تنها سكوتي در آن سوي خط به گوشم رسيد دوباره گفتم: 

 - الو... بفرماييد! 

كه ناگهان صداي آشنا اما هراساني به گوشم رسيد كه گفت: 

- الو فرناز تويي؟ فوادم!

گوشي را محكم به گوشم چسباندم و گفتم:

- فواد حالت چطوره؟ چرا اينقدر تند حرف مي زني؟

فواد، در حالي كه به شدت صدايش مي لرزيد گفت:

- فرناز گوشي را بده بابا.

از لحن صحبتش به شدت نگران شدم و با صدايي كه مي لرزيد گفتم:

- فواد... اتفاقي... برات افتاده؟

فواد كه گويي خيلي هم عجله داشت با خواهش گفت:

- فرناز خواهش مي كنم بابا را صدا كن بعدا همه چيز را مي فهمي.

گوشي را با دستاني لرزان به سمت بابا گرفتم و گفتم:

- بابا جون... فواد با شما كار داره.

بابا هراسان گوشي را گرفت و گفت:

- الو فواد جان خوبي؟

من و مامان هر دو بي حركت سر جاي خود ايستاديم و خاموش به دهان بابا زل زديم كه بفهميم چه مي گويد؟ از بي تعادلي و آشفتگي بابا كاملا مشخص بود كه به زحمت خود را كنترل مي كرد، چون هر چند لحظه يكبار مي گفت:

- حالا مي خواهي چه كار كني؟

من و مامان ديگر مطمئن شديم كه اتفاق بدي براي فواد رخ داده هر دو بي صبرانه منتظر بوديم كه بابا گوشي را قطع كند. طولي نكشيد كه از آن طرف تماس قطع شد و بابا چند بار گفت:

- الو... الو...

اما فايده اي نداشت به ناچار گوشي را قطع كرد و با حالتي مات و مبهوت در جاي خود ايستاد. مامان در حالي كه دستانش به وضوح مي لرزيد با صدايي كه گويي از ته چاه بيرون مي آمد به بابا گفت:

- مرد حرف بزن براي پسرم چه اتفاقي افتاده؟ دِ... يه چيزي بگو ما رو نصف عمر كردي!

بابا در حالي كه به نقطه مقابلش زل زده بود سرش را چند بار تكان داد و گفت:

- فواد... فواد توي يه درگيري ناخواسته يه نفر رو كشته!

مامان توي سرش زد و گفت:

- چي مي گي مرد؟ فواد آزارش به يه مورچه هم نمي رسه... كه حالا... مامان كه ديگر توان ادامه صحبت را نداشت با حالتي سست و بي رمق نشست و سرش را به ديوار تكيه داد. گر چه من هم حال بهتري از مامان نداشتم اما تمام قدرتم را در زبانم جمع كردم و با جملاتي بريده به بابا گفتم:

- بابا جون... چطوري... اونو... كشت؟

بابا آه بلندي كشيد و گفت:

- ظاهرا دو روز قبل رفته بوده از بانك پول بگيره موقع برگشتن دو سه نفر شياد اونو تعقيب مي كنند تا اينكه يه جاي خلوت گيرش ميارن و مي خوان با كتك زدن پولها رو ازش بگيرن كه فواد به هر نحوي بوده از خودش دفاع مي كنه و يكي از اونها رو هل ميده كه متاسفانه سرش به لبه جدول اصابت مي كنه و فورا مي ميره. توي اين گير و دار پليس سر مي رسه و همه رو دستگير مي كنه در ضمن بي گناهي فواد ثابت نشده اونو به جرم قتل عمد زندانيش كردند.

در حالي كه به شدت بغض كرده بودم گفتم:

- حالا بايد چكار كنيم؟

بابا دستانش را بهم قفل كرد و گفت:

- فواد گفته بايد كسي اونجا باشه تا برايش وكيل بگيره شايد با گرفتن يه وكيل زبر دست بتونيم اونو نجات بديم.

با گفتن اين حرف بابا به طرف حياط رفت و از فرط ناراحتي شروع به قدم زدن كرد. من و مامان هر دو حال بدي داشتيم و كوچكترين كلمه اي بر زبانمان نمي چرخيد در آن دقايق فكر هيچ كداممان كار نمي كرد. زماني به خودم آمدم كه عاطفه، باربد، آقاي آشتياني و خانم آشتياني در منزلمان گرد آمده بودند و هر يك راه چاره اي پيشنهاد مي دادند. در اين ميان عاطفه مثل ابر بهاري اشك مي ريخت و هيچ نمي گفت دلم براي او و نويد به درد آمد و به يكباره اشك در چشمانم حلقه بست. نگاهي به باربد كه رو به رويم نشسته بود انداختم و با صداي لرزاني گفتم:

- باربد جان چه بايد بكنيم؟ اگه فواد تبرئه نشه چي؟

باربد گرچه خودش بسيار ناراحت بود اما به زحمت و با صداي گرفته اي گفت:

- توكل به خدا انشاا... همه چيز درست مي شه.

و در ادامه رو به عاطفه كرد و گفت:

- عاطفه جون تو هم بس كن ديگه يه نگاهي به بچه ات بينداز. از ترس يه گوشه ايستاده و بر و بر نگات مي كنه بالاخره اتفاقي كه افتاده حالا بايد چاره اي برايش انديشيد!

عاطفه با هق هق به باربد گفت:

- آخه چطوري آروم بگيرم؟ وقتي مي دانم فواد توي غربت اسير شده و چه زجر هايي كه تحمل نمي كنه. حداقل اگه توي ايران خودمون بود باز دلم آروم تر بود اما حالا چي؟ حالا برم به كي التماس كنم تا رضايت بده به پاي كي بيفتم تا دلش به حال بچه ام بسوزه؟... آخ كه بدبخت شدم! بيچاره شدم...

 

ادامه دارد....

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.