زماني به خودم آمدم كه صورتم غرق اشك بود دستانم را روي چشمانم كشيدم و سپس مقابل خودم گرفتم و به خيسي آنها نگاه كردم و با خودم گفتم پس بالاخره چشمه ي اشكم جوشيد و بعد از چندين روز اشكم در آمد. آه بلندي كشيدم و سرم را به تخت تكيه دادم و چشمانم را بستم و از شدت ضعف بدني كه به يكباره بهم دست داد خودم را روي تخت رها كردم و كم كم احساس رخوتي در وجودم كردم كه باعث شد به خواب سنگيني فرو بروم. 

در آستانه بهار بوديم بابا و مامان مرخصي يك ماهه اي گرفتند و به شمال سفر كرديم سفر من به شمال باعث شد كه چهره ي شكسته ي مامان را ببينم آشفته حالي بابا را با چشمان خودم شاهد باشم و كمي به خود بيايم و به خاطر آنها هم كه شده حفظ ظاهر كنم. به همراه آنها كنار دريا و به جاهاي تفريحي ديگر مي رفتم و طوري وانمود مي كردم كه اين سفر توانسته روحيه ام را به من باز گرداند اما افسوس كه در واقع هيچ تغييري و تحولي در من اتفاق نيفتاده بود بلكه درونم بيش از گذشته ويران شده بود. يك روز در اتاقي كه به من اختصاص داشت نشسته بودم كه به يكباره خيال باربد در ذهنم نقش بست اشكهايم روي صورتم جاري شدند و بي اختيار با صداي بلند گريه را سر دادم. مامان با شنيدن صداي هق هق هايم با عجله به اتاقم آمد و با صداي لرزاني گفت: 

  - فرناز جان عزيزم باز هم شروع كردي؟ خواهش مي كنم بس كن ديگه اينقدر خودت رو عذاب نده. 

با هق هق گفتم: 

  - مامان جون چطور ازم مي خواهي گريه نكنم من نابود شدم، لگد مال شدم، مامان جونم مي فهمي من عشقم را از دست دادم. عشقي كه عاشقنه دوستش داشتم و به وجودش مي باليدم اما حالا مي فهمم كه بهم خيانت كرده! تازه با كمال خودخواهي بهم زنگ مي زنه و مي گه تو موقعيت هاي بهتري از من به سراغت مي آيند پس ازدواج كن. آخ كه اينها همه بهانه هستند تا خودم را تخليه كنم. من اگه گريه نكنم دق مي كنم فقط مونس تنهايي ام همين اشكه... 

ديگه نتونستم خودم را نگه دارم صداي گريه ام به اوج رسيده بود خودم را در آغوش مهربان مامان انداختم و او در حالي كه همراه با من گريه مي كرد گفت: 

- عزيزم، دختر نازنينم خواهش مي كنم به خاطر من و بابات هم كه شده همه چيز را فراموش كن شايد خواست خدا بوده كه براي فواد چنين اتفاقي رخ بده و باعث بشه كه شخصيت واقعي باربد براي همه ي ما رو بشه. هيچ فكر كردي اگه اين اتفاق بعد از عروسي تان رخ مي داد آن وقت بايد چه مي كردي؟ تكليفت چي مي شد؟ پس تو بايد خدا رو شاكر باشي كه قبل از ازدواجت همه چيز مشخص شد.

بعد مامان اشك هايش را پاك كرد و دوباره حرفش را ادامه داد:

- عزيز دلم تو بايد به فكر من و بابات هم باشي از غصه ي تو ذره ذره داريم آب مي شيم تو بايد اين را درك كني كه قسمت و تقديرت با باربد نبوده كمي به اطرافيانت توجه كن زندگي فواد و عاطفه مثل زهرمار شده! فواد مدام توي لاك خودشه و هيچ توجهي به زن و بچه اش نمي كنه اون خودش رو توي اين قضيه مقصر ميدونه عاطفه شب و روزش شده گريه كردن و زار زدن بيچاره آقا و خانم آشتياني كم موندن از غصه دق كنند.

