خيلي برام جالب بود باربد به حدي از اسم فربد خوشش آمده بود كه قلب كوچكي را كه وسط آن فربد نوشته شده بود را خريده و آن را جلوي آينه اتومبيلش آويزان كرده بود. هر كس كنجكاو مي شد و از او مي پرسيد فربد كيه؟ باربد بدون هيچ شرمي مي گفت پسرمه. تمام لحظه ها و روزهاي زندگي ما توام با عشق مي گذشت و من واقعا احساس مي كردم كه خوشبخت ترين دختر دنيا هستم. باربد هر روز كه مي گذشت با من مهربانتر و عاشق تر مي شد كافي بود كه كوچكترين فرصتي به دست بياورد آن وقت مشتاقانه به ديدنم مي آمد و ما اوقات خوش را در كنار هم سپري مي كرديم كه البته اين كار باعث شد تا ما كلي از درس خواندن عقب بمانيم. من و باربد كه هر دو جزء ممتازترين دانشجويان كلاس بوديم حالا با افت تحصيلي شديدي مواجه شده بوديم و به زحمت نمره قبولي را كسب مي كرديم. با اين نمره هاي افتضاحي كه بدست آورده بوديم مدام از تك تك اساتيد طعنه و متلك مي شنيديم اما من و باربد به خاطر اينكه بهم رسيده بوديم هيچ چيز برايمان مهم نبود حتي درس خواندن هم اهميت آنچناني براي ما نداشت، حرف ها و هشدار هاي اساتيد را مثل پيه به بدن مي چسبانديم و بي خيال همه چيز مي شديم. 

تنها توي حياط كنار باغچه نشسته بودم و بي صبرانه انتظار باربد را مي كشيدم البته او مثل هميشه نگذاشت كه انتظارم به درازا بكشد و با دسته گل زيبايي به ديدنم آمد ضمن اينكه كارت دعوتي هم در دستش بود، گلها را از دستش گرفتم و آنها را بوييدم و صميمانه از او تشكر كردم. باربد تبسمي كرد و كارتي كه در دستش بود را باز كرد و گفت: 

  - به عروسي دعوت شدي. 

با تعجب به كارت دعوت نگاه كردم و گفتم: 

- عروسي كي؟

- بهتره خودت بخونيش.

كارت را از او گرفتم و با نگاهي به آن هوم بلندي كشيدم و گفتم:

- عروسي راحيل، چه زود!

باربد خنديد و گفت:

- ظاهرا آقا داماد خيلي زرنگه چون تمام كارهايش رو ظرف دو ماه انجام داده و توانسته اقامت راحيل و مادرش را درست كنه!

زير لب زمزمه كردم:

- به هر حال مباركش باشه اما فكر نمي كنم روز پنجشنبه بابا و مامان بتوانند بيايند چون هر دو كلاس دارند تنها مي مونه من كه....

باربد حرفم را قطع كرد و در حالي كه لپم را مي كشيد گفت:

- كه اونم بنده دربست در اختيارت خواهم بود.

لبخندي زدم و گفتم:

- پس سعي مي كنم بيام.

باربد اخم شيريني كرد و گفت:

- سعي مي كنم نشد بايد حتما بيايي!

باربد چشمانش را ريز كرد و دوباره گفت:

- مي خواهم تو رو نشون تك تك اونهايي كه نديدنت بدهم دلم مي خواد همه بدونند كه چه عروسكي نصيب باربد شده!

از شوق خنديدم و گفتم:

- پس با اين حساب بايد حسابي به خودم برسم.

باربد دستانم را در دستش فشرد و گفت:

- دقيقا تو بايد همون لباسي رو بپوشي كه براي عروسي فواد بر تن داشتي و با همون آرايش كه زيباييت را دو چندان كرده بود در جشن عروسي راحيل حضور داشته باشي و مثل يك ستاره در وسط مجلس بدرخشي!

