باربد دستم را گرفت و منو به طرف خودش كشاند و گفت: 

 - مي دونم عزيزم ولي كار نقاش عالي بوده بنازم خالق بزرگي رو كه اين چنين تو رو زيبا آفريده! 

خنديدم و گفتم: 

- باربد جون تو هم فوق العاده خوش تيپ شدي.

باربد سرم را محكم به سينه اش چسباند و به آرامي زمزمه كرد:

- فرنازم من در برابر تو هيچم هيچ! عزيزم، عشقم اجازه بده چيزي نگم و فقط احساست كنم بذار اين لحظه هاي شيرين و خاطره انگيز را به دفتر خاطرات ذهنم بسپارم.

لحظاتي هر دوي ما سكوت كرديم و از گرماي عشق هم لذت برديم. صداي زنگ تلفن ما را به خود آورد و من براي جواب دادن به طرف گوشي رفتم. پشت خط خانمي بود كه شماره رو اشتباه گرفته بود و با معذرت خواهي گوشي رو قطع كرد. باربد در حالي كه با دستمال كاغذي عرق پيشاني اش را پاك مي كرد گفت:

- كي بود؟

- اشتباه گرفته بود.

باربد با حرص گفت:

- مزاحم لعنتي!

لبخندي به روي او زدم و گفتم:

- اتفاقا خيلي به موقع بود يه نگاه به ساعت بكن خيلي دير كرديم!

باربد نگاهي به ساعت مچي اش انداخت و گفت:

- حق با توئه.

و بعد به طرف آينه رفت و با دست موهايش را مرتب كرد و گفت:

- فرنازم من مي روم اتومبيل را روشن كنم تو هم زود تر بيا.

لحظاتي بعد مانتو و شالم را پوشيدم و نگاهي ديگر در آينه به خود انداختم و سپس با احساس رضايتي كه از خودم داشتم از خانه بيرون آمدم و با نشستن در كنار باربد او حركت كرد و بعد با قرار دادن نواري در ضبط صوت با خواننده شروع كرد به خواندن:

« تو را از بين صدها گل جدا كردم، تو سينه جشن عشقت را به پا كردم، عشق من.ع.ش.ق...م.ن.براي نقطه ي پايان تنهايي، تو تنها اسمي بودي كه صدا كردم، عشق من... ع.ش.ق..م.ن.»

باربد انچنان با احساسات آن ترانه را مي خواند كه اصلا حواسش به رانندگي نبود من كه حسابي ترسيده بودم با لحني جدي گفتم:

- باربد خواهش مي كنم ظبط را خاموش كن.

باربد به خودش آمد و چشم بلندي گفت و بعد در حالي كه آن را خاموش مي كرد گفت:

- بفرماييد اين هم از اين، عشق من حالا خيالت راحت شد؟

- حالا شدي يه پسر خوب!

ساعتي بعد به باغ مورد نظر كه جشن عروسي راحيل در آن بر پا شده بود رسيديم. از توي آينه اتومبيل نگاهي به چهره ي خودم انداختم و با مرتب كردن شالم به همراه باربد پياده شدم و بعد دوشادوش هم وارد باغ شديم. با ديدن عاطفه و خانم آشتياني به وجد آمدم و لبخند زنان به طرفشان رفتم و به گرمي با هر دو مشغول خوش و بش كردن شدم و نويد را در اغوشم گرفتم و بوسه آبداري از لپ هاي بامزه اش كردم. باربد همان طور كه داشت به قسمت مردانه مي رفت رو به عاطفه كرد و گفت:

- عاطفه جان مواظب ليلي زيباي من باش!

عاطفه هم خنديد و گفت:

- چشم مجنون خان قول مي دهم اسكورت خوبي براي ليلي ات باشم.

در كنار خانم آشتياني و عاطفه نشستم و مشغول گپ زدن شديم كه لحظه اي بعد با ورود عروس و داماد حرف هايمان ناتمام ماند و نگاه هايمان را به آنها دوختيم. راحيل در لباس عروس بسيار زيبا شده بود گرچه داماد هم قيافه قشنگي داشت اما باز هم به راحيل نمي رسيد. دقايقي بعد كه كمي دور و اطراف عروس و داماد خلوت شده بود من و عاطفه بلند شديم و براي تبريك گفتن به طرف آنها رفتيم. هنگام برگشتن ناگهان از دور چشمم به رامين افتاد كه يه گوشه ايستاده بود و بر و بر با نگاه هاي هيزش مرا نگاه مي كرد فورا نگاهم را از او گرفتم به طرف صندلي خودم رفتم اما او كه انگار تازه مرا در اين جشن ديده بود رهايم نكرد و به دنبالم آمد و كمي آن طرف تر رو به رويم ايستاد و باز مرا نگريست. از نگاه هاي هرزه اش خونم به جوش آمد به ناچار از جايم بلند شدم و به طرف جاي ديگري رفتم كه در مقابل ديد او نباشم اما متاسفانه كمتر از يك چشم بهم زدن خودش را به من رساند گويي منتظر چنين فرصتي بود تا مرا تنها گير بياورد. رو به رويم ايستاد و با لحن كاملا خونسردي گفت:

- وقتتون به خير فرناز خانم...

در حالي كه به شدت از او عصباني بودم بدون آنكه نگاهش كنم با لحن سردي پاسخش را دادم. او كه متوجه شده بود تحويلش نمي گيرم با لحني بريده بريده گفت:

- ببخشيد... كه... مزاحمت... شدم فقط مي خواستم نامزديت را تبريك بگم. ظاهرا پسر عموي بنده بيشتر از من شما را دوست داشته! اما به هر حال آرزوي خوشبختي برايت دارم.

نمي دانم چرا يك لحظه دلم برايش سوخت به خاطر همين لحن گفتارم را تغيير دادم و به او گفتم:

- آقا رامين قسمت نبود كه من با شما عروسي كنم اميدوارم دختري مناسب تر از من نصيبتان شود.

آه بلندي كشيد و گفت:

- مطمئن باشيد من ديگه هرگز از دختري خوشم نخواهد آمد كه بخواهم از او تقاضاي ازدواج كنم!

سرم را بلند كردم و به او گفتم:

- به هر حال اميدوارم خوشبخت شويد فعلا با اجازه.

اين را گفتم و فورا از كنار او رد شدم اما ناگهان باربد را در چند قدمي اش ديدم كه از عصبانيت رنگ چهره اش كبود شده بود. به طرفش رفتم و گفتم:

- باربد جان چيزي شده؟

 

ادامه دارد...

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.