بعد بابا سكوت كرد و منتظر شنيدن جوابي از طرف من شد. 

صحبت هاي بابا مرا به فكر برد در ذهننم حرف هايش را چندين رتبه سنجيدم و سپس در دل گفتم فكر چندان بدي هم نيست اصلا چرا اين فكر به ذهن من و باربد نرسيد اما طولي نكشيد كه ناگهان اين سوال در ذهنم نقش بست كه چطوري عقد كنيم باربد در انگليس و من در تهران؟ سوالم را با بابا مطرح كردم و او خيلي راحت گفت: 

  - عقد غيابي عزيزم! خيلي راحت و ساده اس فقط مي مونه كارهاي رفتن تو به انگليس كه انشاا... اونم بدون هيچ مشكلي انجام مي شود. 

به آرامي گفتم: 

فكر بدي نيست اما اول بايد با باربد صحبت كنم و ببينم نظر اون چيه؟

بابا از جايش برخاست و گفت:

همين امشب با او تماس بگيرو جريان رو باهاش در ميون بذار قطعا او موافقت خواهد كرد.

بابا اين را گفت و سپس بار ديگر بوسه اي بر پيشاني ام زد و از اتاق بيرون رفت. عقربه هاي ساعت يك ربع به 9 را نشان مي دادند كه به طرف تلفن رفتم ولي قبل از آنكه گوشي را بردارم چند بار نفس عميقي كشيدم نمي دانم چرا ناگهان احساس بدي بهم دست داد يه دلشوره، دلهره، استرس يا هر چيز ديگري بر وجودم غلبه كرده بود كه بدجوري آزارم مي داد. يك لحظه تصميم گرفتم گوشي را قطع كنم و از زنگ زدن منصرف شوم اما خيلي زود پشيمان شدم چون به بابا و مامان قول داده بودم كه امشب تكليفم را با باربد مشخص كنم. با دستاني لرزان شماره ي او را گرفتم و منتظر برقراري ارتباط شدم لحظاتي بيشتر طول نكشيد كه ارتباط برقرار شد و مثل هميشه متصدي هتل پاسخ داد با صدايي كه نمي دانم چرا بي جهت مي لرزيد گفتم:

آقاي آشتياني تشريف دارند؟

متصدي با لحن بي تفاوتي گفت:

خانم متاسفانه آقاي آشتياني تسويه حساب كردند و به همراه خانمشون هفته ي قبل از اين جا رفتند.

از گيج بودن متصدي حرص خوردم و يكبار ديگر گفتم:

آقا من با آقاي باربد آشتياني كار دارم.

او بار ديگر با حالتي جدي گفت:

خانم من هم عرض كردم خدمتتون كه آقاي آشتياني به همراه خانمشون از اينجا رفتند!

با سماجت و عذر خواهي گفتم:

آقا ببخشيد مثل اينكه شما اشتباه مي كنيد آخه آقاي آشتياني همسري ندارد كه بخواهد همراه او برود؟

متصدي اين بار سعي كرد خيلي شمرده مرا قانع كند بنابراين گفت:

ولي خانم شناسنامه هاي آنها نزد من امانت بود باور كنيد كه من حقيقت را مي گويم آخه آقاي آشتياني خودش هفته ي قبل با من تسويه حساب كرد و بعد هم شناسنامه ي خودش و همسرش را گرفت و از اينجا رفتند.

ناگهان صدا در گلويم خفه شد مات و مبهوت و در كمال گيجي و منگي گوشي را قطع كردم و مثل آدم هاي مسخ شده به روبرويم زل زدم. تحت هيچ شرايطي حاضر نبودم كه حتي به حرف هاي بي سر و ته آن مردك فكر كنم سرم را ميان دستهايم قرار دادم و با خود گفتم امكان ندارد باربد به من دروغ بگويد! چشمانم را بستم و به ذهن آشفته ام رجوع كردم و تلفن ها و مكالمه هاي سرد و بي روح او را به ياد آوردم. اما باز باور نكردم كه باربد چنين بي وفايي يا خيانتي در حق من كرده باشد! زير لب با خشم به متصدي هتل بد و بيراه گفتم و سپس از روي حرص مشتم را به ميز تلفن كوبيدم و گفتم مرتيكه مزخرف انگار عقلش را از دست داده است؟ درست در همان لحظه تلفن زنگ زد و مرا از درياي افكار درهم و برهم بيرون آورد. گوشي را برداشتم و با صداي گرفته اي گفتم:

الو...

ناگهان با شنيدن صداي باربد آنچنان به وجد آمدم كه واقعا در آن لحظات حرف هاي احمقانه آن مردك را فراموش كردم و با خوشحالي گفتم:

باربد جان تويي... حالت چطوره؟

اما متاسفانه باز هم لحن كلام باربد گرم و گيرا نبود. براي يك لحظه حرف هاي متصدي هتل مثل كابوس وحشتناكي به ذهنم هجوم آورد و به يكباره قلبم لرزيد اما به هر زحمتي بود خودم را كنترل كردم باربد گفت:

- تو چطوري؟ حالت خوبه؟

با بغض گفتم:

- يعني انتظار داري خوب باشم؟ با اين حال و روزي كه تو برام درست كردي؟

سعي كردم تمام آن حرف هاي چرت متصدي هتل را از ذهنم دور كنم بنابراين صدايم را صاف كردم و حرفم را ادامه دادم:

- باربد جان بالاخره موندنت قطعي شد؟

- اره فعلا كه مي مونم تاببينم خدا چي مي خواد؟

با اين حرفش بغض بر گلويم نشست چقدر دوست داشتم بگويد نه منصرف شدم و نمي توانم دوريت را تحمل كنم اما افسوس كه اين باربد همان باربد من نبود!... به زحمت بغضم را فرو بردم و گفتم:

- ولي بابا از اين شرايط راضي نيست!

- كدوم شرايط؟

 

ادامه دارد....

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.