عاطفه اينها را مي گفت و بيشتر زار مي زد لحظه ها براي همه ما به سختي و تلخي مي گذشت. بابا و آقاي آشتياني داشتند با هم بحث مي كردند كه چگونه بايد وكيلي ماهر گرفت؟ من و باربد تنها سكوت كرده بوديم و به يافتن راه چاره اي مي انديشيديم. عاطفه هم نويد را در آغوش گرفته بود و همچنان گريه مي كرد خانم آشتياني هم مدام سعي مي كرد مامان را دلداري بدهد و با حرف هايش او را آرام كند. در اين هنگام موبايل باربد زنگ خورد و او با صداي گرفته اي تلفن را جواب داد. لحظاتي بعد باربد با صداي بلندتري گفت: 

  - فواد تويي؟ حالت چطوره؟ 

همگي با شنيدن اسم فواد سكوت كرديم و به حرف هاي باربد گوش سپرديم كه چه مي گويد؟ اما متاسفانه چيزي دستگيرمان نشد چون باربد تنها سكوت كرده و به حرف هاي فواد گوش مي داد و هر چند لحظه اي يكبار مي گفت: 

 - چشم فواد جان خيالت راحت من سعي خودم را مي كنم. 

بالاخره بعد از مدتي باربد با خداحافظي گوشي را قطع كرد و در حالي كه لبخند كم رنگي بر روي لبانش نشسته بود گفت: 

- خوشبختانه خانواده ي مقتول ايراني اند كه ظاهرا چند سال پيش مقيم كشور انگليس شدند!

با كم طاقتي حرف باربد را بريدم و گفتم:

- يعني امكانش هست كه رضايت بدهند؟

- همين كه هم زبان ما هستند كلي جاي شكر دارد اميدوارم كه بتوانيم با پرداخت هر قدر ديه كه خواستند رضايت شون را جلب كنيم.

عاطفه با صداي گرفته اي از باربد پرسيد:

- آخه چطوري بايد رضايت شون را جلب كنيم؟ اونها اون ور آب و...

باربد با تحكم گفت:

- من تمام سعي ام را مي كنم كه كارهامو هر چه زودتر انجام بدم و به انگليس برم. فواد به وجود من احتياج دارد اميدوارم كه رفتنم مثمر ثمر باشد و بتوانم به اتفاق فواد به ايران برگردم.

با تعجب به او گفتم:

- تو مي خواهي به انگليس يروي!

باربد لبخندي به رويم زد و گفت:

- آره مگه اشكالي داره؟

سرم را تكان دادم و گفتم:

- نه اتفاقا اگه بتوني بري كه خيلي خوبه حداقل فواد با ديدن تو كمي روحيه اش بهتر مي شه.

مامان حرفم را ادامه داد و با خواهش به باربد گفت:

- باربد جان پسرم هر كاري مي خواي بكني زودتر انجامش بده و نذار فواد توي غربت اسير بشه كه من از دوريش دق مرگ مي شم!

باربد با گفتن توكل به خدا انشاا... كه همه چيز درست مي شه سكوت كرد و ديگر هيچ نگفت شايد هم داشت به سفرش فكر مي كرد! با پيش آمدن سفر باربد به انگليس همه چيز بويي ديگر گرفت سعي مي كرديم با فكر رفتن باربد به انگليس كمي دل خود را خوش كنيم كه شايد او بتواند در آنجا مشكل فواد را حل كند. هر دو خانواده روزهاي سخت و تلخي را مي گذرانديم به گونه اي كه ديگر همه قرار و مدارهاي عروسي را فراموش كرده و فقط غصه ي اسارت فواد را مي خورديم. مامان حداقل هفته اي دو بار از فرط ناراحتي تعادلش بهم مي خورد و در بيمارستان بستري مي شد عاطفه از غم و غصه ي فواد و نويد از شدت دلتنگي درست مانند ليموي آب گرفته شده بودند. در اين ميان وقتي باربد اوضاع هر دو خانواده را اين چنين مي ديد بيشتر تلاش مي كرد كه هر چه زودتر به انگليس برود. من و او در اين روزها خيلي كمتر همديگر را مي ديديم باربد مدام دنبال گرفتن پاسپورت و برنامه هاي سفرش بود و من بيشتر اوقاتم در اتاقم بسر مي بردم و تازه مي فهميدم كه آن دلشوره هاي لعنتي بي جهت نبود و آخرش كار دستم داد!

حدود يك ماه و نيم بعد باربد توانست پاسپورتش را بگيرد و حالا او ديگر در آستانه رفتن به انگليس بود در اين روزها به شدت افسرده و غمگين بودم از يك طرف غم فواد مدام اشكم را در مي اورد و از طرفي ديگر با خودم فكر مي كردم كه چگونه دوري باربد را تحمل بكنم. زانوي غم بغل گرفته و در اتاق خودم نشسته بودم با چند ضربه اي كه به در اتاق نواخته شد به خودم آمدم و لحظاتي بعد با ناباوري باربد را در چارچوب در اتاقم ديدم. با تعجب از او پرسيدم:

- باربد جان تويي؟ كي اومدي كه من نفهميدم؟

باربد لبخندي به رويم زد و به آرامي داخل شد و در را بست. بعد كنارم نشست و گفت:

- فرنازم حق داري متوجه نشي! با اوضاع و احوال پيش آمده هوش و حواس براي هيچ كداممان باقي نمانده!

بعد آه بلندي كشيد و حرفش را ادامه داد:

-از يك طرف غم اسارت فواد دل آدم را مي سوزونه و از طرف ديگه هم با ديدن قيافه هاي پژمرده عاطفه و نويد و مامانت... آدم داغون مي شه.

باربد سرم را روي شانه اش گذاشت و موهايم را نوازش كرد و گفت:

- از اون بدتر جريان رفتنمه! نمي دونم توي اين مدت نامعلوم كه در انگليس خواهم ماند چطوري دوري تو را تحمل كنم؟

به زحمت بغضم را كنترل كردم و با صداي گرفته اي به او گفتم:

- باربد جان تازه شدي مثل من، نميدونم چطوري بايد توي اين مدت دوريت را تحمل كنم. حداقل اگه دانشگاه مي رفتم باز مي تونستم خودم را با درس ها سرگرم كنم اما حالا...

ناگهان بغضم تركيد و اشك هايم ديگر امان صحبت كردن بهم نداد. باربد مثل هميشه غرورش را حفظ كرد و در حالي كه سعي مي كرد خوددار باشد بوسه اي بر گيسوانم زد و با صداي گرفته اي گفت:

- فرنازم جون باربد گريه نكن! تو بايد خيلي صبور باشي تا بتواني اين دوري را تحمل كني.

بعد آه سوزناكي كشيد و ادامه داد:

- فرنازم آدم بايد تو بدترين شرايط خوددار باشه. انشاا... كه هر چه زودتر به اتفاق هم بر مي گرديم و يه جشن عروسي مفصل برگزار مي كنيم. سپس دستم را گرفت و از جاي خود بلندم كرد و گفت:

- حالا بهتره به خاطر اين روز آخري هم كه شده همه چيز را به فراموشي بسپاريم و به اتفاق هم بريم بيرون كه خيلي وقته با هم جايي نرفتيم. تا من مي روم اتومبيلم را روشن كنم تو هم زود آماده شو و بيا بيرون.

 

ادامه دارد....

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.