روزها مثل برق و باد مي گذشتند و ديگر چيزي به فارغ التحصيل شدن من و باربد باقي نمانده بود. 

بعضي از روزها را طبق طرحي كه بايد مي گذرانديم مدام در بيمارستان بوديم و باقي وقت آزادمان را هم در جستجوي خريد يه منزل لوكس و شيك بوديم تا خود را آماده برپايي جشن عروسي كنيم. خوشبختانه باربد بعد از مدتي گشتن توانست منزل لوكس و نقلي در قسمت بالاي شهر بخرد. همه چيز داشت به بهترين نحو پيش مي رفت كه ناگهان فواد به اجبار براي دوره ي يك ماهه اي به ماموريت خارج از كشور رفت و طبق خواسته ي هر دو خانواده ناچار شديم جشنمان را به تاخير بيندازيم و تا آمدن فواد صبر كنيم. البته چندان هم از اين كه مراسم جشنمان بهم خورد ناراحت نشديم چون در اين يك ماه مي توانستيم باقي امتحانات را بدهيم و بعد با خيالي راحت عروسي كنيم. چون با رفتن فواد، عاطفه و نويد تنها ماندند من و باربد مدام به خانه فواد مي رفتيم و در كنار هم سعي مي كرديم امتحانات باقي مانده را با كسب بهترين نمره بگذرانيم. هر دوي ما قيد خواب و خوراك را زده بوديم روزها درس مي خوانديم و شبها توي تراس روبروي هم مي نشستيم و تا خود سپيده صبح نجواهاي عاشقانه براي هم سر مي داديم. چه شبها و چه لحظه هاي زيبايي را كه در كنار هم سپري مي كرديم هر دوي ما احساس مي كرديم جزء خوشبخترين عاشق هاي دنيا هستيم. هر روز را با خاطراتي بس زيبا و به ياد ماندني مي گذرانديم و بي صبرانه انتظار آمدن فواد را مي كشيديم.

 

يك هفته بود كه مدام احساس بدي داشتم گاه دلشوره ناگهاني به سراغم مي آمد و گاهي ديگر بي آنكه خودم بخواهم و يا بدانم چرا؟ اشكهايم سرازير مي شدند كه اين وسط اگر وجود باربد نبود حتما ديوانه مي شدم. باربد خيلي اصرار مي كرد كه به نزد روانپزشك بروم اما حتي حوصله دكتر رفتن را هم نداشتم. دقيقا 25 روز از رفتن فواد مي گذشت كه يك شب خواب بدي ديدم شايد يك كابوس وحشتناك! در خواب ديدم در كنار رودخانه اي ايستادم و باربد هم آن طرف آب ايستاده است. من و باربد بهم آب مي پاشيديم و همديگر را خيس مي كرديم كه ناگهان سيلاب وحشتناكي به رودخانه سرازير شد كه هر دو با وحشت كنار رفتيم. رودخانه هر لحظه پر آب تر و ترسناك تر مي شد به يكباره ترس تمام وجودم را فرا گرفت در همان لحظه جيغ زدم و از باربد كمك خواستم اما باربد هر كاري كرد نتوانست مرا نجات بدهد هر دوي ما به طرز عجيبي از هم جدا شده بوديم و فريادهاي من هم به هيچ جا نمي رسيد تلاش باربد هم براي نجات من بيهوده ماند اما دقايقي بعد كم كم سيلاب ها فرو نشست و رودخانه به حالت اوليه ي خود برگشت. از خوشحالي ذوق كردم و در حاليكه صورت باربد پشت به من بود با صداي بلندي او را صدا كردم باربد جان برگرد و ببين رودخونه چقدر آروم شده! بيا بازي كنيم اما باربد تنها يك لحظه برگشت و نگاه عجيبي بهم انداخت كه تمام تنم از ترس لرزيد و دوباره از من رو برگرداند و با گامهاي بلندش هر لحظه از من دورتر شد. اين بار جيغ زدم و گفتم باربد عزيزم منو تنها نذار من مي ترسم...باربد... باربد... با چنان فريادي باربد را صدا مي زدم كه به يكباره از خواب پريدم! مامان هراسان به اتاقم آمد و در حالي كه لامپ اتاقم را روشن مي كرد گفت: 

  - فرناز جان چت شده؟ چرا اينقدر توي خواب داد مي زدي و باربد را صدا مي كردي؟ 

آنقدر زبانم سنگين شده بود كه نتوانستم به مامان چيزي بگويم تنها با اشاره از او آب خواستم بعد عرق صورتم را پاك كردم و خوابم را در ذهنم به تصوير كشاندم كه براي بار ديگر تنم لرزيد و با خودم گفتم چه خواب عجيبي بود نكند تعبير بدي داشته باشد! نگاهي به ساعت انداختم 2 بامداد بود با عجله بلند شدم و به طرف تلفن رفتم. مامان با ليوان آبي به طرفم آمد و در حاليكه آب را به دستم مي داد گفت: 

