مثل بچه اي حرف گوش كن با سر حرفش را تاييد كردم و او از اتاق بيرون رفت گر چه همچنان اشك مي ريختم اما شروع به آماده شدن كردم، مامان در حالي كه داشت ته قابلمه اي را مي ساييد با صداي گرفته اي گفت:

  - فرناز جان داري مي ري بيرون؟

به طرفش رفتم و با بوسيدن گونه اش گفتم:

 - آره مامان جون با باربد مي رم.

- بريد به سلامت مواظب خودتون باشيد.

- چشم مامان جون نگران نباش فعلا خداحافظ.

از خانه بيرون آمدم و در كنار باربد در اتومبيل نشستم و لحظاتي بعد او حركت كرد. نمي دانم چرا وقتي باربد را نگاه مي كردم اشك هايم سرازير مي شد طوري كه اصلا نمي توانستم خودم را كنترل كنم. باربد نگاهي به چهره ي باراني ام انداخت و با صداي زيبايش برايم خواند:

- پشت سر مسافر گريه شگون نداره، حيف چشاي نازت بارون غم بباره...

بعد از اينكه ترانه را برايم خواند دستمال كاغذي از جيبش بيرون اورد و آن را به طرفم گرفت و گفت:

- فرنازم، عزيزم، خواهش مي كنم اشكهاتو پاك كن و ديگه گريه نكن! دوست دارم اين روز آخري رو اونقدر خوش بگذرونيم كه وقتي رفتم با خاطره خوب امروز، روزهاي بي تو بودن را در انگليس بگذرونم.

اما اشك هاي من نه تنها به خواهش هاي باربد توجه نكرد بلكه بر شدت گريه ام لفزوده شد و آنقدر گريه كردم تا به هق هق افتادم. باربد كه حالا به كلي از شهر خارج شده بود ناگهان و به يكباره عصبي شد و با صداي بلند داد كشيد:

- عزيز من بسه ديگه! مگه من دارم مي رم بميرم كه اينقدر اوقاتمون را تلخ مي كني! خب اگه تو ناراحتي من دو برابر تو ناراحت و دلتنگت هستم! اما چاره اي نيست بايد تحمل كني تا برگردم اصلا شايد خدا كمك كرد و من كمتر از يك ماه ديگه برگشتم پس خواهش مي كنم اين چند ساعت آخر رو زهر مارمون نكن.

ترمز وحشتناكي كرد و اتومبيل را كنار جاده اي خلوت و آرام پارك كرد و بعد سرش را روي فرمان گذاشت و چشمانش را بست از اين كه باعث عصبانيتش شده بودم از خودم بدم آمد. اشكهايم را با دستمالي كه او داده بود پاك كردم و با صداي گرفته اي گفتم:

- باربد...

سرش را بلند كرد و چشمان خمار و غمگينش را در چشمانم دوخت با صداي آرامي گفتم:

- منو ببخش... از اينكه...

حرفم را قطع كرد و گفت:

- فرنازم ديگه حرفش را هم نزن.

باربد اين را گفت و سپس به طرفم آمد و مرا در آغوش گرفت و گفت:

- اوه فرنازم باورم نمي شه كه من روي تو داد كشيدم لعنت به من بياد كه اين كار رو كردم هيچ وقت خودم را نمي بخشم!

در حالي كه بوي خوش تنش را با تمام وجودم استشمام مي كردم گفتم:

- باربد جان فراموشش كن مهم نيست حق با توئه! من نبايد اينقدر كم طاقت باشم حداقل به خاطر رهايي فواد و برگشتن او به آغوش خانواده اش هم كه شده دوريت را تحمل مي كنم.

باربد بوسه اي بر صورتم زد و گفت:

- حالا شدي همون فرناز دوست داشتني خودم الان هم بهتره هر چه زودتر پياده بشي تا توي اين هواي پاك و با صفا قدم بزنيم و از وجود هم لذت ببريم موافقي عزيزم؟

نگاه سرشار از عشقي بهش كردم و با تاييد حرفش لحظاتي بعد هر دو پياده شديم و شانه به شانه هم و در حالي كه دستانمان در دست يكديگر بود از كنار گندم زارها گذشتيم و به طرف تپه اي رفتيم. باربد دستم را محكم فشار داد و گفت:

- خوب خانم دكتر حالا كه درست تموم شده مي خواي چكار كني؟ قصد افتتاح مطب نداري؟

با شيطنت گفتم:

- اين ديگه بستگي به نظر شوهر آينده ام داره بايد ببينم كه موافقت مي كنه يا نه؟

- پس خوش به حال شوهر آينده ات!

-خودت چي؟ مي خواي براي گرفتن تخصص ات درست را ادامه بدهي يا مشغول به كار شوي؟

باربد نگاهم كرد و بعد چشمكي بهم زد و گفت:

- منم شرايطم بستگي به زن آينده ام داره اگه اون موافق باشه دوست دارم به اتفاق هم ادامه تحصيل بدهيم.

لبخندي زدم و به او گفتم:

- اوه... چقدر از همين الان زن ذليل هستي!

- آخ كه من مي ميرم واسه زنم، واي كه زن ذليلي هم عالمي داره! اصلا من مطيع زنم هستم...

حرفش را بريدم و مقابلش ايستادم و گفتم:

- پس حالا كه اين طوره بايد قول بدي كه دور منو براي ادامه تحصيل خط بكشي! چون ديگه اصلا حوصله درس و كتاب را ندارم.

باربد با صداي بلندي گفت:

- چشم فرنازم امر تو اطاعت خواهد شد!

و دوباره ادامه داد:

- آخ فرنازم به كلي فراموش كرده بودم كه تنها هدف تو از رفتن به دانشگاه اين بوده كه يه پسر خوشگل و خوش تيپ رو تور كني كه البته بالاخره شانس ياريت كرد و موفق هم شدي.

 

 

ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.