فواد كه آن طرف اتاق داشت وسايل پزشكي اش را درون كيف دستي اش قرار مي داد و شاهد رفتار زشت من بود به طرفم آمد و با لحن دلخوري بهم گفت: 

  - فرناز جان، عاطفه سه شبانه روز قيد خواب و خوراكش را زده و لحظه اي از كنار تخت تو دور نشده و مدام به پرستاري از تو پرداخته... 

با خشم ادامه حرف او را بريدم و گفتم: 

 - من از ترحم بيزارم و از شما دو تا بيشتر!

فواد با حرص نگاهم كرد و بعد دهانش را باز كرد كه حرفي بزند ولي عاطفه او را به خونسردي فرا خواند و گفت:

- فواد جان بهتره او را درك كني فرناز توي وضعيتي نيست كه بخواهيم از او دلگير شويم بهتره به جاي حرص خوردن براي بهبودي او تلاش كنيم.

در اين حين نويد وارد اتاقم شد و با ديدن من كه بيدار شده بودم ذوق كنان به طرفم آمد و بوسه اي بر گونه ام زد و با شادي گفت:

- عمه جان تو حالت خوب شده؟

با بي رحمي او را از خودم راندم و بعد بدون اينكه توجهي به او بكنم گفتم:

- برو حوصله ات را ندارم.

عاطفه به جلو دويد و نويد را بغل كرد نويد بغض كرده و با صداي گرفته اي به عاطفه گغت:

- مامان عاطفه، عمه جون ديگه دوستم نداره؟

عاطفه گونه ي او را بوسيد و گفت:

- چرا عزيزم عمه تو را دوست داره اما الان حالش خوب نيست بهتره هر دو از اتاقش بيرون بريم تا اون بتونه استراحت كنه و ره چه زودتر حالش خوب بشه.

عاطفه اين را گفت و به همراه نويد از اتاق خارج شد فواد هم كيف دستي اش را برداشت و بعد از كشيدن آه بلندي از اتاقم بيرون رفت و در را به آرامي بست.

يك هفته گذشت و من به ظاهر سلامتي جسمي خود را به دست آوردم اما از درون خراب و ويران بودم. روحيه ام را به شدت از دست داده و هر چه مي گذشت زخمم تازه تر مي شد گويي تازه فهميده بودم كه باربد چه نامردي در حقم كرده! باربد مرا رها كرده بود و من ديگر تنهاي تنها شده بودم و نبايد انتظار مي كشيدم. حالت و رفتارم اصلا طبيعي به نظر نمي رسيد يقينا هر كس براي اولين بار مرا مي ديد بعيد مي دانست كه من دختري سالم باشم درست مثل يك فرد رواني شده بودم كه مدام با خودش چيز هاي نامفهومي زمزمه مي كرد طوري كه حتي خودش هم نمي دانست كه چه مي گويد. نه اشكي مي ريختم و نه لبخند بر لبانم مي نشست گويي كه اين دو حالت را به كلي فراموش كرده بودم و برايم بيگانه به نظر مي آمدند. بابا. مامان بيچاره ام از بس تلاش كردند و مرا نصيحت كردند تا بلكه گذشته ها را فراموش كنم ديگر خودشان هم خسته شدند و مرا به حال خودم رها كردند. كارم شده بود در اتاق بنشينم و روزي دهها بار تك تك حرفها و خاطرات او را در ذهنم مرور كنم. در اين ميان ناگهان به ياد كولي فالگير افتادم دستانم را با وحشت روي چشمانم گذاشتم و با صداي لرزاني به خودم گفتم اون كولي نبود حتما سرنوشت من بود كه به شكل كولي درآمده بود و مي خواست مرا از آينده آگاه كند. اي كاش آن زمان آنقدر قدرت داشتم تا از عشق باربد حذر مي كردم كه حالا شاهد بدبختي خودم نمي شدم. هنوز فكر كولي از ذهنم دور نشده بود كه خوابي را كه مدتها پيش ديده بودم به ياد آوردم درست مثل پرده ي سينما جلوي چشمانم مجسم شد. خودم را سرزنش كردم و گفتم من چقدر احمق بودم كه از اين هشدارها بي تفاوت گذشتم! بغضي دردناك به شدت گلويم را آزار مي داد اما مثل اينكه چشمانم حتي يك قطره اشك هم نداشت كه حداقل با گريه كردن كمي دلم را سبك كنم. هر لحظه احساس خفگي شديدي در گلويم مي كردم بي اختيار روي تخت افتادم دستانم به شدت مي لرزيدند براي رهايي از اين حالت به تختم چنگ مي زدم كه مامان وارد اتاقم شد و با ديدنم جيغ بلندي كشيد و به طرف تلفن دويد چند لحظه بعد يا آمدن بابا، او و مامان مرا به بيمارستان بردند.