 - عزيزم مي خواهي اين وقت شب به كي زنگ بزني؟ 

ليوان را از مامان گرفتم و يك جرعه آب نوشيدم كمي كه احساس سبكي بهم دست داد گفتم:

- مامان جون خواب باربد رو ديدم دلم شور مي زنه مي خوام بهش زنگ بزنم. مامان به ساعت اشاره كرد و گفت:

- عزيز دلم حالا دير وقته! بگير بخواب فردا بهش زنگ بزن. آخه بد موقع است يه وقت آشفته مي شه!

بي توجه به حرف مامان شماره همراه باربد را گرفتم و به مامان گفتم:

- نه مامان جون نمي تونم تا فردا صبر كنم...

در همان لحظه ارتباط برقرار شد و بعد از چندين بوق ممتد بالاخره او با صداي خواب آلود تلفن اش را پاسخ داد مامان در حالي كه مي گفت امان از دست جوون هاي امروزي از اتاق بيرون رفت. باربد وقتي صدايم را شنيد خواب از سرش پريد و با تحكم پرسيد:

- فرنازم اتفاقي برات افتاده؟

در حالي كه صدايم را صاف مي كردم گفتم:

- نه باربد جون نگران نباش فقط يه خواب بد ديدم مي خواستم ببينم حالت خوبه؟

باربد از آن سوي خط نفس عميقي كشيد و گفت:

- آخ فرنازم تو كه منو كشتي! فكر كردم خداي ناكرده اتفاق بدي برايت افتاده؟ خوب فرنازكم بگو ببينم چه خوابي ديدي؟

بعد از اين كه با آب و تاب خوابم را برايش بازگو كردم باربد خنديد و گفت:

- عزيزم از بس روزها بي خودي ذهنت را مشغول مي كني و دائم گريه مي كني چه مي دونم خودت را عذاب مي دي براي همينه كه شبها هم ديگه تو ي خواب آرامش نداري!

باربد حرفش را كه زد براي لحظاتي سكوت كرد و سپس با لحني جدي گفت:

- تو چت شده؟ روزها كه مدام مي گي دلم شور مي زنه شبها هم كه خواب هاي بي سرو ته رهات نمي كنه؟ تو بايد همين فردا اول وقت آماده بشي تا با هم بريم پيش روانپزشك.

با صداي گرفته اي گفتم:

- تو هم كه تا يه چيزي مي شه مي گي بريم دكتر!

لحظه اي سكوت كردم و سپس ادامه دادم:

- من نگران تو هستم.

باربد حرفم را بربد و گفت:

- عزيزم نگراني بي خودي به دلت راه نده الان هم بهتره بدون اينكه به چيزي فكر كني بري بخوابي.

باربد حرفش را با خنده ادامه داد:

- فرنازم برو بخواب كه فقط همين يه هفته اس كه مي توني شبها بخوابي چون بعد از عروسي ديگه شبها خواب به چشمت نخواهي ديد.

در حالي كه به شدت به هم صحبتي باربد احتياج داشتم و دلم مي خواست تا صبح با او حرف بزنم اما به ناچار از او خداحافظي كردم و گوشي را روي دستگاه قرار دادم و با خاموش كردن لامپ اتاقم دوباره به تختم پناه بردم و پتو را روي سرم كشيدم و سعي كردم آرامش از دست رفته ام را به دست بياورم و دوباره بخوابم اما متاسفانه اين كابوس وحشتناك بر دلشوره هاي لعنتي ام افزوده شد و كاملا خواب را از چشمانم ربوده بود طوري كه تا سپيده هاي صبح در تختم غلت خوردم. تقريبا هفت صبح بود كه با چشماني پف آلود از تخت جدا شدم و از اتاق بيرون آمدم بابا و مامان هر دو در حال رفتن به مدرسه بودند. با صداي گرفته اي به هر دو صبح بخير گفتم و سپس به سمت دستشويي رفتم.

دقايقي بعد در حالي كه داشتم به طرف آشپزخانه مي رفتم ناگهان تلفن زنگ خورد آنچنان با عجله به سمت تلفن هجوم آوردم كه نزديك بود زمين بخورم. بابا سرزنشم كرد:

- فرناز جون چه خبره؟ مواظب باش.

شتابان گوشي را برداشتم و گفتم:

- الو....

 

ادامه دارد...

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.