نگاهي به مامان كردم با نگاهش به من فهماند كه مي داند در دلم چه مي گذرد! بار ديگر نگاهم را از او گرفتم و مهر سكوت بر لبانم زدم و دقايقي بعد به بهانه ي نظافت اتاقم مامان را تنها گذاشتم و به اتاقم رفتم و در را بستم. مثل ديوانه ها توي اتاقم چرخ مي خوردم و بوي ادكلن باربد كه هنوز در فضا بود را با تمام قدرتم مي بوييدم و سعي مي كردم آن را با تمام وجودم حفظ كنم. لحظاتي بعد عكسش را از كنار تختم برداشتم و آن را روي سينه ام گذاشتم و از بي قراري هايم برايش گفتم عصر همان روز بود كه به اتفاق مامان به امامزاده صالح رفتيم. مامان آنچنان با سوز دل اشك مي ريخت و براي آزاد شدن فواد دعا مي كرد كه اشك مرا هم درآورد از ته دل براي فواد دعا كردم و سپس براي او و باربد شمع روشن نمودم و زير لب براي سلامتي و بازگشت هر چه سريعتر آنها باز هم دعا كردم. هوا رو به تاريكي مي رفت ولي مامان هنوز مشغول دعا و قرآن خواندن بود به آرامي در گوشش گفتم:

 - مامان جون هوا داره تاريك مي شه بلند نمي شي بريم؟

مامان با سر حرفم را تاييد كرد و بعد قران را بوسيد و در جايگاهش گذاشت و بار ديگر چيزهايي زير لب زمزمه كرد و سپس هر دو از امامزاده صالح بيرون آمديم و با گرفتن تاكسي خود را به خانه رسانديم. وارد حياط كه شديم بابا را در چارچوب در سالن ديديم كه از همان جا گفت:

- زيارت قبول.

مامان در حالي كه چادرش را در ميآورد گفت:

- انشاا...

لحظاتي بعد كه هر دو به داخل رفتيم يك لحظه چشمم به تلفن خورد و به ياد باربد افتادم. با عجله رو به بابا كردم و گفتم:

- بابا جون باربد تماس نگرفت؟

- چرا دختر كم طاقتم، باربد هم ساعتي قبل زنگ زد و خبر رسيدن خودش را داد.

در دل خدا را شكر كردم و دوباره پرسيدم:

-بابا جون باربد بهت شماره تلفن نداد.

بابا به دفتر تلفن كه روي ميز بود اشاره كرد و گفت:

- خوب شد كه گفتي به كلي يادم رفته بود باربد شماره هتلي را كه در آن ساكن شده رو داد و من هم توي دفترچه تلفن نوشتمش. در ضمن بهت سلام رسوند و گفت كه شب باهاش تماس بگيري.

لبخندي زدم و دفتر تلفن را باز كردم و شماره هتل را در دفتر يادداشت خودم نوشتم و سپس به طرف اتاقم رفتم. شب در اولين فرصت شماره را گرفتم اما متاسفانه ارتباط برقرار نشد چندين بار ديگر باز شماره را گرفتم اما باز هم بي فايده بود و در نهايت با اعصابي خراب گوشي را روي دستگاه گذاشتم و ساعتي بعد با حالتي گرفته به تختم پناه بردم و آنقدر خاطرات شب گذشته را كه باربد در كنارم بود جلوي چشمانم زنده كردم كه كم كم خواب چشمانم را ربود و همه چيز از خاطرم پاك شد. صبح با اولين اشعه هاي خورشيد چشمانم را باز كردم و بعد از اينكه غلتي در تخت خوردم از آن پايين آمدم و از اتاق خارج شدم. با شستن دست و صورتم به طرف پنجره سالن رفتم و پرده را كنار زدم و مامان را در حال شستن حياط ديدم. پنجرا را باز كردم و با صداي بلندي به او صبح بخير گفتم مامان تبسمي به رويم كرد و جوابم را داد. بعد از خوردن صبحانه و انجام دادن مختصري از كارهايم تصميم گرفتم سري به عاطفه و نويد بزنم آنها در اين مدت به خاطر تنهايي و مراقبت از نويد در منزل آقاي آشتياني زندگي مي كردند. دقايقي بعد آماده رفتن شدم و در حالي كه روبروي آينه ايستاده بودم و شالم را مرتب مي كردم مامان را صدا زدم و گفتم:

- مامان جون من دارم مي رم يه سري به عاطفه و نويد بزنم شما سفارشي نداري؟

مامان از توي آشپزخانه پاسخم را داد:

- نه عزيزم برو به سلامت. سلام به همگيشان برسان نويد را هم به جاي من ببوس.

