آنچنان شوك شديدي بهم دست داد كه قدرت فكر كردن نداشتم و احساس مي كردم فكرم فلج شده. دقايقي را به همين حال سپري كردم ولي كمي بعد كه به خود آمدم هر چه سعي كردم به خودم بقبولانم كه دو هفته هم سپري مي شود و باربد مي آيد اما باز قانع نشدم و با خودم گفتم انگار كه باربد عوض شده! باربدي كه هميشه مرا « فرنازم » صدا مي زد حالا حتي اسمم را هم نمي آورد. با حالتي عصبي چنگي به موهايم زدم و دوباره زمزمه كردم باربد دو سه هفته اي است كه اين طور تغيير كرده است. ديگر دوست ندارد كه با من تماس بگيرد هر موقع هم كه من تماس مي گيرم با سردي جوابم را مي دهد. هر لحظه كه مي گذشت افكار بد و بدتري نسبت به باربد در ذهنم نقش مي بست و دلشوره وجودم را چنگ مي زد طوري كه احساس مي كردم هر آن ممكن است قلبم بگيرد. نمي دانم چند ساعت بر من اينگونه گذشته بود كه مامان به اتاقم آمد و گفت: 

  - فر... 

اما با ديدن چهره ي بي رنگم حرفش را خورد و با نگراني به طرفم آمد و روبرويم نشست و گفت: 

  - فرناز جان اتفاقي برات رخ داده؟ انگار كه حالت خوب نيست؟ رنگ چهره ات هم كه بدجوري پريده است؟ 

تنها به نقطه روبرو زل زدم و چند بار سرم را تكان دادم و به مامان گفتم: 

  - چيزي نيست نگران نباش! 

مامان در حالي كه دست سردم را فشار مي داد گفت: 

- مگه مي شه نگرانت نباشم آخه رنگ به چهره كه نداري هيچ دستات هم مثل يخ سرد شده! 

- مامان جون الان به باربد زنگ زده بودم گفت كه به همراه فواد نمي آد.

مامان با تعجب گفت:

- نمي آد!

- آره گفت كه براي افتتاح مطبش نياز به يه سري وسايل طبي داره كه تا بخواد وسايلش رو بخره يكي دو هفته طول مي كشه.

مامان با شنيدن حرفم نفس عميقي كشيد و گفت:

- آخيش راحت شدم آخه دختر تو كه با اين حرف زدنت منو نصف عمر كردي خب دو هفته كه زمان زيادي نيست تا چشم بهم بزني باربد هم اومده!

مامان ادامه حرفش را در حالي كه با طعنه و شوخي در هم آميخته بود گفت:

- فرناز جون خجالت نمي كشي به خاطر همين موضوع كوچولو اين طوري زانوي غم در بغل گرفته اي!

بغض گلويم را گرفت ولي به زحمت آن را فرو دادم و گفتم:

- آخه ميدوني مامان جون باربد اخيرا خيلي سرد با من رفتار مي كنه. الان هم به حدي سرد و بي تفاوت با من صحبت كرد كه اصلا اجازه نداد باهاش حرف بزنم چون فورا خداحافظي كرد.

مامان موهايم را نوازش كرد و با خونسردي گفت:

- دختر نازك نارنجي ام تو نبايد انتظار داشته باشي كه باربد مرتب قربان صدقه ات برود و تو را تحويل بگيرد خوب مرده و هزار مشكل تازه تو بايد اونو درك كني آخه طفلكي الان چهار ماهه كه توي غربت گير كرده و از كار و زندگيش عقب افتاده فقط به خاطر اينكه فواد اونجا بي كس نباشه قيد همه چيز رو زده!

مامان تمام اين حرف ها را با قاطعيت بيان كرد اما باز هم دل صاحب مرده ي من قانع نشد. مامان دستم رو گرفت و از جايم بلند كرد و گفت:

- پاشو... پاشو برو يه آبي به سر و صورتت بزن كه خيلي قيافه ي مسخره اي پيدا كرده اي.

لحظاتي بعد در حالي كه هر دو از اتاق بيرون مي رفتيم مامان حرفش را ادامه داد و گفت:

- همه اش تقصير باربد كه اينقدر تو رو لوس كرده!