مثل بچه اي تخس خودم را برايش لوس كردم و با شيطنت از او پرسيدم:

- يعني اون شب، شب عروسي فواد به نظر تو خوشگل شده بودم؟

باربد سرش را چند بار تكان داد و گفت:

- اي ناقلا يعني مي خواي بگي نمي دوني اون شب با دل من بيچاره چه كردي؟ آخ كه اون شب صد بار منو كشتي. خصوصا وقتي اون رامين حيوون صفت مثل يك شكارچي دور و برت مي چرخيد و مي خواست با نگاه هاي هرزه اش تو را شكار كند از فرط عصبانيت دلم مي خواست چشماشو در بياورم!

باربد اين را گفت و بعد براي لحظاتي سكوت كرد و ناگهان ادامه داد:

- نه... نه فرنازم تو بايد با سادگي هر چه تمام تر به عروسي بيايي اصلا دوست ندارم توي ديد آدم هاي گرگ صفتي مثل رامين و دوستانش كه يقينا توي اون جشن كم نيستند باشي!

از اينكه باربد نسبت بهم حساسيت نشان مي داد و به قولي غيرتي مي شد ته دلم احساس خوشايندي بهم دست مي داد و از اين رفتارش لذت مي بردم. بنابراين در جواب خواسته اش موافقت كردم و گفتم:

- باربد جان هر طور كه تو بخواهي من همان خواهم شد.

باربد از اينكه ديد من اين همه مطيع اش هستم به وجد آمد و با شوق سرم را در آغوش گرفت و گفت:

- فرنازم، عزيزم تنها مي تونم بگم كه تو يه فرشته اي كه خدا براي من آفريده اميدوارم بتوانم لايقت باشم.

در حالي كه بوي ادكلن خوش بويش را با تمام وجود مي بوييدم به او گفتم:

- باربد تو آنقدر براي من عزيزي كه قادرم هر كاري را كه تو بخواهي برايت انجام بدهم.

باربد بوسه اي بر گيسوان بلندم زد و گفت:

- فرنازم پس ازت خواهش مي كنم عشق منو حفظ كن.

تبسمي كردم و چندين بار پشت سر هم برايش سوگند خوردم كه تا آخرين لحظه هاي عمرم همچنان عاشقش بمانم.

روز پنجشنبه از راه رسيد و همان طور كه حدس مي زدم بابا و مامان هر دو كلاس داشتند و نيامدنشان به جشن عروسي راحيل توجيه مي شد. تنها من بودم كه بنا به قولي كه به باربد داده بودم بايد كم كم شروع به آماده شدن مي كردم خيلي سريع و كمتر از چند دقيقه دوش آب گرمي گرفتم و سپس موهايم را به كمك سشوار خشك كردم و آنها را با حالتي گوجه اي ساده پشت سرم جمع كردم و بعد به طرف كمد لباس هايم رفتم و دقايقي به لباس هايي كه در آن آويزان بود زل زدم و به اين فكر كردم كه كدام مناسب تر است بالاخره با توجه به نظر باربد ساده ترين لباسم كه كت و شلوار سرمه اي رنگي بود را بيرون آوردم و مشغول پوشيدن آن شدم و لحظاتي بعد كه داشتم خودم را جلوي آينه برانداز مي كردم صداي آيفون به گوشم رسيد. نگاهي به ساعتم انداختم و با خود زمزمه كردم حتما باربده، حدسم درست بود دكمه ي آيفون را فشار دادم و او وارد حياط شد از پشت پنجره نگاهي به او كردم و دستي برايش تكان دادم. باربد پيراهن و شلواري كرم رنگ بر تن كرده بود كه بسيار او را آراسته و خوش تيپ نشان مي داد با خودم زمزمه كردم بنازم به اين سليقه كه چنين جنتلمني را تور كرده! با ورود باربد به سالن به خودم آمدم و به طرفش رفتم باربد با ديدن من به وجد آمد و گفت:

- فرنازم فوق العاده زيبا شده اي!

با عشوه پاسخش را دادم:

 

- ولي باربد جون من كه در نهايت سادگي لباس پوشيدم.

 

ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.