به زحمت گفتم: 

  - جز دعا كه كاري از دستم برنمياد. 

مكالمه ي من و باربد جز بحث در مورد فواد نبود و در نهايت باربد با تاكيد به اين كه در مورد حال فواد چيزي به مامان و عاطفه نگويم خداحافظي كرد و من گوشي را روي دستگاه گذاشتم و بعد زانوي غم بغل گرفتم و با صداي بلند براي فواد، نويد و عاطفه گريه كردم. 

ساعتي بعد بابا و مامان غمگين و با چهره ي گرفته اي به خانه آمدند به محض ديدن من هر دو با هم گفتند: 

- فرناز جان چت شده؟ چرا چشمات اينقدر قرمز شده؟

- چيز مهمي نيست براي نويد ناراحت هستم!

مامان آهي كشيد و گفت:

- الهي بميرم برايش كه داره اينقدر زجر مي كشه!

با صداي لرزاني گفتم:

- حالش چطور بود؟ بهتر شده بود؟

بابا جواب داد:

- خدا را شكر كمي بهتر شده بود اما براي يه مدتي بايد مرتب تحت درمان باشد و دارو مصرف كند.

ناهار را در فضاي سرد و بي روح با بي اشتهايي خورديم. مامان طبق معمول حس ششم اش قوي بود بعد از ناهار رو به من كرد و گفت:

- فرناز جان تو مطمئني اتفاقي جز بيماري نويد تو را ناراحت نكرده؟

- نه مامان جون از هيچ چيز ديگه اي جز بيماري نويد ناراحت نيستم.

مامان كه گويي قانع نشده بود دوباره پرسيد:

- باربد بهت زنگ نزد؟

با لكنت گفتم:

- چرا... اتفاقا... صبح كه به خونه برگشتم... زنگ زد.

مامان چشمانش را گرد كرد و گفت:

- پس چرا چيزي نگفتي؟ ازش حال فواد را پرسيدي؟ توانسته خانواده مقتول را ببيند؟

از كنجكاوي و سوال هاي مامان كلافه شدم اما چاره اي جز گفتن دروغ به او نداشتم. به خاطر همين گفتم:

- آره مامان جون باربد گفتش فواد رو ديده كه حالش كاملا خوبه و سر حاله در ثاني به ديدن خانواده ي مقتول هم رفته بود و با خواهش و تمنا رضايت فواد را ازشون خواسته بود كه اونها هم از باربد فرصت خواستند تا فكرهايشان را بكنند.

ديگر تحمل استقامت كردن در برابر مامان را نداشتم مي دانستم كه اگر دقيقه اي ديگر پيش او بمانم با ريزش اشك هايم همه چيز را از چهره ام مي خواند. بنابراين بدون اينكه منتظر حرفي از طرف مامان بمانم فورا از جايم برخاستم و به بهانه ي سر درد او را ترك كردم و به اتاقم پناه بردم و در خلوت خود دوباره با يادآوري حرف هاي باربد كه راجع به فواد گفته بود اشكم دراومد و تا جايي كه توانستم دلم را خالي كردم. ساعتي بعد هنگامي كه بابا و مامان به مدرسه رفتند لباس پوشيدم و بدون آنكه مقصد معيني داشته باشم به خيابان رفتم و خود را در دريايي از مردمان جورواجور گم كردم. مدام با خود مي گفتم اگر فواد اين همه سال در زندان آن هم در غربت بماند چگونه دوام خواهد آورد؟ تكليف عاطفه و نويد چه خواهد شد؟ آيا نويد بدون آنكه سايه پدر را بالاي سر خود احساس كند مي تواند به زندگي ادامه دهد؟ از آن بدتر عاطفه چگونه مي تواند تنهايي از پس همه ي مشكلات زندگيش برآيد؟ آنقدر سوالهاي مختلف ديگري در ذهنم نقش بست كه نفهميدم چگونه خود را به پاركي رساندم و روي نيمكتي نشستم مثل آدم هاي گيج و منگ تنها عابران را نگاه مي كردم ولي فكرم جايي ديگر مشغول بود. نزديك غروب بود كه پارك را ترك كردم و به خانه برگشتم. آن شب را تا صبح كابوس ديدم و هر چند ساعت يكبار با وحشت از خواب پريدم قلبم به شدت در سينه ام مي تپيد. حال ناآرامي داشتم با بدبختي شب را به صبح رساندم و به اميد اينكه خبر خوشي از فواد بشنوم روزم را آغاز كردم اما متاسفانه نه آن روز خبري از فواد شد و نه روزهاي ديگر، هيچگونه خبري از آزادي فواد نشد.

