- بابا مي گه اين درست نيست كه باربد انگليس بماند و تو را بلاتكليف بگذارد مي گه... مي گه بهتره غيابي عقد كنيم و من به انگليس نزد تو بيايم تا در كنار هم ادامه تحصيل دهيم و هم اينكه در آنجا زندگي مان را شروع كنيم. 

باربد كه گويي با شنيدن حرف هايم به وحشت افتاده بود با عجله گفت: 

- فرناز باور كن اينجا اصلا به درد زندگي كردن من و تو نمي خوره. من... من به زحمت اينجا گليم خودم را از آب مي كشم چه برسد كه تو هم بخواهي بيايي؟ فرناز خواهش مي كنم از فكرش بيا بيرون و حرفش را هم نزن. 

- تو كه تا ديروز مي گفتي همه چيز اينجا عاليه حالا چي شده كه امروز به درد زندگي كردن نمي خوره؟ 

باربد با لحن جدي گفت:

- فرناز خواهش مي كنم اين بحث بي خود را تمومش كن.

اصرار از من و انكار از باربد ديگر داشتم به او شك مي كردم اما باز خودم را نباختم و سعي كردم به او يه دستي بزنم و همه چيز را بفهمم. بنابراين با لحني كه به زحمت سعي مي كردم خونسرد باشد به او گفتم:

- اصلا من از كجا بدانم كه تو براي ادامه تحصيل اونجا موندي؟ باربد من اونقدر احمق نيستم كه نفهمم اونجا چي كار مي كني؟ كاملا مي دونم كه چه كار كردي؟ اما تنها مي خواستم از زبان خودت حقيقت را بشنوم!

در حالي كه آشكارا صدايم مي لرزيد به زحمت آب دهانم را فرو دادم و گفتم:

- تو اونجا... ازدواج... كردي؟

باربد سكوت كرد سكوتي مرگبار، سكوتي نفرت انگيز كه وجودم را مثل خوره مي خورد اما ديگر نتوانستم بر اعصاب خود مسلط باشم و شاهد سكوت زهر ماري او باشم. از روي عصبانيت صدايم را بلند كردم و داد زدم:

- درسته... نه... درسته... چرا جوابم را نمي دي؟ مگه لال شدي؟

باربد با لكنت گفت:

- م... م... ن...من... ب...ب...ب.

بعد يك دفعه زبانش باز شد و گفت:

- من براي ادامه تحصيلم و ماندنم در انگليس مجبور شدم اين كار را بكنم.

دوباره فرياد زدم:

- تو بي خود كردي چرا... چرا اين نامردي رو در حقم كردي؟ من... من احمق چطور تو رو نشناختم چطور توي اين مدت با يه آدم نامرد وقتم را سپري كردم تو اونقدر هوسران بودي كه هنوز پايت به خارج نرسيده اسير هوس شدي؟ چطور باور كنم اين مدتي رو كه با هم نامزد بوديم داشتي با احساساتم بازي مي كردي من كودن چطور عشقت رو پذيرفتم و نفهميدم اين هم يكي ديگه از اون بازي هاي كثيفت بوده؟ چطور توي اين مدت تونستي برام نقش بازي كني؟

در اين لحظه بغضم رها شد و با صداي لرزاني ادامه دادم:

- آخه مگه من چه بدي در حق تو كرده بودم كه اين بلا رو به سرم آوردي؟ توي عشقم چي برات كم گذاشتم نامرد... تو بيماري! تو رواني هستي بهتر بود كه به جاي زن گرفتن به مداواي خودت مي پرداختي.

و بعد بريدم و ديگر توان حرف زدن را از دست دادم و تنها با صداي بلندي زار زدم از ميان حرف هايي كه باربد مي زد فقط همين را فهميدم كه گفت:

- گوش كن فرناز تو زيبايي، قشنگي، تحصيلكرده اي، خانواده ي خوبي داري يقينا موقعيت هاي خيلي بهتر از من نصيبت خواهد شد. پس خواهش مي كنم منو فراموش كن و عاقلانه درباره همه چيز فكر كن و سعي كن آينده ي خوبي براي خودت رقم بزني.

با تمام وجودم فرياد زدم:

- خفه شو... خفه شو... بعد گوشي را محكم روي دستگاه كوبيدم. با شنيدن سر و صدايي كه راه انداخته بودم مامان سراسيمه وارد اتاقم شد و سريع گفت:

- فرناز جان چي شده؟ صدات تا ته حياط هم مي آد؟ چرا مي لرزي؟

درست مانند كسي كه خبر مرگ عزيزش را به او بدهند فرياد زدم و در حالي كه چنگ به موهايم مي زدم به طرف مامان رفتم و خودم را در آغوشش رها كردم و در حالي كه مثل باران بهاري اشك مي ريختم گفتم:

- مامان جون بدبخت شدم بيچاره شدم باربد نامرد بهم پشت پا زد بهم خيانت كرد!

مامان كه سعي مي كرد هر زودتر سر از قضيه در بياورد سرم را بلند كرد و دو دستم را محكم در دست گرفت كه ديگر چنگ به موهايم نزنم و بعد با لحني نگران گفت:

- اين كارها چيه مي كني؟ چرا موهايت را مي كني؟ به جاي اين ديوونه بازي ها بهم بگو چي شده؟ دارم از دلشوره مي ميرم.

مثل كودكي كه احساس بي پناهي كند دوباره خودم را در آغوشش انداختم و در حالي كه هق هق مي كردم تمام جريان را برايش تعريف كردم. مامان هيچ كدام از حرف هايم را باور نكرد حق هم داشت باور نكند آخر كسي كه از روابط عاشقانه ي ما باخبر بود حالا نبايدم حرف هاي مرا باور مي كرد. مامان با قاطعيت نگاهي بهم انداخت و سپس گفت:

- تو اشتباه مي كني دخترم باربد پسر بي جنبه اي نيست!

 

ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.