دو هفته، سه هفته، چهار هفته، تبديل به سه ماه شد و از آمدن باربد هيچ خبري نشد كه نشد. در اين مدت او خيلي به ندرت زنگ مي زد و هر بار بهانه اي بهتر از قبل براي نيامدنش مي تراشيد. در اين مدت كم كم صداي اعتراض بابا و مامان هم در آمد كه چرا باربد بهت زنگ نمي زنه؟ چرا باربد نمي آد؟ مگه داره اونجا چه كار مي كنه كه اين طوري تو رو توي بلاتكليفي گذاشته؟ و هزاران چراي ديگر! خودم هم ديگر صبرم لبريز شده بود و به شدت از دست باربد دلگير بودم. يك روز كه طبق معمول به شدت عصبي بودم لباس پوشيدم و به خانه فواد رفتم عاطفه مطب بود و فواد و نويد تنها بودند. فواد از ديدنم خوشحال شد و گفت: 

  - چه عجب فرناز جون يادي از ما كردي؟ 

با بي حوصلگي وارد شدم و كيفم را به گوشه اي از مبل پرت كردم و رو به فواد گفتم: 

  - فواد جان باور كن من اين روزها به حدي كم حوصله شده ام كه حتي تحمل خودم را هم ندارم... 

نويد ميان حرفم دويد و در حالي كه خودش را به آغوشم مي انداخت گفت عمه جون حالا كه اومدي بايد پيش من بموني... بدون آنكه به حرفش پاسخي بدهم با بي حوصلگي او را از آغوشم جدا كردم و گفتم: 

- نويد جون فعلا برو بازي كن من با بابا كار دارم. 

نويد خيلي سريع حرفم را گوش كرد و به طرف اتاق خودش رفت. لحظاتي بعد نفس عميقي كشيدم و سپس بدون هيچ مقدمه اي به فواد گفتم:

- فواد جان خواهش مي كنم به من بگو باربد اونجا چي ديده كه اين همه طالبش شده و ديگه دل كندن از آنجا برايش سخت شده و اصلا خبري از اومدنش نيست؟ آخه باربد به من قول دو هفته رو داده بود اما الان 4 ماه گذشته نه تنها نيومده بلكه زنگ درست و حسابي هم نمي زنه؟

فواد براي دقايقي سكوت كرد و به فكر فرو رفت. گويي سعي مي كرد تمام حركات و رفتار باربد را در آن مدت به ياد بياورد اما مثل اينكه فكرش به جايي نرسيد چون در حاليكه سرش را با تاسف تكان مي داد گفت:

- وا... نمي دونم چي بگم اون به من هم گفته بود كه دو هفته ي ديگه بر مي گرده اما به قول تو حالا چهار ماهه گذشته و هيچ خبري از آمدن او نيست. آقا و خانم آشتياني و حتي عاطفه هم به شدت از دست او عصباني هستند هر وقت هم كه به او زنگ مي زنند باربد اونقدر بهانه هاي جورواجور مي تراشه كه آدم نمي دونه كدومش را باور كنه!

فواد لحظه اي سكوت كرد و سپس از جايش بلند شد و گفت:

- مي خواهي خودم بهش زنگ بزنم و به طور مستقيم باهاش صحبت كنم؟

- نمي دانم... هر طور كه خودت صلاح مي دوني.

فواد به طرف تلفن رفت و شماره او را گرفت در دل دعا مي كردم كه باربد هتل باشه و تلفن را جواب بده. خوشبختانه دعايم مستجاب شد و دقايقي طول نكشيد تا باربد تلفن را جواب داد روبروي فواد نشستم و به دهان او خيره شدم. فواد بعد از مختصري خوش و بش كردن با او گفت:

- باربد جان كنگر خوردي لنگر انداختي؟ آخه بي معرفت همه اينجا دلتنگت هستيم.

فواد اين را گفت و سپس سكوت كرد و به حرف هاي باربد گوش داد آنقدر سكوتش را ادامه دا كه دندانهايم را از روي خشم بر هم ساييدم و با خودم گفتم مگه داره در مورد چي با فواد صحبت مي كنه؟ لحظاتي بعد بالاخره فواد سكوت زجر آورش را شكست و با حالتي گرفته به او گفت:

- ولي باربد جان تو كه براي ادامه تحصيل نرفته بودي؟ اصلا قرار نبود كه تو در آنجا بماني و ادامه تحصيل بدي آخه تو...

ديگه ادامه ي صحبت هاي فواد را نشنيدم وجودم بطور وحشتناكي در هم فرو ريخت و چند بار بريده بريده با خودم زمزمه كردم ادامه تحصيل... يعني قصد دارد در انگليس بماند و درسش را ادامه بدهد! اين يكي را ديگر نمي توانستم تحمل كنم. با استرس فوق العاده اي كه وجود ويران شده ام را آزار مي داد از جايم بر خاستم و با خواهش از فواد گوشي را از دستش گرفتم و لحظاتي بعد با صداي ضعيفي گفتم:

- الو... باربد... منم فرناز...

او كه گويي با شنيدن صدايم شوكه شده بود به لكنت افتاد و گفت:

- فر... نا... ز... تو... اونجايي؟

توجهي به لحن و حرف هاي او نكردم و در حالي كه سعي مي كردم تمام قدرت از دست رفته ام را باز يابم به او گفتم:

- تو مي خواهي اونجا چي كار كني؟

باربد به زحمت گفت:

- فرناز خواهش مي كنم منو درك كن! اينجا همه چيز به راحتي براي ادامه تحصيل مهياست و همه امكانات در حد عالي وجود داره...

ادامه حرفش را بريدم و با حالتي عصبي به او گفتم:

- ولي باربد تو چرا قبلا اينو به من نگفتي؟ چرا با بهانه هاي واهي منو دست به سر مي كردي؟

باربد كه در لحن صدايش خواهش موج مي زد قلبم را به در آورد و گفت:

- فرناز خواهش مي كنم از من دلگير نباش باور كن مي خواستم جريان را بهت بگم اما از اين ترسيدم كه نتواني طاقت بياوري. حالا اگه واقعا منو دوست داري و مي خواي عشقت رو به من ثابت كني اين دو سه سال رو تحمل كن تا من با دستي پر به ايران برگردم.

با خشم گفتم:

- ولي اين خودخواهيه باربد من چطور دوريت را تحمل كنم!

باربد حرفم را قطع كرد و گفت:

- همون طور كه اين مدت تحمل كردي.

- ولي من در اين مدت به اندازه ي ده سال دوري از تو زجر كشيدم ديگه نمي توانم با احساساتم بازي كنم و خودم را گول بزنم.

اين بار به لحن كلامم كمي نرمش دادم و با خواهش به او گفتم:

- تو چطور دلت اومد كه درست رو به من ترجيح بدهي ما كه همه چيز رو براي مراسم عروسي آماده كرده بوديم. حالا كه رفتي اونجا فيلت ياد هندوستان كرده مگه همين جا نمي توني ادامه تحصيل بدهي؟

باربد در مقابل حرف هايم ابتدا سكوت كرد و سپس در حالي كه صدايش را بلند تر مي كرد گفت:

- فرناز خواهش مي كنم منو درك كن!

به شدت عصباني شدم و با خشم شديدي به او گفتم:

- مگه تو منو درك مي كني؟ مگه مي فهمي من چي مي كشم؟

 

ادامه دارد...

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.