سرم را ميان دستانم گرفتم و با اشك و آه گفتم: 

  - كاش اين طور بود كاش من اشتباه مي كردم كاش باربد زنگ مي زد و مي گفت همه چيز دروغه و تنها مي خواستم باهات شوخي كنم. 

مامان در حالي كه از گريه ها و ناله هاي من احساساتي شده بود پرده ي اشك بر چشمانش نشست و سپس با صداي لرزاني گفت: 

 - بهتره به عاطفه زنگ بزنم شايد او چيزي بداند آخه چنين چيزي امكان نداره! 

لحظاتي بعد او بلند شد و به طرف تلفن رفت. چندين بار پشت سر هم گفتم حتما امكانش بوده كه اين كار رو كرده معلومه كه خيلي هم برايش راحت بوده. آخ باربد با من چه كار كردي؟... چطور دلت اومد كه دل منو اين جور بي رحمانه بشكني؟ مني كه عاشقت بودم و عشقم را، عشق پاك و خالصانه ام را با صداقت تقديمت كردم اما تو چه بي رحمانه مرا لگد مال كردي و از خودت راندي؟ هر چه گريه كردم و زار زدم و ناله كردم آرام نشدم گويي صداي ناله هايم به گوش آسمان رسيد و صداي غريدنش پنجره ها را تكان داد بعد قطره هايش با چشمان من شروع به رقابت كرد.

احساس مي كردم وجودم در حال گر گرفتن است داشتم از حرارت ذوب مي شدم براي خاموش كردن آتش وجودم احساس كردم بدجوري به اين هواي باراني احتياج دارم براي همين خيلي زود آماده شدم و از اتاق بيرون آمدم. مامان با ديدنم بلافاصله تلفن را قطع كرد و به دنبالم آمد و با صداي گرفته و غمگين گفت:

- فرناز جان توي اين هواي طوفاني كجا مي خواهي بروي؟ خصوصا توي اين هواي باروني كه ساعتم از نه گذشته الان ديگه بابات مياد خونه و اگر تو نباشي بيشتر اوقاتش تلخ مي شه.

مامان دستم را گرفت و مانع رفتنم شد خيلي بي تفاوت دست او را پس زدم و با صداي بسيار گرفته اي گفتم:

- نگران من نباشيد چند دقيقه همين اطراف قدم مي زنم و زود بر مي گردم.

اين را گفتم و بعد بدون اينكه به خواهش و التماس مامان توجه كنم با گام هاي بلند از خانه بيرون رفتم و خود را زير باران سيل آسا رها كردم تا بلكه با هر دانه ي درشت باران بر پيكرم، بشود وجود آتش گرفته ام را خاموش كرد. همان طور بي هدف و بي جهت قدم بر مي داشتم سر تا پا خيس آب شده بودم اما وجود آشفته ام به حدي شعله ور بو.د كه اصلا سرما و باران آزارم نمي داد فقط مثل آدم هاي سر گشته و حيران در خيابان راه مي رفتم و هراز گاهي با خود چيز هايي زمزمه مي كردم كه خودم هم نمي دانم چه مي گفتم! چند تا اتومبيل جورواجور جلوي پايم ترمز كردند يكي از آنها سرش را بيرون آورد و با لحن بي ادبانه اي گفت هي خوشگله توي اين هواي باراني طرف قالت گذاشته واقعا هر كي كه بوده يه نامرد بيشتر نبوده كه دلش اومده عروسكي مثل تو رو تنها بذاره! حالا بپر بالا تا با هم بريم خوش بگذرونيم با ما كه باشي از تموم غم هاي عالم دورت مي كنيم. بدون توجه به او بر سرعت گامهايم افزودم و از آن خيابان دور شدم اما متاسفانه اتومبيلي ديگر جلوي پايم توقف كرد و كسي با صداي بسيار زمختي گفت فراري هستي نه؟ بيا بالا خودم دربست نوكرتم قول مي دم اونقدر بهت حال بدم كه هرگز پشيمان نشي! زير لب با خشم گفتم بي شرف هاي پست فطرت همه تون از يك قماشيد. اين را گفتم و اين بار هم با سرعت خود را از شر آن هيولا دور كردم. لحظاتي بعد كه به طور ناخواسته در كنار پلي ايستادم فكرهاي شيطاني به ذهنم خطور كرد دلم مي خواست خودم را از آن بالا پرت كنم پايين تا ديگر وجود نداشته باشم كه مجبور بشوم اين بدبختي را تحمل كنم. چشمانم را بستم و افكار خرابم را جمع كردم و لحظاتي براي آخرين بار زمزمه هايي با خدا كردم و از او خواستم اين گناه مرا ببخشد كه اتومبيلي جلوي پايم ترمز وحشتناكي گرفت و مرا از حال خود بيرون آورد. اين بار با عصبانيت برگشتم و فرياد زدم بريد گم شيد همه تون پست و بي شرفيد، آشغال هاي عوضي.... ولي ناگهان با ديدن فواد فريادم در گلو خفه شد. او با عصبانيت به طرفم امد و داد زد:

- مگه ديوونه شدي؟ مي خواهي چه كار كني؟ ببين چه به روز خودت آوردي!

