ناگهان بازوي باربد را گرفتم و با التماس به او گفتم: 

  - باربد جان نرو... خواهش مي كنم نرو... يه راه ديگه اي پيدا كن. باربد جان من مي ميرم! من اگه تو رو نبينم ديوونه مي شم پس خواهش مي كنم نرو! 

باريد براي لحظاتي به چهره ام زل زد و سپس گفت: 

- فرنازم دوباره كه داري احساساتي مي شي آخه عزيزم نمي شه كه نرم فواد به من احتياج داره در ثاني مگه خود تو نبودي كه مي گفتي برو به فواد كمك كن؟ پس فرنازم خواهش مي كنم سعي كن احساسات خودت رو كنترل كني و در نبود من صبر و حوصله به خرج بدي. مطمئن باش كه نمي ذارم زياد انتظار بكشي! 

آه بلندي كشيدم و گفتم:

- باربد جان نمي دوني كه با حرف هايت چقدر بهم آرامش مي دي.

اين بار نگاه پر شورم را به او دوختم و ادامه دادم:

- عزيزم مگه من چاره اي هم جز صبر كردن دارم؟ فقط از خدا مي خواهم كه مشكل فواد رو حل كنه تا هر دوتون هر چه زودتر برگرديد.

باربد چنگي به موهايش زد و گفت:

- انشاا... عزيزم.

دقايقي بعد به خانه رسيديم و باربد براي آخرين شب در منزل ما ماند من و او در اتاق من در كنار هم تا صبح بيدار مانديم و در گوش هم نجوا هاي عاشقانه خوانديم. با شنيدن حرف هاي باربد گاهي اشكم در مي آمد و گاهي ديگر از ته دل مي خنديدم آنچنان از عشق هم مست شده بوديم كه حال خودمان را نمي فهميديم هر چه بود گذشت و تا من به خودم آمدم فهميدم باربد ساعتها قبل مرا تنها گذاشته و رفته است.

گر چه خيلي دوست داشتم به فرودگاه بروم و او را بدرقه كنم اما آنقدر احساساتي شده بودم كه چشمانم درست مثل باراني سيل آسا اشك مي ريخت چون نتوانستم او را بدرقه كنم و او با بدترين حال ممكن از من خداحافظي كرد و رفت.

ساعت يك بعد از ظهر بود كه به زحمت از خواب بيدار شدم و از تخت بيرون آمدم مقابل آينه كه ايستادم يك لحظه از ديدن چشمان پف آلود و قرمز خود به وحشت افتادم. سرم را چند بار تكان دادم و با خود زمزمه كردم امان از عاشقي ببين آدمو به چه روزي مي اندازه! بعد آه حسرتي كشيدم و از اتاق بيرون آمدم. مامان را گرفته و غمگين ديدم كه روي مبلي نشسته و در حالي كه تسبيحي در دست داره ذكر مي گه. مامان سرش را بلند كرد و با ديدنم گفت:

- فرناز جان چه عجب از خواب بيدار شدي؟

با صداي گرفته اي به او سلام كردم و با بي حالي گفتم:

- آخه مامان جوه من تازه بعد از رفتن باربد خوابيدم!

مامان جواب سلامم را داد و بعد پوزخندي زد و گفت:

- خسته نباشي!

بعد به چهره ام زل زد و تازه متوجه چشمان متورمم شد خنده آرامي كرد و در حالي كه با خودش زمزمه مي كرد گفت:

- پدر عشق بسوزه، ببين هنوز چند ساعتي از رفتن باربد نگذشته چه به روزش اومده!

مامان اين را گفت و سپس صدايش را بلند تر كرد و بهم گفت:

- فرناز جون برو يه آب سردي به صورتت بزن تا حالت خستگي چشمات از بين بره.

به حرفش عمل كردم و به طرف دستشويي رفتم. دقايقي بعد وارد آشپزخانه شدم با اينكه مامان ناهار رو آماده كرده بود اما هيچ ميلي به خوردن نداشتم فقط يك ليوان شير براي خودم گرم كردم و سپس به طرف مامان رفتم و روبروي او روي مبلي نشستم. مامان با تعجب ازم پرسيد:

- فرناز جون نمي خواهي ناهار بخوري؟

جرعه اي از شير نوشيدم و گفتم:

- فعلا ميل ندارم.

مامان با حرص گفت:

-اون موقع كه شاد و قبراق بودي اشتها نداشتي حالا كه ديگه ليلي شدي و مجنونت هم رفته سفر!

طعنه ي او را نشنيده گرفتم و گفتم:

- مامان جون...

مامان با مهرباني نگاهم كرد و گفت:

- جون مامان بگو...

- تو و بابا هر دو آدم هاي صبوري هستيد صبر شماها براي من قابل ستايشه اما نمي دونم بر خلاف شما دو تا چرا من اينقدر كم طاقت بار اومدم!

مامان نفس عميقي كشيد و در جوابم گفت:

- زندگي تو را هم صبور خواهد كرد آخه تو كه تازه اول راهي انشاا... بذار عروسي كني اونقدر درگير زندگي خواهي شد كه خود به خود صبور مي شوي.

مامان اين بار آه بلندي كشيد و ادامه داد: منم يه زماني كه هنوز ازدواج نكرده بودم و به قولي مجرد بودم اونقدر تحملم كم بود كه اگه چيزي رو مي خواستم بايد حتما همون موقع به دست مي اوردم اما بعد از ازدواج فراز و نشيب هاي زندگي به من صبر كردن را آموخت و كم كم از من زني صبور ساخت.

مامان با دقت به چشمانم خيره شد و گفت:

- عزيزم براي دوري از مجنونت كم طاقتي مي كني...؟

با شرم سرم را پايين انداختم و گفتم:

- آره... اما خوب براي فواد هم بدجوري دلم تنگ شده!

مامان سرش را تكان داد و گفت:

- اي كلك فواد تنها بهانه اي است براي دلتنگي تو!

 

ادامه دارد...

 

0
0
0
0 نفر

1 نظر

  1. Thanks a lot dear Maryam smiley17

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.