فواد كه شاهد مكالمه ي ما بود و مي ديد كه من هر لحظه حالم بدتر مي شود به طرفم آمد و گوشي را از دستم گرفت. همان جا نشستم و سرم را ميان دستهايم گرفتم و با صداي بلند گريه را سر دادم و ديگر از مكالمه ي فواد چيزي نفهميدم. دقايقي بعد فواد با مهرباني سرم را در آغوش گرفت و با لحني صميمي گفت: 

  - فرناز جان صبور باش مطمئنم باربد حتما برمي گرده. آخه اون پسر بي معرفتي نيست شايد در انگليس به طور ناخواسته موقعيت خوبي برايش فراهم شده كه باعث پيشرفتش مي شه پس تو هم سعي كن با اين قضيه كنار بيايي و با خودخواهي اين موقعيت را از او نگيري! 

با شنيدن هر كلمه اي كه از دهان فواد بيرون مي آمد گريه ام شديدتر مي شد در همان حال با صدايي كه مي لرزيد به او گفتم: 

  - فواد جان نمي توانم دوري اش را بيش از اين تحمل كنم خودت كه مي دوني چقدر سخته ديدي كه خودت و عاطفه از دوري هم چي به روزتون اومده بود پس چرا باربد دلش به همين زودي مثل سنگ شده! مطمئنم او به اندازه ي سر سوزن هم دلش براي من تنگ نشده زرق و برق اونجا از اون آدم ديگري ساخته اين همون باربدي نيست كه من مي شناختم او يقينا اسير تجملات غرب شده! 

فواد حرفم را قطع كرد و گفت: 

- فرناز جان خواهش مي كنم آروم بگير جون مامان بيا براي يه مدتي هم كه شده بي خيال اين موضوع شو شايد خدا كمك كرد و همه چيز رنگ ديگري به خودش گرفت. اصلا به قول خودت فرضا هم كه باربد اسير غرب شده باشد و درسش رو به تو ترجيح داده باشه تو نمي خواهي براي يه مدتي همه چيز را تحمل كني و عشق باربد رو نسبت به خودت محك بزني؟ شايد او نتوانست طاقت بياورد و به خاطر تو برگشت شايد هم اين يك نوع امتحانه كه باربد بايد آن را بگذراند! 

فواد يكريز گفت و گفت... آنقدر برايم دليل و برهان آورد و به طور منطقي اين موضوع را برايم بيان كرد كه ناخواسته حرف هايش در وجودم تاثير گذاشت به او قول دادم كه راجع به اين مسئله فكر هايم را بكنم و در صورتي كه امكانش هست به گونه اي باهاش كنار بيايم.

آنقدر پذيرفتن مسئله ي ماندگاري باربد در انگليس برايم سخت بود كه تا يك هفته توي اتاق خودم را زنداني كردم مدام سعي مي كردم خودم را قانع كنم كه باربد موقعيت خوبي نصيبش شده و من نبايد مانع پيشرفت او بشوم اما متاسفانه هضم اين موضوع برايم بسيار سخت بود و هر چه مي كردم نمي توانستم شرايط و موقعيت باربد را درك كنم. خصوصا وقتي به رفتار او كه با رفتنش به انگليس 180 درجه اخلاق و لحن گفتارش تغيير كرده بود بدبين بودم. در اين ميان عاطفه با ناباوري بارها و بارها با باربد تماس گرفت و از او خواست كه برگردد اما باربد آنچنان بهانه هاي مختلفي براي ادامه تحصيل رديف كرد كه صحبت هاي عاطفه بي نتيجه ماند. نمي دانم چرا هر از گاهي در دلم نسبت به او شك مي كردم و فكرهاي نادرستي كه در مورد او داشتم هر لحظه در ذهنم پر رنگ تر مي شد اما طولي نمي كشيد كه از خودم بدم مي آمد و بارها و بارها خودم را لعن و نفرين كردم كه چرا نسبت به باربد اين چنين فكرهاي زشتي مي كنم. هر روز كه مي گذشت تمام سعي خود را مي كردم كه به طور منطقي يا هر طور ديگر با اين مسئله كنار بيايم و شرايط او را درك كنم. داشتم اين روزهاي بحراني را پشت سر مي گذاشتم كه يك روز بابا به اتاقم آمد و در كنارم روي لبه ي تخت نشست و دستش را دور گردنم حلقه كرد و پيشاني ام را بوسيد و گفت:

- نبينم دختر نازك نارنجي ام توي خونه بنشينه و غم وغصه بخوره!

در حالي كه به شدت سعي مي كردم بغضم را فرو دهم و غرورم را در مقابل بابا حفظ كنم با صداي گرفته اي به او گفتم:

- بابا جون من ناراحت نيستم.

بابا لبخند مليحي به رويم زد و سپس با طعنه گفت:

- بله كاملا درسته رنگ رخساره خبر مي دهد از سر درون!

نگاهم را با شرم به گل هاي رو تختي ام دوختم و با صداي لرزاني گفتم:

- مي گيد چه كار كنم بزنم و برقصم؟

بابا سرم را در آغوش گرفت و در حالي كه موهايم را نوازش مي كرد گفت:

- نه بزن و نه برقص عزيز دلم اما كمي هم به فكر من و مامانت باش آخه ما كه نمي توانيم تو رو غمگين و پكر ببينيم و غصه ات رو نخوريم مخصوصا مامانت كه اصلا تحمل ناراحتي تو را ندارد. پس به خاطر ما هم كه شده كمي از لاك خودت بيرون بيا تا ببينم خدا چي مي خواد.

سرم را چند بار تكان دادم و زير لب زمزمه كردم:

- بابا جون به من بگو چكار كنم؟

بابا انگشت اشاره اش را چند بار تكان داد و گفت:

- اتفاقا من هم اومدم بهت بگم كه چه كار كني؟

با عجله نگاهم را به چهره ي مردانه و پر جذبه اش دوختم و منتظر صحبت هاي او ماندم بابا خيلي خونسرد گفت:

- دختر عزيزم من بعد از فكر كردن در باره مشكل تو و باربد به اين نتيجه رسيدم حالا كه باربد قصد داره براي دو سه سالي البته شايد هم بيشتر در انگليس بماند و درسش را ادامه بدهد بهتره كه با هم عقد كنيد و تو هم بري انگليس آن وقت هر دو در كنار هم و به اتفاق هم مي توانيد با خيالي راحت تخصصتان را بگيريد. حداقل اين طوري هم خيال هر دوي شما راحت مي شه و هم خيال همگي ما آسوده خواهد شد آخه اين درست نيست كه تو اينجا چند سال در بلاتكليفي بماني و از زندگي ات عقب بيفتي و روز شماري كني كه چه زماني باربد درسش تمام مي شود و به ايران برمي گردد. از اين گذشته آدم جواب حرف مردم را چي بده!

 

ادامه دارد...

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.