باربد اين را گفت و چند گامي جلوتر از من برداشت خواستم نيشگون محكمي از بازويش بگيرم تا تلافي حرفش را دربياورم كه او شروع به دويدن كرد به دنبالش دويدم و فرياد زدم:

 - بچه پررو وايستا تا نشونت بدم!

هر دو دقايقي به دنبال هم دويديم تا اينكه عاقبت خسته و نفس زنان در كنار هم روي چمن دراز كشيديم. لحظاتي بعد باربد نيم خيز شد و دستش را دور گردنم حلقه كرد و در حالي كه هنوز نفس نفس مي زد با شيطنت گفت:

- خوب خانم خوشگله بگو ببينم يه ملكه زيبا توي اين بيابون با يه پسر خوشگل چه كاري مي تونه داشته باشه؟

به سرعت از جايم بلند شدم و رو به او گفتم:

- شيطنت ممنوع آقاي خوشگل و خوش تيپ از خود راضي!

باربد سرم را در آغوش گرفت و گفت:

- فرنازم باهات شوخي كردم اينو بدون كه باربد عاشق روحته نه جسمت آره! من روحت را مي خوام تو بايد همين جا به من قول بدي كه تا ابد بهم وفادار بموني و در همه حال عاشق من باشي!

با صداي بلندي خنديدم و دستم را روي قلبم گذاشتم و گفتم:

- عزيزم بدان كه اين قلب تنها متعلق به توست و خواهد بود و تا زنده هستم دل به كس ديگري نخواهم سپرد!

باربد آه پرسوز و گدازي كشيد و گفت:

- فرنازم تو تنها زني بودي كه تونستي منو عاشق خودت كني و تنها كسي بودي كه در دانشگاه كلي ماجرا با هم داشتيم.

در اين جا باربد لبخندي زد و به گذشته برگشت و گفت:

- فرناز، جون باربد، جون باربد راستش رو بگو چرا اون روز از توي كيوسك تلفن به موبايلم زنگ زدي؟ مي خواستي مزاحم بشي؟

خنديدم و گفتم:

- مي خواي ازم اعتراف بگيري؟

باربد بدون اينكه منتظر جوابم باشد خنديد و گفت:

- آخ كه چه روزي بود! نمي دوني وقتي مچت رو گرفتم چه حالي بهم دست داد احساس مي كردم كه از اسب غرور پياده ات كردم و تو ديگر فخري نداري كه بخواي جلوي من بفروشي!

باربد لحظه اي سكوت كرد و دوباره حرفش را با لذت خاصي كه برايش داشت ادامه داد:

- يادته از اون روز به بعد هر وقت با تهديد ازت مي خواستم سوار اتومبيلم بشي فورا مثل بچه ي مطيعي اين كار رو مي كردي؟ چقدر رنگ و روت با ديدن من مي پريد، يادته چقدر سر به سرت مي ذاشتم و حرصت رو در مي آوردم.

با زرنگي حرفش را بريدم و گفتم:

- اينم بگو كه چقدر انتظار كشيدي كه بهت بگم دوستت دارم اما نگفتم!

باربد قهقهه اي بلندي زد و گفت:

- با اينكه ازت آتو داشتم اما بازم مغرور بودي و كوتاه نمي اومدي تا اينكه بالاخره هم تو برنده شدي و منو عاشق خودت كردي و من بهت اعتراف كردم كه چقدر دوستت دارم. واي فرنازم چه روزهاي پر ماجرايي داشتيم آخ كه چقدر دوست دارم تمام زندگيمو بدم اما اون روزها دوباره برام تكرار بشن!

- باربد جان اعتراف مي كنم كه بيش از حد زيرك بودي!

باربد نگاه مهرباني بهم انداخت و گفت:

- آخه عزيزم اگه زيرك نبودم كه تو رو به همين راحتي توي دام نمي انداختم.

باربد اين را گفت و سپس نگاه پر شوري بهم انداخت و بعد هر دو خنديديم. آن روز من و باربد آنقدر خاطره هاي گذشته را زنده كرديم كه متوجه گذر زمان نشديم زماني به خودمان آمديم كه هوا رو به تاريكي مي رفت به ناچار حرف هاي قشنگمان را ناتمام رها كرديم و دست در دست هم از تپه پايين آمديم و به طرف اتومبيل رفتيم. هنگامي كه از كنار گندم زارها مي گذشتيم بوي معطر آنها به مشامم خورد با لذت خاصي بوي گندم ها را استشمام كردم و رو به باربد گفتم:

- اخ كه من چقدر عاشق بوي گندمم!

باربد لحظه اي سكوت كرد و سپس با صداي بلندي برايم خواند:

- بوي گندم مال من، هر چي كه دارم مال تو،

ادامه اش را من خواندم:

- يه وجب خاك مال من، هر چي مي كارم مال تو...

من و باربد آنچنان مست و عاشقانه اين ترانه را با هم مي خوانديم كه هر دو براي دقايقي فراموش كرديم كه چه غم بزرگي در دل داريم. سوار اتومبيل كه شديم سرم را به صندلي تكيه دادم و چشمانم را بستم تا لحظه به لحظه اين روز زيبا و به ياد ماندني را در ذهنم حفظ كنم. دقايقي بعد صداي باربد مرا به خود آورد و گفت:

- فرنازم خسته اي؟ خوابت مياد؟

سرم را بلند كردم و گفتم:

- باربد عزيزم مگه مي شه در كنار تو باشم و احساس خستگي كنم داشتم تك تك اين لحظات زيبا را كه با هم گذرانديم در ذهنم به خاطر مي سپردم تا بلكه بعد از رفتن تو خودم رو باهاشون سرگرم كنم.

حرف از رفتن باربد كه شد دوباره احساساتي شدم و پرده اشك بر چشمانم نشست با حالتي بغض آلود حرفم را ادامه دادم:

- باربد جان نمي دونم چرا وقتي به يادم مياد كه داري مي ري و ازم دور مي شي به يكباره وجودم درهم مي ريزه؟ يه احساس عجيبي بهم دست ميده كه باعث مي شه ديگه حال خودم را نفهمم!

باربد لبخندي به رويم زد و گفت:

- نازنينم دقيقا اين حسي كه تو داري منم دارم تنها دليلش هم اينه كه زيادي بهم وابسته هستيم و اين اولين باريه كه داريم از هم دور مي شيم.

 

ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.