متاسفانه روزها با شتاب جايشان را به يكديگر دادند و تبديل به ماه شدند. دقيقا چهار ماه از رفتن باربد مي گذشت او در اين مدت هيچ كاري نتوانسته بود براي آزادي فواد انجام دهد. حالا ديگر بابا، مامان، عاطفه مي دانستند كه برگشتن فواد به همين آساني ها نيست. مامان گويي ده سال پيرتر شده بود بابا كم حرف مي زد و مدام در لاك خودش بود. عاطفه و نويد هم تنها زجر مي كشيدند و هيچ كاري از دستشان برنمي آمد. در اين ميان من هم از طرفي غصه ي فواد را مي خوردم و از طرف ديگر هم به شدت دلتنگ باربد شده بودم طوري كه بيشتر اوقات خودم را در اتاقم حبس مي كردم و تنها با ريختن اشك كمي دل خود را سبك تر مي كردم. حدود دو هفته ي ديگر هم گذشت كه در اين مدت باربد خيلي به ندرت باهام تماس مي گرفت هر موقع هم كه خودم با او تماس مي گرفتم به سردي جوابم را مي داد وقتي علتش را مي پرسيدم فقط مي گفت از ديدن فواد در اينجا زجر مي كشد. چندين بار از او خواستم كه حداقل او برگردد اما راضي نمي شد و مي گفت اگر من به ديدن فواد نروم او يقينا ديوانه خواهد شد. هر روز كه مي گذشت عصبي تر و بداخلاق تر مي شدم نمي دانستم در اين ميان چه كسي را بايد مقصر بدانم اما وقتي به عمق ماجرا نگاه مي كردم تنها به حكمت و مصلحتي مي رسيدم كه خودم هيچ از آن سر در نمي آوردم و تنها از خدا كمك مي خواستم. يك روز كه حالم بسيار گرفته بود لباس پوشيدم و از خانه بيرون زدم تا كمي در پياده قدم بزنم نمي دانم چند ساعتي بي هدف در خيابانها قدم زدم كه عاقبت خسته و پريشان دوباره به خانه برگشتم. به محض اينكه وارد سالن شدم عاطفه و نويد را ديدم اما وقتي تعجبم بيشتر شد كه ديدم او و مامان و بابا اشك مي ريزند و در اين ميان خدا را شكر مي كنند! با عجله به نزد آنها رفتم و عاطفه را متوجه خودم كردم و گفتم:

- عاطفه جون چيزي شده؟

آنها كه تازه متوجه حضور من شده بودند هر سه با هم گفتند:

- فواد آزاد شده! فواد آزاد شده!

چشمانم از تعجب گرد شدند و با صداي لرزاني گفتم:

- درست شنيدم فواد آزاد شده؟ چطوري؟

عاطفه ميان اشك و خنده گفت:

- همين امروز باربد بهم زنگ زد و گفت فواد آزاد شده اما حقيقتش را بخواهي حرفش را باور نكردم تا اينكه گوشي را به خود فواد داد گفت كه حرف هاي باربد حقيقت داره و آزاد شده!

دستهايم را از شادي بهم كوبيدم و گفتم:

- آخه چطوري؟

عاطفه اشك هايش را پاك كرد و گفت:

- راستش آنقدر از شنيدن اين خبر به هيجان آمدم كه درست و حسابي نفهميدم چي شده! فقط يادمه كه فواد گفت چند روز قبل مادر مقتول به ديدنش مي رود و وقتي او را مي بيند دلش به رحم مي آيد و همه چيز را ناديده مي گيرد و حكم رضايت خودش را امضا مي كند.

 

ادامه دارد....

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.