فواد به طرفم آمد و بازويم را محكم در ميان دستان قوي و مردانه اش گرفت و بعد مرا به طرف اتومبيل كشاند. در همان حال با تمام قدرتي كه در صدايم بود فرياد زدم:

- ولم كن... ازت متنفرم، ازت بيزارم، بيزار.... فواد تو باعث شدي من باربدم را از دست بدهم تو اونو ازم گرفتي. حالا ديگه دست از سرم بردار و بذار به حال خودم باشم دلم مي خواد هر چه زودتر بميرم.

فواد بدون توجه به فرياد هايم مرا به درون اتومبيل هل داد و در را قفل كرد و بعد خيلي سريع خودش سوار شد و بدون اينكه حرفي بزند با سرعت زيادي از آنجا دور شد. داخل ماشين بغضم بار ديگر شكست و با صداي بلندي هاي هاي گريه را سر دادم. فواد همچنان نسبت به من بي توجه بود يا شايد هم حرفي براي گفتن نداشت و خودش را مقصر مي دانست. لحظه اي بعد به خانه رسيديم دستي به زير چشمانم كشيدم تا اشك هايم را پاك كنم اما آنقدر آب از سر و صورتم مي چكيد كه با اشك هايم يكي شده بود و احتياج به پاك كردن آنها نبود. وارد سالن كه شدم بابا را ديدم كه از فرط عصبانيت مثل گلوله آتيش شده و مدام به اين طرف و آن طرف مي رود. به محض اينكه چشمش به من افتاد سر جاي خود ثابت ماند و با حرص گفت:

- ببين چي به روز خودت آوردي؟ آخه اين چه ريختيه كه پيدا كردي؟ هر چه زودتر برو لباست رو عوض كن. فكر مي كني با اين ديوونه بازيهاي تو اون دلش به رحم بياد و برگرده همون بهتر كه اين اتفاق رخ داد و همين اول ماجرا او را شناختيم جريان فواد باعث شد كه بي ظرفيتي او هم ثابت بشه!

آه بلندي كشيدم و دريافتم بابا هم ماجرا را فهميده يك لحظه چشمم به مامانت افتاده كه گوشه سالن نشسته بود و مثل باران بهاري اشك مي ريخت گويي تازه باورش شده چه بر سر دخترش امده. بي توجه به اشك هاي او به طرف اتاقم رفتم و لباتسهايم را عوض كردم. در بين فرياد هاي فواد و بابا كه با هم بحث مي كردند اسم باربد به گوشم مي رسيد و اعصابم را بيشتر داغان كرد فواد مرتب نعره مي زد و براي باربد شاخ و شونه مي كشيد. به خوبي مي دانستم كه هيچ كاري از دست او بر نمي آيد تنها با فريادهايش مي توانست عصبانيت خود را تخليه كند. اصلا حال و حوصله ي شنيدن بحث هاي ان دو را نداشتم لامپ اتاقم را خاموش كردم و به تختم پناه بردم و متكا را محكم روي گوش هايم فشار دادم تا هيچ يك از صحبت هاي آنها را نشنوم. يكبار ديگر اشك هايم روي صورتم جاري شد اما اين بار آرام و بيصدا بر بخت بد خودم زار زدم. نمي دانم چند دقيقه و يا چند ساعت اشك ريختم كه كم كم احساس رخوت و سستي پيدا كردم و همه چيز از خاطرم پاك شد. آن شب كذايي كه به زير باران رفتم باعث شد تا سه شبانه روز از شدت تب و لرز هذيان و كابوس به خودم بپيچم و هيچ حال خودم را نفهمم. عاطفه و فواد دو پزشكي بودند كه در كنار تختم لحظه اي رهايم نمي كردند خصوصا عاطفه كه مرتب به مداوايم مي پرداخت اما من به شدت از هر دوي آنها بيزار شده بودم. حتي وقتي عاطفه را مي ديدم كه بر بالينم نشسته و آرام و بي صدا برايم اشك مي ريزد باز نتوانستم دلسوزي او را بپذيرم احساس مي كردم كه او از جنس باربد مي باشد. حس مي كردم وجود او و فواد نه تنها برايم مثمر ثمر نيست بلكه با ديدنشان بيشتر حالم منقلب مي شود تا آن جايي كه مي توانستم با نفرت از آن دو رو بر مي گرداندم و به هيچ يك از حرف هايشان توجه نمي كردم. زماني كه حالم بهتر شد عاطفه در حالي كه فشارسنج در دستش بود به طرفم آمد و خواست كه فشارم را كنترل كند كه با نفرت شديدي زير دستش زدم و با فرياد به او گفتم:

- از دلسوزيت بيزارم هر چه زودتر از اتاقم برو بيرون كه حتي ديگه براي لحظه اي هم نمي خواهم ببينمت!

 

ادامه دارد...

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.