بيمارستان رفتنم منجر به بستري شدنم شد. دكتري كه معالجه ام را بعهده داشت از همكاران فواد بود طبق نظر او وضعيت روحي و جسمي من بيش از تصور خودم و ديگران خراب بود. با اينكه هر روز بيمارتر و رنجورتر از روز قبل مي شدم اما بعد از يك هفته از بيمارستان مرخص شدم. يك روز بابا به اتاقم آمد و در حالي كه سوئيچي در دست داشت و سعي مي كرد خود را خوشحال نشان دهد مرا در آغوش كشيد و سوئيچ را مقابل چشمانم گرفت و گفت:

- با يه مسافرت با حال چطوري؟

بي تفاوت به سوئيچ و سپس بابا نگاه كردم و گفتم:

- اتومبيل خريدي؟

- آره عزيزم يه اتومبيل لوكس و شيك خريدم اونم فقط به خاطر اينكه دختر گلم رو بذارم توش و به هم بريم بگريد!

بعد در حالي كه چشمانش را ريز مي كرد حرفش را ادامه داد:

- با يه مسافرت اونم به شمال موافقي عزيزم؟ اگه هستي كه هر چه زودتر ترتيب رفتن رو بدم آخ كه شمال رفتن چه حالي داره خصوصا حالا كه دم عيده و شمال سر سبزتز از هر وقتيه.

به صورت بابا زل زدم و بدون آنكه پلك بزنم گفتم:

- به يه شرط ميام!

- چه شرطي گلم قشنگم؟

- به شرطي كه نه فواد بياد نه زنش.

بابا ابتدا من من كرد و گفت:

- چشم عزيزم، چشم، هر چه تو بخواهي همون كار را مي كنيم پس از همين فردا من و تو و مامان آماده ي سفر مي شيم و حسابي خوش مي گذرونيم.

بابا اين را گفت و بار ديگر بوسه اي به صورتم زد و بعد شادمان اتاقم را ترك كرد.بعد از رفتن بابا، باز مرغ خيالم به سوي گذشته پرواز كرد دكمه ي ضبط صوتي را كه روي ميزم قرار داشت فشردم و لحظاتي بعد با گوش دادن به ترانه ي غمگيني كه احساس مي كردم براي دل من مي خواند خاطرات گذشته را بيشتر در ذهنم مرور مي كردم. با صدايي كه گويي از ته چاه بر مي امد با خواننده شروع به خواندن كردم:

چشم من بيا منو ياري بكن

گونه هام خشكيده شد كاري بكن

غير گريه مگه مي شه كاري كرد

كاري از ما نمياد زاري بكن

اون كه رفته ديگه هيچ وقت نمياد

تا قيامت دل من گريه مي خواد

هر چي دريا رو زمين داره خدا

با تموم ابر هاي اسمونا

كاشكي ميداد همه را به چشم من

تا چشام به حال من گريه كنن

قصه ي گذشته هاي خوب من

خيلي زود مثل يه خواب تموم شدند

حالا بايد سر رو زانوم بذارم

تا قيامت اشك حسرت ببارم

دل هيچكي مثل من غم نداره

مثل من غصه و ماتم نداره

حالا كه گريه دواي دردمه

چرا چشمام اشكشو كم مياره

اون كه رفته ديگه هيچ وقت نمياد

تا قيامت دل من گريه مي خواد

خورشيد روشن ما رو دزديدند

زير اون ابراي پنهون كشيدند

همه جا رنگ سياه و ماتمه

فرصت موندنمون خيلي كمه

اون كه رفته ديگه هيچ وقت نمياد

تا قيامت دل من گريه مي خواد

سرنوشت چشاش كوره نمي بينه

زخم خنجرش ميمونه تو سينه

لب بسته سينه بسته غرق خون

قصه ي موندن آدم همينه

اون كه رفته ديگه...........

 

ادامه دارد.....

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.