باربد دندانهايش را از خشم بهم فشرد و گفت: 

 - اون آشغال كثيف چي بهت مي گفت؟ 

از اعصبانيتش ترسيدم و در حالي كه آب دهانم را به سختي فرو مي دادم به او گفتم: 

- هيچي...هيچي فقط... نامزديم رو تبريك گفت.

باربد ابروهايش را در هم گره كرد و با خشم گفت:

- مي خوام نگه! احمق بي شرف.

و بعد نگاه پر از خشمي بهم انداخت و گفت:

- زود آماده شو بريم!

با تعجب پرسيدم:

- چرا؟ ما هنوز ساعتي نيست كه اومديم؟

باربد با جديت گفت:

- همين كه گفتم!

به حدي عصبي بود كه ديگر مخالفت كردن را جايز ندانستم و به طرف عاطفه و خانم آشتياني رفتم و به بهانه ي اينكه باربد حالش مساعد نيست آنها را متقاعد كردم و بعد عجولانه از هر دو خداحافظي كردم و به طرف باربد كه بي صبرانه انتظارم را مي كشيد رفتم. به محض اينكه سوار اتومبيل شديم رو به باربد گفتم:

- باربد مي شه ازت خواهش كنم دليل اين تنفري كه نسبت به رامين داري را به من بگي؟ اصلا چرا با ديدن او اينقدر عصبي مي شي؟

باربد به سرعتش افزود و در حالي كه هنوز آثار خشم در صدايش موج مي زد گفت:

- فرنازم، عزيزم، تنفر من از رامين به خاطر رفتارهاي بي شرمانه اش است از او متنفرم بخاطر اينكه وجود نحس او منجر به مرگ عموي بيچاره ام شد!

با تعجب پرسيدم:

- منظورت پدر رامينه؟

- آره رامين! اونقدر پسر پست و هوسبازيه كه تا به حال چندين دختر را بي آبرو كرده و بعد هم با نامردي اونها را رها كرده آخرين شاهكارش هم اين بود كه در دانشگاه با يكي از همكلاس هاي خودش كه يقينا از نوع خودش بوده رابطه داشته و بعدش دختره حامله مي شه و جريان لو ميره و هر دوشون رو از دانشگاه اخراج مي كنند. عموم وقتي اين خبر را شنيد در جا سكته كرد و مرد! رامين به قدري نامرد بود كه حاضر نشد با دختره عروسي كنه و با دادن كلي پول به او راضي اش كرد تا بچه رو سقط كنه.

باربد با گفتن اين حرف ها دوباره عصبي شد و با مشت محكم به فرمان كوبيد و گفت:

- اَه اَه... ولش كن پست فطرت آشغال، يادآوري كارهاي بي شرمانه او حالم را بهم مي زنه اگه تا فردا هم بخواهم از نامرديهاش برات صحبت كنم بازم كم ميارم ولي مطمئنم كا بالاخره او تقاص همه گناهانش را پس مي ده و با خواري و ذلت مي ميره!

براي لحظاتي سكوت كرد و بعد دوباره حرفش را ادامه داد:

- البته بعد از اون همه كثافت كاري مي خواست زن بگيرد اونم كي؟ تو! هيچ وقت فراموش نمي كنم كه با چه پررويي به خواستگاريت آمد هر بار كه او را مي ديدم با تو صحبت مي كند از فرط عصبانيت دلم مي خواست خفه اش كنم اما حيف كه دوست نداشتم خون كثيفش گردن من بيفتد. البته وقتي مي ديدم خودت محل سگش نمي ذاري آرامش مي گرفتم.

باربد به اينجاي حرفش كه رسيد نگاهم كرد و بعد با لحني ملتمسانه بهم گفت:

- فرنازم ازت خواهش مي كنم وقتي اون موجود كثيف را مي بيني حتي بهش نگاه هم نكن. اگه مي دونستي من چقدر از او بيزارم يقين دارم هرگز نام ننگين او را به زبان نمي آوردي!

خنديدم و گفتم:

- باربد جان مثل اينكه نفرتت را به من هم سرايت دادي گر چه من از همان برخورد اول كه او را ديدم ازش بدم آمد اما حالا با شنيدن اين همه نامردي كه كرده از او بسيار متنفر شدم.

و بعد با حرص زير لب گفتم:

- موجود كثيف! چطوري به خودت اجازه دادي از من خواستگاري كني؟

باربد خنديد و گفت:

- از كجا معلومه كه نمي خواسته تو را هم به قرباني هاي قبليش اضافه كنه؟

شانه هايم را بالا انداختم و گفتم:

- شايد حق با تو باشه اما خوشبختانه تيرش به سنگ خورد.

بعد هر دو خنديديم و بحثمان را عوض كرديم. وقتي باربد مسيرش را به طرف منزل خودشان تغيير داد با تعجب پرسيدم:

- خونه خودتون مي ريم؟

باربد دستم را محكم گرفت و گفت:

- مگه اشكالي داره؟

سرم را تكان دادم و گفتم:

- نه...

لحظاتي بعد هر دو ناخواسته سكوت كرديم و تا رسيدن به مقصد هيچ كدام حرفي نزديم. روي مبلي لم داده بودم و به تزئينات زيباي سالن كه همه با سليقه مادر باربد بود نگاه مي كردم كه باربد از آشپزخانه بيرون آمد در حالي كه دو ليوان شير كاكائو به همراه كيك خانگي كه بوي مطبوعش اشتهايم را تحريك مي كرد در دست داشت. سيني را روي ميز گذاشت و گفت:

- خواهش مي كنم ميل بفرمائيد عشق من!

لبخندي به رويش زدم و گفتم:

- مرسي عزيزم راضي به زحمتت نبودم.

باربد كنارم نشست و ليوان شير را به طرفم گرفت و گفت:

- چه زحمت لذت بخشي!

ليوان را از دستش گرفتم و دوباره از او تشكر كردم و بعد ناگهان پرسيدم:

- تو عاشق تري يا من؟

باربد براي چند لحظه چشمهايش را بست و سپس گفت:

- نمي دونم... شايد هم هردومون عاشق تر از هم! اما بهتره سرت رو روي قلبم بذاري و به تپش هاي اون گوش كني آخه قلبم با هر تپش تو رو صدا مي زنه و مي گه عاشقتم!

باربد اين را گفت و سرم را روي قلبش گذاشت چشمانم را بستم و به صداي زيباي تپش هاي قلبش گوش سپردم هر ضربه از صداي قلبش را كه مي شنيدم تمام وجودم مالامال از عشق او مي شد. هر دو عاشقانه به آغوش هم پناه برديم و مست عشق هم شديم و يك روز خاطره انگيز و سراسر از عشق را براي خود رقم زديم.

 

ادامه دارد....

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.