از او خداحافظي كردم و از منزل خارج شدم. ساعتي بعد خود را جلوي در خانه بزرگ و لوكس آقاي آشتياني يافتم و پس از اينكه دكمه آيفون را فشار دادم به انتظار باز شدن درب ماندم كه با شنيدن صداي گرم و مهربان خانم آشتياني در برايم باز شد. در حالي كه با استقبال گرم همگي كواجه شدم نويد ذوق كنان به طرفم آمد و خود را در آغوشم رها كرد او را چندين بار بوسيدم و هواپيمايي را كه از فروشگاه سر راهم خريده بودم به او دادم و خوشحالي اش را دو چندان كردم او هم گونه ام را بوسيد و به دنبال بازي خودش رفت. با تعارف هاي خانم آشتياني و عاطفه به طرف سالن پذيرايي رفتم و روي مبل نشستم. عاطفه بدجوري لاغر و تكيده شده بود طوري كه وقتي به چهره اش نگاه مي كردم دلم برايش به درد مي آمد. بدتر از آن وقتي بود كه او با اشك هايش از غم و غصه ي فواد و از دلتنگي هايش حرف مي زد، دلم به حالش سوخت و همپاي او اشك ريختم. عاطفه بدجوري بهم ريخته بود از يك طرف غصه دوري فواد مثل خوره روحش را مي خورد و از طرفي ديگر نويد آنچنان بهانه فواد را مي گرفت و اذيتش مي كرد كه او را به كلي عصبي كرده و باعث شده بود كه بيشتر اوقات مطب نرود و با خودش و نويد درگير باشد. ناهار را نزد آنها ماندم و ساعتي بعد قصد رفتن داشتم كه با اصرارهاي عاطفه و گريه هاي نويد كه براي ماندنم پافشاري مي كرد به ناچار مجبور شدم كه شب را هم بمانم. تك زنگي به مامان زدم و نيامدنم را به او اطلاع دادم هوا داشت تاريك مي شد كه نويد شروع به بهانه گيري كرد و به يكباره بغض كودكانه اش تركيد و با لحن شيرينش داد زد:

- من بابامو... مي خوام... خانم آشتياني و عاطفه هر چه سعي كردند كه او را آرام كنند بي فايده بود نويد بلندتر گريه مي كرد. عاطفه كه ديگر تحمل استقامت كردن نداشت يه گوشه نشست و همپاي نويد اشك ريخت. خودم هم بدجوري از ديدن اين صحنه غمگين شدم و بغض گلويم را گرفت اما با زحمت فراوان خودم را كنترل كردم و بغضم را فرو دادم و نويد را بغل كردم و در حالي كه سعي مي كردم فكر او را از فواد دور كنم به او گفتم:

- نويد جان مي آي با هم بازي كنيم.

و بعد هواپيما را برداشتم و آن را به طرفش گرفتم و گفتم:

- بيا اين مال تو...

نويد زير دستم زد و با گريه گفت:

- من هواپيما نمي خوام من هيچي نمي خوام من بابامو مي خوام...

با لحني آرام و شمرده به او گفتم:

- نويد جان اگه قول بدي پسر خوبي باشي و ديگه مامان عاطفه و مادر جونت را اذيت نكني بابا فواد هم زودتر مياد اما اگه اين طوري بخواي گريه كني و اعصاب مامان عاطفه را بهم بريزي بابا فواد هم ازت ناراحت مي شه و ديگه پهلوت نمي آد. نويد كه گويي حرف هايم را درك كرده بود اشك هايش را با استين بلوزش پاك كرد و دستش را به طرفم گرفت و با صداي خش داري گفت:

- عمه جون چند تا ديگه بخوابم و بيدار بشم بابا فواد مي آد؟

لبخندي به رويش زدم و گفتم:

- عزيز دلم اگه تو به عمه قول بدي كه ديگه گريه نكني و پسر خوبي باشي دو تاي ديگه بخوابي و بيدار بشي بابا فواد اومده.

نويد لحظاتي سكوت كرد و به انگشتان كوچكش خيره شد و سپس گفت:

- عمه جون دو تا خيلي زياده؟ يا كمه؟

او را بوسيدم و گفتم:

عزيزم دو تا خيلي كمه؟ اونقدر كه اگه چشماتو ببندي و بخوابي خيلي زود تموم مي شه.

 

ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.