مامان لحظه اي سكوت كرد سپس دستش را زير چانه ي من قرار داد و سرم را بالا گرفت و گفت:

- فرناز جون هيچ به چهره ي شكسته ي من دقت كردي؟ هيچ متوجه بابات شدي كه داره از غصه تو دق مي كنه؟ دخترم من و تو دو تا زنيم مي نشينيم در كنار هم و دلمون را خالي مي كنيم اما بابات چي؟ بيچاره همه غصه اش رو تو دلش مي ريزه و دم نمي زنه. عزيزم نمي خواهي كه بابت رو هم از دست بدهي؟ پس فقط به خاطر اونم كه شده قسمت و سرنوشت را بپذير و سعي كن همه چيز رو فراموش كني. لبخند بزن كه من و بابت هر دو تشنه ي ديدن لبخندت هستيم. قول مي دم كه همين الان هم هستند افرادي كه با كوچكترين اشاره ي تو ازت خواستگاري مي كنند و مي تونند تو رو خوشبخت كنند فقط تو بايد خودت رو يكبار ديگه از نو بسازي و به زندگي روي خوش نشان بدي.

در چشمان مهربان مامان خواهش و التماس موج مي زد. وقتي با دقت چهره اش را برانداز كردم باز دريافتم كه او شكسته تر از قبل شده گفتم يعني غم من باعث شده اينقدر بابا و مامان شكسته شوند! خدا لعنت كند منو كه هنوز هم همان دختر خودخواه گذشته بودم و فقط خودم را ديدم. مامان با نوازش كردن موهايم مرا به خود آورد ديگر هيچ كدام گريه نمي كرديم سرم را روي شانه هاي پر مهرش گذاشتم و دستش را محكم در دستم فشردم و با صداي آرام به او گفتم:

- مامان جون به من فرصت بده تا خودم را پيدا كنم قول مي دم به خاطر شما دو موجود عزيز زندگيم هم كه شده گذشته تلخم را از ياد ببرم. اصلا وقتي به تهران برگشتم پيگير راه اندازي كارهام مي شم و يه مطب براي خودم افتتاح مي كنم البته خيلي دلم مي خواد براي مدتي دور از تهران باشم دوست دارم براي مدتي توي روستا زندگي كنم و كارم رو از همون روستا شروع كنم.

مامان از پيشنهادم به وجد آمد و گفت:

- عزيزم... عزيز دلم من و بابت هم در اين زمينه كمكت خواهيم كرد تا هر چه زودتر كارت رو شروع كني و سرگرم شوي.

مامان دوباره گونه ام را بوسيد و گفت:

- حالا بهتره همراه من بيايي بيرون و در آشپزي كمكم كني دوست دارم در تمام لحظات كنارم باشي.

درست مثل دوران كودكيم كه دختري مطيع بودم و به حرفش عمل مي كردم هر دو از اتاق بيرون آمديم مامان نگاهي به ساعت ديواري انداخت و گفت:

- بابت رفته بود مقداري خريد كنه و رود برگرده اما مثل اينكه به كلي فراموشش شده.

هنوز مامان جمله اش را تمام نكرده بود كه بابا كليد به در حياط انداخت و با دستي پر وارد سالن شد. به كمكش رفتم و بسته هاي نايلكس را از او گرفتم و بهش خسته نباشيد گفتم بابا با ديدنم خوشحال شد و گفت:

- سلامت باشي عزيز بابا حالش چطوره؟

مامان به طرفم آمد و در حالي كه بسته ها را از دستم مي گرفت به جاي من پاسخ بابا را داد:

- آقا خدا رو شكر دخترم حالش خوبه خوبه تازه قول داده بهتر هم بشه و دست به يه كارهاي خيلي خوب هم بزنه.

بابا در حالي كه كتش را در مي آورد نگاهي به چهره ام انداخت و گفت:

- چه كار مي خواي بكني؟ عزيزم.

- قصد دارم يه مطب افتتاح كنم اون هم دور از تهران.

بابا كه صدايش از خوشحالي مي لرزيد گفت:

- به به! چه خبر خوشي حالا كجا مي خواهي مشغول به كار بشي؟

- علاقه ي عجيبي به شمال پيدا كردم دلم مي خواد براي مدتي توي يكي از روستاهاي خوش آب و هواش زندگي كنم و هم اينكه طرحم رو در همون روستا بگذرونم.

 

ادامه دارد...

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.