از خوشحالي چند بار به هوا پريدم و مثل كودكي ذوق كردم بعد همان لحظه وضو گرفتم و نماز شكر به جا آوردم و چندين بار خداي مهربان را شكرگزاري كردم. وقتي از اتاق بيرون آمدم و عاطفه را آماده ي رفتن ديدم رو به او كردم و گفتم: 

  - عاطفه جان كجا با اين عجله؟ 

او در حالي كه كفش نويد را به پايش مي كرد قبراق و شادمان گفت: 

 - فرناز جون مي رم اين خبر خوش را به بابا و مامان هم بدهم آخه اونها هنوز بي خبرند. 

بعد از رفتن عاطفه بدون آنكه در كنار بابا و مامان بنشينم و در خوشحاليشان شركت كنم به اتاقم رفتم و گوشي را برداشتم و به باربد زنگ زدم تا اين خبر خوش را از زبان او هم بشنوم. خوشبختانه با اولين تماس ارتباط برقرار شد و باربد هتل بود وقتي گوشي را جواب داد با شنيدن صدايش به وجد آمدم و از شدت شوق سراپا لرزيدم. آنقدر عجولانه حالش را پرسيدم كه اصلا متوجه لحن سرد و بي تفاوتش نشدم! با ذوق از او سوال كردم:

- باربد جان عزيزم اين حقيقت داره كه فواد آزاد شده؟

باربد با لحن سردي كه تازه متوجه آن شده بودم خيلي بي تفاوت جوابم را داد:

- آره فواد آزاد شده و هفته ي آينده هم به ايران بر مي گرده.

با تعجب پرسيدم:

- بر مي گرده؟

- آره.

براي يك لحظه گيج شدم و دوباره پرسيدم:

- باربد جان تو حالت خوب نيست؟ نكنه سرما خوردي؟

نه... نه حالم خوبه!

- اما حرف زدنت يه جوريه؟

باربد اين بار پاسخي به سوالم نداد و تنها سكوت كرد. يك لحظه با خودم فكر كردم كه حتما فواد در كنارش نشسته و او نمي تواند راحت حرف بزند. با اين خيال خودم را قانع كردم و بحث را عوض نمودم و از او پرسيدم:

- باربد جان چي شد كه خانواده مقتول رضايت دادند و فواد آزاد شد؟

باربد با سردي بيش از حدي كه حالم را منقلب مي كرد گفت:

- فواد اينجاست بيا با خودش صحبت كن...

تا خواستم اعتراضي به رفتارش كنم گوشي را به فواد سپرد وقتي صداي فواد را شنيدم براي لحظه اي تمام برخورد باربد را فراموش كردم و دوباره خوشحالي ام را بدست آوردم و با فواد مشغول خوش و بش كردن شدم و گفتم:

- فواد جان نمي داني كه چقدر از آزاد شدنت خوشحال شديم بگو ببينم چطور شد كه رضايت دادند؟

فواد كه از صدايش مشخص بود كاملا سر حال و قبراق است گفت:

- مادر مقتول رضايت داد راستش چند روز قبل به ملاقاتم اومده بود و با ديدن من مثل بارون بهار اشك مي ريخت و مي گفت پسرم اومده به خوابم و التماس كنان بهم گفته اوني كه در زندان بسر مي بره قاتل من نيست روحم در عذابه و لحظه اي آرام ندارم هر چه زودتر او را آزاد كنيد تا روحم بيش از اين عذاب نكشه. من قسمتم اين بوده كه بميرم!

خنديدم و گفتم:

- چه روح باوجداني! پس آزاديت را مديون مقتول هستي.

-ولي فرناز جون با اين حال كه آزاد شدم اما لحظه اي اون صحنه كه منجر به مرگ مقتول شده را فراموش نمي كنم و مدام احساس گناه دارم...

ادامه حرفش را بريدم و گفتم:

تو بايد اين جريان را كاملا به فراموشي بسپاري آخه تو مقصر نبودي كه بخواهي خودت را سرزنش كني اين يك اتفاق ناگوار بود كه تنها مسببش خود مقتول بوده. به قول معروف سر بي گناه پاي دار مي ره اما بالاي دار نمي ره. در ضمن تو به اندازه كافي هم زجر كشيدي فكر نكنم شش ماه زندان آن هم در غربت كار آساني باشد!

فواد با گفتن توكل به خدا ديگه بحث را ادامه نداد و گفت:

- فرناز جون اگه كاري نداري گوشي را به باربد بدهم.

با شنيدن اسم باربد قلبم ناگهان فرو ريخت و با صداي لرزاني به فواد گفتم:

- به اميد ديدار.

باربد گوشي را گرفت و گفت:

- الو...

به يكباره همه چيز را فراموش كردم و يا شايد هم مي خواستم كه فراموش كنم. بنابراين با ذوق گفتم:

- باربد جان كي پرواز داريد؟

باربد من مني كرد و گفت:

- راستش من... من مقداري خريد دارم كه نمي تونم با فواد برگردم فكر كنم خريدهام يكي دوهفته طول بكشد اما فواد روز شنبه پرواز دارد.

انگار كه كسي پتك محكمي بر سرم كوبيده باشد قلبم به شدت در سينه ام لرزيد. با صداي لرزاني از او پرسيدم:

- يعني چه؟ آخه تو كه خريد نداشتي؟

- نگران نباش مي خوام يه مقدار وسايل طبي مدرن كه براي مطبم نياز دارم بخرم آخه اينجا بهترين مارك ها رو داره!

- ولي همين جا هم بهترين وسايل رو مي تونستي بخري. باربد جان خواهش مي كنم به همراه فواد برگرد من ديگه تحمل صبر كردن ندارم.

باربد بدون آنكه در مقابل خواهش هايم جواب قانع كننده اي بدهد با همان لحن سرد گفت:

- بعدا بهت زنگ مي زنم فعلا خداحافظ.

با عجله گفتم:

- الو... الو باربد...

اما بي فايده بود چون او گوشي را گذاشته بود!

 

ادامه دارد.....

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.