نويد آرام شد و سرش را معصومانه بر روي شانه ام گذاشت و چشمانش را بست طولي نكشيد كه او كاملا به خواب فرو رفت. با ديدن چهره ي پاك و معصومش كه به خواب رفته بود اشك در چشمانم حلقه بست او را به آرامي بوسيدم و سپس به همراه عاطفه او را به اتاق خواب بردم. بعد تا نيمه هايي از شب رفته در كنار عاطفه نشستم و به حرف ها و دلتنگي هايش گوش دادم و در آخر فقط توانستم او را به صبر و بردباري دعوت كنم. هنگام خواب طبق خواسته خودم در اتاق باربد و روي تختش دراز كشيدم رختخوابش هنوز بوي خوش تنش را مي داد طوري كه احساس كردم واقعا باربد در كنارم هست دقايقي در رويا با او صحبت كردم و از دلتنگ بودنم برايش گفتم و بعد اشك هايم سرازير شد اما بدون توجه به آن با باربد درد دل كردم و از تمام اتفاقات آن روز برايش صحبت كردم. آنقدر كه سرانجام خواب به سراغ چشمانم آمد و ديگر ادامه ي حرف هاي ناگفته ي دل تنگم براي محبوبم ناتمام ماند. دو سه روزي از رفتن باربد مي گذشت ولي او هيچگونه تماسي با من نگرفته بود راستش كمي از دستش دلخور بودم خودمم هر وقت به او زنگ مي زدم متصدي هتل با لهجه ي خاصي مي گفت آقاي آشتياني بيرون تشريف دارند. بنابراين در حالي كه به شدت از باربد دلتنگ و دلگير بودم لحظه ها و ساعتها را به سختي سپري مي كردم. صبح روز بعد با زنگ تلفن از خواب بيدار شدم مامان خيلي سريعتر از من گوشي را برداشت و دقايقي طول نكشيد كه او با عجله وارد اتاقم شد و سراسيمه گفت: 

  - فرناز جان پاشو هر چه زودتر آماده شو كه بايد بريم بيمارستان! 

با تعجب از جايم برخاستم و گفتم: 

- بيمارستان؟ چرا؟ 

مامان به سختي گفت:

- عاطفه زنگ زد و گفت نويد از بس توي خواب بي قراري فواد رو كرده دماي بدنش بالا رفته و دچار تشنج شده الان هم بستريه!

خيلي سريع خودم را آماده كردم در طول راه مدام زير لب براي بهبودي نويد دعا مي كردم. ساعتي بعد من و مامان خود را به بيمارستان و پشت در اتاق نويد رسانديم با ديدن نويد يك لحظه در جاي خودم خشكم زد طفل معصوم چهره اش زرد و كاملا تكيده شده بود. دستم را روي پيشاني اش گذاشتم دماي بدنش طبيعي بود. عاطفه به كنارم آمد و گفت:

- دكترها بالاخره تبش رو پايين آوردند راستش نظر دكترش اينه كه نويد به يه نوع افسردگي روحي شديد مبتلا شده و مدام فكرهاي ناآرام به سرش مي زنه. وقتي به دكتر گفتم كه دوري باباش باعث شده اين طوري بشه؟ او خيلي تاكيد كرد كه حتي براي يك ساعت هم شده بايد باباش رو ببينه تا فكرهاي پريشاني كه به سراغش مي آد ازش دور شوند فعلا هم بايد براي چند روزي در بيمارستان بستري بماند. مامان كه كنار تخت نويد ايستاده بود و به حرف هاي عاطفه با دقت گوش مي داد بغضش تركيد و با هق هق گفت:

- آخه باباشو از كجا بياريم؟ اي خدا خودت كمك كن و يه نگاهي به اين طفل معصوم بينداز. اي خدا يه در خيري به روي فواد باز كن...

در حالي كه مامان مثل باران بهاري اشك مي ريخت و دعا مي كرد عاطفه مات و مبهوت به نويد نگاه مي كرد. بابا و آقاي آشتياني هم به آرامي با هم چيزهايي زمزمه مي كردند من و خانم آشتياني هم كنار نويد ايستاده بوديم و گاهي با نگراني به او نگاه مي كرديم و گاهي به اطرافيان. ساعتي بعد بابا و مامان نزد عاطفه و نويد ماندند و من در حالي كه آشفته و پريشان بودم به تنهايي از بيمارستان بيرون آمدم و خودم را به خانه رساندم. دقايقي از آمدنم به خانه مي گذشت كه تلفن زنگ زد با صداي گرفته آن را جواب دادم اما به محض شنيدن صداي باربد انگار روح و رواني تازه گرفتم. بعد از سلام و احوالپرسي مختصري كه با او كردم با لحني گلايه آميز به او گفتم:

- باربد جان چرا اين چند روز بهم زنگ نزدي؟

- چي بگم فرنازم كه شنيدنش دلت رو به درد مياره!

با صداي لرزاني گفتم:

- طوري شده؟

- از اون روزي كه به انگليس اومدم و فواد رو ديدم باور كن همه چيز رو فراموش كردم.

با صدايي كا انگار از ته چاه بيرون مي آمد گفتم:

- چرا؟

- راستش فواد از لحاظ روحي بدجوري بهم ريخته و به شدت افسرده شده اگه بهت بگم لحظه ي اول كه او را ديدم نشناختمش باورت مي شه؟ اون بدجوري اينجا عذاب مي كشه روحيه شو از دست داده توي اين سه ماهي كه توي زندان بوده به اندازه ي چند سال پير تر شده!

در حالي كه بغض به شدت راه گلويم را گرفته بود به سختي گفتم:

- باربد جان سراغ خانواده مقتول نرفتي؟

باربد آهي كشيد و گفت:

- بي فايده اس... بي فايده...

- چرا؟

- اون خانواده اگر چه ايراني اند اما اصلا بويي از انسانيت نبردند آنچنان آدم هاي قصي القلبي هستند كه توي عمرم لنگه شون رو نديدم!

- يعني مي خواي بگي اونها رضايت نمي دن؟

- متاسفانه نه، آنها فقط خواهان قصاص كردن فواد هستند كه براي اون هم فكر كنم فواد بايد تقريبا 15 سال زنداني بكشد.

بغضم را رها كردم و در حالي كه به شدت اشك مي ريختم گفتم:

- باربد جان تو رو خدا يه كاري بكن. نويد داره از دوري فواد مي ميره اين وسط طفلك عاطفه! فواد رو كه از دست داده، داره نويد را هم از دست مي ده. باربد تو رو خدا....

بعد به هق هق افتادم و نتوانستم حرفم را ادامه بدهم. باربد با شنيدن وضعيت نويد ناراحتي اش دو چندان شد اما با اين حال سعي مي كرد مرا دلداري بدهد و مدام مي گفت:

- فرنازم خواهش مي كنم گريه نكن در عوض تا مي تواني براي برطرف شدن مشكل فواد دعا كن شايد خدا يه رحمي به دل خانواده ي مقتول انداخت.

 

ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.