لبخند تلخي زدم و با گفتن مامان تو هم چه حرف هايي مي زني ها.... به طرف دستشويي رفتم. شير آب سرد را باز كردم و صورتم را زير آن قرار دادم تا اعصابم آرام بگيرد بعد به زحمت سعي كردم كه تماس باربد و لحن سردش را به فراموشي بسپارم و تنها براي بازگشت فواد خوشحال باشم.

روز شنبه كه فرا رسيد همگي در فرودگاه جمع بوديم و انتظار فواد را مي كشيديم بابا، مامان، عاطفه، نويد و همچنين آقا و خانم آشتياني به خاطر بازگشت فواد به ايران از خوشحالي سر از پا نمي شناختند به گونه اي كه هيچ كدام متوجه حال خراب من نبودند. از آخرين تماسي كه با باربد داشتم ديگر هيچ خبري از او نشده بود. باربد بهم گفته بود كه بعدا بهت زنگ مي زنم ولي اين كار را نكرده بود. در اين مدت چندين بار به طرف تلفن رفتم و با وسوسه شماره او را گرفتم اما دوباره قطع كردم. دلم مي خواست خودش زنگ بزند كه متاسفانه تماسي نگرفت گويي كه به كلي مرا فراموش كرده بود. با تكان دست عاطفه كه بر شانه ام مي زد به خود آمدم گفت:

- فرناز جان كجايي دختر؟ چرا اينقدر توهمي؟

نگاهي غمگين به چهره ي شاد و شنگول عاطفه انداختم و گفتم:

- عاطفه جون بدجوري دلتنگ باربد شدم كاش الان او هم به همراه فواد مي اومد!

لبخند شيريني به رويم زد و گفت:

- باربد هم مي آيد مطمئنا اين يكي دو هفته هم خواهد گذشت به قول شاعر چون مي گذرد غمي نيست.

لبخند تلخي زدم و گفتم:

- تا بگذرد هم كمي نيست!

در همان لحظه با حرف بابا كه گفت فواد آمد حرف هاي من و عاطفه ناتمام ماند عاطفه نويد را بغل كرد و چند گامي به جلو رفت و بعد هم از همان فاصله سعي كرد فواد را نشان نويد بدهد. نويد كه فواد را ديد با صداي كودكانه اش فرياد زد: آخ جون بابا فوادم اومد...آخ جون... دقايقي بعد فواد با ديدن ما به طرفمان آمد. بابا و مامان هر دو بي قرار و دلتنگ او را در آغوش گرفتند. مامان اشك مي ريخت و او را مي بوييد كه با اين كار احساسات خانم آشتياني و عاطفه را برانگيخت آن دو هم به آرامي اشك مي ريختند. لحظاتي بعد نويد آنچنان در اغوش فواد پريد و او را محكم در بغل گرفت كه اشك در چشمان فواد حلقه بست براي دقايقي فقط نويد را مي بوييد و مي بوسيد. آقا و خانم آشتياني هم به نوبه خودشان صميمانه احساساتشان را در مقابل فواد نشان دادند و بازگشت او را تبريك گفتند. عاطفه با دسته گلي زيبا كه در دست داشت به طرف فواد رفت و با هديه كردن آن به فواد اشك امان حرف زدن را به او نداد از شوق تا دقايقي فقط اشك مي ريخت. عاقبت نوبت به من رسيد فواد را كه صميمانه در آغوش گرفتم و با او خوش و بش كردم تازه متوجه شدم كه چقدر تكيده شده حتي بعضي از موهايش سفيد شده بودند. واقعا همان طور كه باربد گفته بود انگار او چند سال پيرتر شده بود از فرودگاه كه بيرون آمديم همگي مان به دعوت عاطفه به منزل او رفتيم. فواد مرتب از حوادثي كه از بدو ورود به انگليس برايش اتفاق افتاده بود تا آخرين لحظه اي كه مادر مقتول رضايت داده بود را براي همه تعريف كرد. من كه فقط به ظاهر حواسم به حرف هاي فواد بود در دل دعا مي كردم موقعيتي فراهم شود تا در كنارش بنشينم و اطلاعاتي دقيق از باربد بگيرم كه بالاخره هم اين فرصت فراهم شد. در كنارش نشستم و به آرامي از او پرسيدم:

- فواد جان حال باربد چطور بود؟

 

ادامه دارد.....


 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.