در حالي كه باز هم احساساتي شده بودم حرفم را ادامه دادم و گفتم: 

 - باربد نكنه من يه وقت خواب باشم و تمام اين لحظات شيرين با تو بودن در رويا باشد! 

باربد در حالي كه لپم را محكم مي كشيد گفت: 

- فرنازم، من و تو بيداريم و هر دو داريم از عشقمون لذت مي بريم تازه هنوز كه چيزي شروع نشده؟ بعد از ازدواج حتي لحظه اي هم رهايت نخواهم كرد تا مبادا چهره ي زيبايت از مقابل ديدگانم محو شود.

حرف هاي زيباي باربد وجود عاشقم را صد چندان گرم تر كرد و بعد در حالي كه لبريز از زمزمه هاي عاشقانه او بودم مرا به خانه رساند.

با گذشت روزها عشق من و باربد هر روز رنگ تازه اي به خود مي گرفت و زيباتر از قبل مي شد. پدر و مادر باربد مدام مي گفتند هزاران بار خدا را شكر كه عاطفه و باربد را اينگونه خوشبخت مي بينيم. مامان هم تقريبا هر شب به بابا مي گفت از اينكه خوشبختي را در ني ني چشمان فواد و فرناز مي بينم هر روز جان تازه مي گيرم و خداي بزرگ را هزاران بار شاكر مي شوم كه زحمت هايمان به هدر نرفت و آنها در اساسي ترين مرحله زندگي فوفق و خوشبخت شدند. ما تقريبا هر هفته به منزل يكديگر مي رفتيم و همگي دور هم ساعات بسيار شيريني را تا پاسي از شب سپري مي كرديم.

يك شب كه مثل هميشه همگي منزل ما جمع بودند من در آشپزخانه مشغول كمك به مامان بودم كه خوشبختانه با آمدن عاطفه به كمك مامان من از كارها فارغ شدم. عاطفه گونه ام را بوسيد و با شوخي گفت:

- فرناز جون تو بهتره بري به باربد جونت برسي.

متقابلا من هم گونه ي او را بوسيدم و گفتم:

- عاطفه جون انشاا... بعدها جبران خواهم كرد.

در همان لحظه مامان سبدي را كه پر از وسايل سالاد بود بالا گرفت و خطاب به من گفت:

- فرناز جان بهتره زودتر بري و كمتر چاخان كني وگرنه ممكنه نظرم عوض بشه و تهيه سالاد را به تو واگذار كنم. نگاهي به سبد توي دست مامان كردم و ديگر ايستادن را جايز ندانستم و سريع از آشپزخانه بيرون آمدم و خودم را نجات دادم. باربد را تنها در حال بازي با نويد ديدم كه براي او شكلك در مي آورد و نويد هم قاه قاه مي خنديد. باربد آنقدر سرگرم بازي با نويد بود كه اصلا حضور مرا حس نكرد من هم به آرامي روي مبلي نشستم و بدون اينكه بازي آنها را بهم بزنم تماشاگر آن شدم طولي نكشيد كه باربد متوجه ام شد و با تعجب پرسيد:

- تو اينجا نشسته اي فرنازم؟ پس چرا چيزي نگفتي؟

از جايم بلند شدم و در حالي كه به طرف او مي رفتم گفتم:

- نمي خواستم بازيتون را بهم بزنم، باربد تو از بچه ها خوشت مياد؟ درسته؟

باربد نويد را بوسيد و گفت:

- من عاشق پسر بچه ها هستم!

كمي خودم را برايش لوس كردم و گفتم:

- حالا اگه بعد ها بچه ي خودمون دختر شد چي؟

باربد اخم بامزه اي كرد و گفت:

- ولي فرناز تو بايد براي باربد يه پسر تپل و خوشگل مثل نويد بياري...

خنديدم و گفتم:

- پسر پسر قند عسل...

ناگهان سكوت كردم و بعد شروع كردم به فكر كردن كه چه اسمي را براي پسر آينده مان انتخاب كنم كه به اسم باربد بيايد؟ خيلي زود جرقه اي در ذهنم خورد و با عجله به باربد گفتم:

- باربد اگه بچه مون پسر شد دوست داري اسمش را بذاريم فربد؟

باربد نگاهم كرد و گفت:

- حالا چرا فربد؟

با اشتياق خاصي گفتم:

- اولا كه فربد به اسم هر دوي ما مي آيد در ثاني از اون مهمتر اسم فربد يه اسم مخلوط از اسم من و توست اگه دقت كني دوحرف اول آن را از اسم من مي گيرد و دو حرف بعدش را از آخر اسم تو مي گيرد. جالبه نه؟

باربد براي لحظاتي به روبرويش خيره شد و چند بار با خودش زمزمه كرد فر...ناز، بار...بد و بعد در حالي كه برق خوشحالي از چشمانش مي جهيد گفت:

- اوه فرنازم تو حرف نداري! اسم قشنگي براي پسرمون انتخاب كردي از همين الان بايد لحظه شماري كنم تا روزي كه عروسي كنيم و بعد به انتظار فربد آشتياني بمانيم.

از اينكه باريد اينقدر ذوق زده شده بود پكي زدم زير خنده و به او گفتم:

- پس بايد حسابي دعا كنيم كه خدا به ما يه فربد بدهد!

باربد با شيطنت نگاهم كرد و گفت:

البته اگر تو بخواهي مي توانيم زودتر عروسي كنيم اينطوري فربد خان هم زودتر تشريف مي آورد!

با عجله گفتم:

- آقاي كم طاقت بي خود دلت را خوش نكن چون تا پايان تحصيلات هر دويمان هيچ خبري از عروسي نيست.

- من آخرش حريف تو نمي شم پس ناچارم كه اين دو ترم را هم صبر كنم.

فواد در كنار بابا و آقاي آشتياني در سالن پذيرايي نشسته بود صداي اعتراضش بلند شد و به باربد گفت:

- باربد خان اينقدر از همين الان خودت را خوار و ذليل نكن، مرد بلند شو بيا ساعتي را هم با ما بد بگذرون.

من و باربد هر دو از جا بلند شديم و در حالي كه به طرف سالن مي رفتيم باربد غر غر كنان گفت:

- امان از دست اين فواد كه چشم نداره منو در كنار تو ببينه!

خنديدم و گفتم:

- چاره اي نيست فعلا بايد بسوزيم و بسازيم.

در حالي كه باربد به سالن مي رفت من هم نويد را كه در آغوشم به خواب رفته بود به طرف اتاقم بردم تا در فضايي ساكت و آرام بخوابد. متاسفانه آن شب تا پايان ميهماني ديگر فرصتي نشد كه من و باربد در كنار هم بنشينيم به خاطر همين تمام نجوا هاي عاشقانه مان را به روز ديگر موكول كرديم.

 

ادامه دارد...

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.