خنديدم و گفتم: 

  - كه اينطور. 

- آره عزيزم ماجرا اين طوري بوده وگرنه اون چندان هم مهربون نيست كه بخواد مجلس نامزدي ما را گرم كنه!

در يك لحظه به ياد رامين افتادم و به باربد گفتم:

- باربد جون رامين را در جمع مهمانان نمي بينم. او...

باربد با عجله حرفم را قطع كرد و گفت:

- عزيزم اصلا خوشم نمياد كه اسم اون عوضي رو، روي لبهاي قشنگت بياري!

كنجكاو شدم كه علت اين همه تنفر باربد را نسبت به او بدانم كه باربد فكرم را خواند و با عصبانيت گفت:

- مي خوام بدونم ما بحث بهتري از اون موجود كثيف نداريم!

در حالي كه از لحنش خنده ام گرفته بود رو به او گفتم:

- باربد جان كاش مي دونستم توي اون مخت چي مي گذره؟

باربد در حالي كه دستم را مي كشيد و به رقص دعوتم مي كرد گفت:

- اون ديگه مخ نيست چون به حدي خراب و ديوونه ي تو شده كه مطمئنا چيزي جز خيال تو، توش نمي گذره!

باربد اين را گفت و به چهره ي من زل زد بعد به آرامي در گوشم زمزمه كرد:

- عزيزم، عشقم، تو امشب به حدي زيبا و دوست داشتني شدي كه قطعا اگر به خاطر حضور ميهمانان نبود تو را آنچنان در آغوشم مي فشردم كه هرگز رهايي نداشته باشي.

در جوابش خنده كوتاهي كردم و گفتم:

- باربد عزيزم تو همين طور آنچنان منو اسير خودت كردي كه اصلا امكان رهايي برايم وجود ندارد!

من و باربد آنقدر نجواهاي عاشقانه در گوش هم خوانديم كه اصلا متوجه گذر زمان نشديم زماني از حس و حال خودمان بيرون آمديم كه ميهمانان رفته رفته مجلس را ترك مي كردند. با خلوت شدن دور و برمان باربد، بار ديگر دستم را در دستانش فشرد و با مهرباني گفت:

- فرنازم به آسمون نگاه كن و ببين چقدر ماه و ستاره ها پر نور و درخشان شدند. من كه وقتي به آسمون نگاه مي كنم اين احساس بهم دست ميده كه اونا هم از رسيدن من و تو بهم خوشحالند.

باربد اين بار، با اشتياق كودكانه اي حرفش را ادامه داد و گفت:

- نگاه كن فرنازم اون ستاره رو ببين كه داره به ما چشمك مي زنه انگار مي خواد به من و تو تبريك بگه.

خنديدم و گفتم:

- بارببد جونم امشب همه چيز از نظر من و تو قشنگه چون اگه دقت كني مي بيني عشقي كه بين من و تو گره خورده اين زيبايي را دو برابر كرده پس بيا همين جا بهم قول بديم كه در بدترين شرايط زندگي باز هم عاشق هم بمونيم و حرمت عشق را نگه داريم آخه عشق خيلي مقدسه!

باربد سرش را به آرامي كنار گوشم آورد و گفت:

- عزيزم اينو بهت قول مي دم كه تا ابد بهت وفادار بمونم و عاشقت باشم!

باربد اين را گفت و سپس هر دو عاشقانه بهم نگريستيم و اشك شوقي بر پرده چشمان هر دويمان نشست. آه كه آن شب چه شب زيبا و رمانتيكي براي من و باربد بود، شبي كه از ته دل خوشبختي را احساس كردم.

به هر حال آن شب زيبا با تمام خوشي هايش گذشت حالا ديگر من و باربد رسما با هم نامزد شده بوديم. در دانشگاه هر دو مقابل چشمان دانشجويان و اساتيد با غرور و شانه به شانه ي هم قدم بر مي داشتيم و عشق پر شر و شورمان را به رخ ديگران مي كشيديم. آنچنان به هم وابسته شده بوديم و بهم عشق مي ورزيديم كه اگر كسي مي خواست عشقي را مثال بزند بدون درنگ از عشق من و باربد حرف مي زد خلاصه اينكه عشق ما شده بود ورد زبان همه ي كساني كه ما را مي شناختند. روزهايمان آنقدر شيرين و رويايي بود كه هرگز نمي توانم آن را توصيف كنم يا احساسات دروني ام را بيان كنم. در يك روز تعطيلي به سينما رفتيم و تماشاگر يك فيلم زيبا و غم انگيز شديم فيلم آنچنان مهيج بود كه هر دوي ما را محو تماشاي خود كرد اما متاسفانه هر چه از فيلم مي گذشت غم انگيز تر مي شد و دل احساساتي مرا تحريك مي كرد زماني به خود آمدم كه صورتم از اشك خيس شده بود و فيلم به پايان رسيده بود. بدون آنكه باربد متوجه چشمان باراني ام شود آرام و بي صدا اشكهايم را پاك كردم و به همراه او از سينما خارج شدم زماني كه در كنار باربد توي اتومبيل نشستم با تعجب نگاهي به چشمان قرمز و متورم شده ام انداخت و گفت:

- فرنازم تو گريه كردي؟ اون هم به خاطر يك فيلم؟

سرم را چند بار تكان دادم و به او گفتم:

- باربد جون، من حتي در فيلم هم تحمل اينو ندارم كه ببينم دو نفر با چه سختي بهم مي رسند و در آخر يه تصادف لعنتي اونها را از هم جدا مي كنه!

نگاه پر احساسم را به او دوختم و در ادامه حرفم گفتم:

- باربد يعني جدايي اينقدر سخته كه آدمو به مرز جنون مي كشونه؟

باربد حركت كرد و گفت:

- عزيز دل باربد مي شه ازت خواهش كنم اون فكر نازنين ات را با اين چيز ها خراب نكني؟ و از حال و هواي فيلم و سينما بيرون بيايي؟ در ضمن براي اولين و آخرين بار بهت هشدار مي دهم كه ديگه حق نداري اون چشمهاي قشنگت رو به اين روز بيندازي و گرنه مجبور خواهم شد براي هميشه از رفتن به سينما و ديدن هر چي فيلمه محرومت كنم!

- خنده ي كوتاهي كردم و به او گفتم:

- عزيزم خواهش مي كنم منو از رفتن به سينما محروم نكن در عوض قول مي دهم از اين به بعد جلوي احساساتم را بگيرم.

باربد دستم را گرفت و بعد فشار محكمي به آن داد و گفت:

- فرنازم تو اينقدر احساساتي بودي و من نمي دونستم؟

چشمانم را ريز كردم و گفتم:

- راستش دست خودم نيست از هر چي جدايي، دوري... چه مي دونم هر چي كه باعث مي شه دو نفر از هم دور بيفتند قلبم مي گيره و به درد مياد.

باربد نفس عميقي كشيد و گفت:

- تو نبايد به اين جور چيزها فكر كني تنها چيزي كه بايد فكرت را مشغول كنه اينه كه به باربد و عشقش بينديشي! اون وقت خواهي فهميد كه من چقدر ديوانه وار دوستت دارم اون وقته كه ديگه فكرهاي منفي به سرت نخواهد زد.

لحن باربد آنقدر محكم و قاطع بود كه ته دلم را قرص كرد و بعد با روحيه خوبي كه بدست آورده بودم گفتم:

- باربد من به خاطر داشتن وجود نازنين تو به خودم مي بالم و هزاران بار خداي بزرگ را شاكرم كه تو را سر راه من قرار داد.

 

 

 

ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.