فواد خنديد و گفت: 

  - خوب و سرحال آب و هواي انگليس بدجوري بهش ساخته... 

با حرص حرفش را قطع كردم و گفتم: 

- چرا با هم نيومدين؟ 

فواد همان پاسخ تكراري را كه بارها بهم گفته بود را داد و گفت:

- باربد براي خريد مقداري وسيله موند كه تا يكي دو هفته ديگه انشاا... مي آد.

- يعني اون در اين چهار ماهه اي كه آنجا بود يادش نبود خريد كنه؟

توي اون چهار ماه كه بيچاره يه پاش تو زندون پيش من بود و يه پاش هم در خونه ي مقتول بود كه رضايتشون را جلب كنه آخه براي بيچاره ديگه وقتي نمي موند كه بخواد به خواسته هاي خودش برسه!

مي خواستم به فواد بگم پس چرا او به من زنگ نمي زنه كه فواد رويش را به طرف خانم و آقاي آشتياني گرفت و شروع به تعريف از محبت هاي باربد كرد كه چقدر وجودش آنجا در روحيه ي فواد تاثير گذار بوده. فواد آنقدر سرگرم گفتگو با آنها شد كه من به كلي فراموش كردم كه چه سوالي مي خواستم بكنم. عاقبت هنگام رفتن شد فواد براي تك تك ما هديه اي مناسب با سن و سليقه مون آورده بود. به من هم يك گوشي موبايل اونم آخرين مدل هديه داد و گفت:

- بيا فرناز جان اينم مال تو انشاا... خطش را هم برايت مي خرم!

فواد نگاهي به گوشي كه هنوز در دستش بود كرد و دوباره گفت:

- در واقع اين هديه ي فارغ التحصيليه به خاطر اينكه با موفقيت اين سالها را طي كردي.

لبخندي به رويش زدم و به همراه تشكر آن را از او گرفتم. ساعتي بعد به خانه آمديم روي تخت خود نشسته بودم و با گوشي كه فواد برايم هديه آورده بود بازي مي كردم و بعد در حالي كه آه بلندي مي كشيدم با خودم گفتم چه خوب مي شد كه اين گوشي را باربد برايم مي فرستاد!

متاسفانه او نه پيغامي نه پسغامي و نه هيچ چيز ديگري براي من نفرستاده بود با حرص دندان هايم را روي هم فشردم و گفتم چرا اينقدر اخلاق باربد عوض شده؟ بعد چشمانم را بستم و سرم را به ديوار تكيه دادم اما هر چه فكر مي كردم كمتر به نتيجه مي رسيدم. دقايقي بعد در حالي كه به شدت پريشان بودم عكس اش را از روي ميز برداشتم و به چشمان خمار و زيبايش خيره شدم و سپس اشك در چشمانم حلقه بست چقدر دلم براي او تنگ شده بود. در دلم حسرتي خوردم و در حالي كه با عكس اش صحبت مي كردم گفتم باربد جان كاش الان كنارم بودي و من از دلتنگي بيش از حدم برايت مي گفتم كاش تمام فكر هاي نادرستي كه به ذهنم هجوم مي آورد اشتباه باشد و تو هر چه زودتر به ايران باز گردي اي كاش علت سردي رفتارت را مي دانستم آخ باربد جان نكند.... در اينجا حرفم را خوردم و از اينكه فكر نادرستي در مورد باربد به سرم زده بود خودم را سرزنش كردم. ديگر بيشتر از اين نمي توانستم تحمل كنم عكس را روي ميز گذاشتم و به طرف تلفن رفتم و شماره ي هتل را گرفتم. طبق معمول متصدي هتل تلفن را جواب داد با صداي رسايي گفتم:

- آقاي آشتياني تشريف دارند؟

متصدي لحظه اي مكث كرد و سپس گفت:

- بله خانم آقاي آشتياني همين الان از بيرون تشريف آوردند گوشي حضورتان باشه تا داخلي رو وصل كنم.

با هر زنگي كه مي خورد ضربان قلبم شديدتر مي شد لحظاتي بعد باربد تلفن را جواب داد و گفت:

- الو....

با شنيدن صدايش دوباره دستخوش هيجان شدم و با صدايي كه از شوق مي لرزيد گفتم:

- الو.... باربد جان سلام حالت چطوره؟

باربد با شنيدن صداي من لحظه اي سكوت كرد و سپس دقيقا مثل تماس هاي قبلي با سردي جوابم را داد و گفت:

- ممنون تو چطوري؟

وجودم يكباره به سردي گراييد و به زحمت به او گفتم:

- باربد جان تو چت شده؟ چرا اين جوري با من حرف مي زني؟

- حالم خوب نيست سر درد دارم!

حرفش را باور نكردم و با طعنه گفتم:

- ولي دفعه هاي قبل هم همين طوري جوابم را دادي يعني توي اين مدت همه اش ناخوش بودي؟

باربد در حالي كه حرفم را نشنيده مي گرفت بحث را عوض كرد و با خونسردي پرسيد:

- فواد رسيد؟

با حرص جوابش را دادم:

- آره اومد اما من منتظر تو هستم.

باربد خيلي رك جوابم را داد:

- آخه من كه دقيقا مشخص نيست كي ميام!

با تعجب صدايم را بلندتر كردم و گفتم:

- چي؟ مشخص نيست؟ يعني چه مگه خودت نگفتي دو هفته ي ديگه مياي؟

باربد كه انگار از سوالم خوشش نيامده بود با بي حوصلگي جواب داد:

- واي تو چرا آنقدر به اومدن من كليد كردي؟ خب ميام ديگه اما كي و چه وقت مشخص نيست.

شنيدن اين حرف از باربد درست مثل اين بود كه يك پارچ آب سرد بر وجودم ريخته باشد. تا لحظاتي نتوانستم حرفي بزنم براي اينكه واقعا زبانم نمي چرخيد چيزي بگويم. اما باربد كه گويي اصلا دوست نداشت بيش از اين با من صحبت كند خيلي با عجله گفت:

- گوش كن فرناز! من داشتم مي رفتم خريد وقتي برگشتم خودم بهت زنگ مي زنم.

هر چه خواستم بگويم اما متصدي هتل گفت تو همين الان از بيرون آمدي زبانم نچرخيد و نتوانستم بگويم. واقعا از اين همه سردي او حالم بهم خورد ديگر صلاح نديدم بيش از اين خودم را خرد كنم. با بغضي كه در گلو داشتم آرام از او خداحافظي كردم كه بعيد مي دانم شنيده باشد. بعد گوشي را با دستاني لرزان گذاشتم باربدي كه هميشه « فرنازم » صدا مي كرد حالا خيلي به زحمت مي گفت فرناز! به شدت از دست رفتار خودم عصباني شدم كه به او زنگ زدم سرم را ميان دستانم قرار دادم و در كمتر از چند ثانيه اشك تمام پهناي صورتم را فرا گرفت. در آن لحظه فكرم اصلا كار نمي كرد و نمي توانستم علت اين همه سردي رفتار او را بفهمم! به زحمت از جايم بلند شدم و خودم را روي تخت رها كردم و پتو را روي سرم كشيدم. در آن لحظات بحراني دلم نمي خواست به هيچ چيز و هيچكس ديگر بينديشم حتي باربد و آن تماس لعنتي.

 

ادامه دارد...

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.