدام به يادت باشم.

باربد ناباورانه نگاهم كرد و گفت:

- تو ديگه كي هستي؟ يعني واقعا اينقدر منو مي خواستي اما تنها غرورت اجازه اعتراف بهت نمي داد؟ فرناز تو با اين كارات منو ديوانه خواهي كرد هر لحظه احساس مي كنم عشقي كه نسبت بهت دارم شعله ورتر مي شه.

با شرم گفتم:

- دل به دل راه داره.

باربد در حالي كه لبه تختم مي نشست گفت:

- خودم مي دانم!

هر دوي ما گر چه عاشقانه يكديگر را دوست داشتيم و همديگر را به خوبي مي شناختيم اما باز هم شمه اي از شخصيت و خصوصيات اخلاقي هم را براي يكديگر بيان كرديم كه خوشبختانه درصد بالايي از خصوصيات اخلاقي ما بهم نزديك بود و به قولي تفاهم كامل با هم داشتيم. در نهايت حرف آخر و تنها شرط من اين بود كه بعد از پايان تحصيلات هر دو جشن عروسي را برگزار كنيم كه باربد بدون هيچ مخالفتي شرطم را پذيرفت و بعد هر دو در حالي كه لبخند بر لبمان شكوفا بود از اتاق بيرون آمديم و به جمع پيوستيم. مجلس خواستگاري به همين راحتي به پايان رسيد و در نهايت قرار شد كه هفته ي آينده مراسم نامزدي بگيريم و صيغه ي محرميتي بين ما خوانده شود.

باريد شب نامزدي برايم سنگ تمام گذاشت بهترين هدايا و جواهرات را برايم هديه آورد. جشن را تا جايي كه مي توانست با شكوه و مجلل برگزار كرد و بدون آنكه من خبر داشته باشم تك تك بچه هاي كلاس را به جشنمان دعوت كرد كه اكثر آنها هم حضور يافتند. بچه ها تابلوي بسيار بزرگي و زيبايي برايمان هديه آوردند كه زير آن با خطي بسيار زيبا نوشته بود « بهم رسيدن دو پرنده عاشق و مغرور را به يكديگر تبريك مي گوييم، اميدواريم مرغ عشقتان همواره بر فراز آسمان پرواز كند.» از آنها صميمانه تشكر كرديم و بعد براي خوش آمد گويي به طرف مهمانان ديگر رفتيم. چيزي كه در اين ميان برايم عجيب بود راحيل دختر عموي باربد بود كه بدون هيچگونه كينه و ناراحتي از باربد شاد و قبراق مدام وسط سالن مي رقصيد و به نوعي مجلس را گرم مي كرد. بالاخره طاقت نياوردم و به باربد گفتم:

- باربد جان من تا حالا تصور ديگري از راحيل داشتم طوري كه فكر نمي كردم او در مجلس امشب ما حتي شركت كند اما الان مي بينم كه تصوراتم كاملا اشتباه از آب در آمد!

باربد خنده ي آرامي كرد و گفت:

- عزيزم راحيل خانم در يه جاي بهتري تورش رو پهن كرده!

- كجا؟

- ظاهرا پسر يكي از شركاي عموم به طور اتفاقي راحيل و مادرش را مي بيند و همان جا يك دل نه صد دل عاشق راحيل مي شود. تازه قراره به زودي مراسم نامزدي و عقد را برگزار كنند چون طرف كار و بارش اون طرف آبه و مي خواد ترتيب اقامت راحيل را هم بدهد البته به همراه مامي جونش!

 

 

ادامه دارد.....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.