بابا با خوشحالي فراواني در آغوشم گرفت و با شوق گفت: 

  - فرناز عزيزم اين براي شروع عاليه يقينا زندگي جديد در اينجا روحيه ي تو رو عوض مي كنه. انشاا... وقتي به تهران برگشتيم برنامه ي اومدنت رو به شمال رديف مي كنم. 

بابا براي يه لحظه سكوت كرد و ابتدا به من و سپس به مامان نگاهي انداخت و با عجله گفت: 

- اصلا چطوره ما هم انتقالي بگيريم و اين سالهاي آخر تدريسمان را در اينجا بگذرانيم. 

از اين پيشنهاد بابا، من و مامان ذوق كرديم و با هم گفتيم:

- عاليه!

بعد با صداي بلندي به بابا گفتم:

- اين طوري خيال منم راحت تره ديگه دلتنگ تون نمي شم.

مامان دستانش را با شادي در هم قفل كرد و گفت

- از اين بهتر نمي شه من عاشق بچه هاي روستايي هستم باور كنيد هميشه اين آرزو را داشتم كه در يكي از روستاهاي شمال زندگي كنم تا بتونم به اين قشر از جامعه مون هم خدمت كنم.

بابا خنديد و گفت:

- پس با اين حساب به زودي مقيم شمال خواهيم شد.

از اينكه خوشحالي را در چهره ي هر دوي آنها مي ديدم لذت مي بردم و با خودم مي گفتم من بايد به خاطر وجود اين دو فرشته ي نازنين هم كه شده بايد به زندگي برگردم. با صداي مامان به خود آمدم كه گفت:

- فرناز جان نمي خواهي توي اشپزي كمكم كني؟

مي دانستم قصد مامان اين است كه مرا تنها نگذارد و به نوعي سرگرمم كند تا خيال گذشته ها آزارم ندهد. برگشتم و به مامان كه توي آشپزخانه بود نگاهي انداختم و سپس آرام و بي صدا به كمكش شتافتم. آن شب با بحث آمدنمان به شمال و اينكه در كدام شهر و كدام روستايش زندگي كنيم تا نيمه هاي شب بيدار مانديم و در اين مورد صحبت كرديم عاقبت به اين نتيجه رسيديم كه در يكي از روستاهاي چالوس منزلي بخريم و براي مدتي آنجا زندگي كنيم.

روزهايي را كه در شمال بوديم بابا و مامان آنقدر براي تغيير روحيه ام تلاش مي كردند تا بار ديگر من فرناز سابق شوم البته با اين كارشان مرا شرمنده مي كردند مدام مرا به گردش و تفريح مي بردند و حتي براي ساعتي هم تنهايم نمي گذاشتند. واقعا طوري اوقاتم را پر كرده بودند كه ديگر هيچ وقت خالي نداشتم كه به درون ويران شده ام فكر كنم شبها هم به حدي خسته بودم كه در اولين ساعات شب چشمانم سنگين مي شد و خيلي زود به خواب عميقي فرو مي رفتم.

آن شب، شب آخر اقامتمان در شمال بود و هر سه سرگرم تماشاي سريالي بوديم كه متاسفانه يكي از شخصيت هاي سريال نامش باربد بود. با شنيدن نام باربد به يكباره در هم فرو ريختم و هر چه سعي كردم جلوي بابا و مامان خوددار باشم بي فايده بود. دستهايم به آرامي مي لرزيد احساس مي كردم كه رنگ به چهره ندارم عاقبت هم نتوانستم آن فضا را تحمل كنم از جايم برخاستم و به بهانه ي سردرد به بابا و مامان شب بخير گفتم. آنها به خوبي مي دانستند كه من با شنيدن نام باربد حالم منقلب شده و به خاطر همين هيچ اصراري براي نرفتنم نكردند و من به اتاقم رفتم. مستقيم به طرف پنجره اتاق رفتم و آن را گشودم تا شاهد بارش باران ناگهاني باشم. هر چه سعي كردم فكرم را از خيال باربد دور سازم متاسفانه نشد و ناخواسته بار ديگر مرغ خيالم به سوي باربد پر كشيد. دوباره تمام خاطرات با هم بودن را مثل فيلم سينمايي در ذهنم به تصوير كشاندم و پا به پاي باران اشك ريختم و با خود زمزمه كردم و گفتم باربد چطور دلت اومد با احساسات پاك من بازي كني؟ چطور به خودم بقبولانم آن همه تب و تاب عشقي را كه نسبت به من از خودت نشان مي دادي همه پوچ و هوسي بيش نبود. آن همه دوستت دارم ها و ديوونه ات هستم كجا رفت؟... بعد آه بلندي كشيدم و رو به آسمان كردم و دوباره گفتم باربد نمي توانم نفرينت كنم چون هنوز نامرديت باورم نمي شه و در قلبم عزيزي چون هنوز قلبم براي تو مي زنه آدم هيچ وقت نمي تونه عزيزش را نفرين كنه تنها از خدا مي خواهم كه انتقام دل شكسته ام را از تو بگيره كه بدجوري دلم را شكستي.... با نواخته شدن چند ضربه به در اتاقم ادامه حرفهايم را نا تمام گذاشتم و با عجله اشك هايم را پاك كردم و به جانب در برگشتم كه چهره ي مردانه و دوست داشتني بابا را روبروي خودم ديدم. بابا با دقت به چهره ام زل زد و سپس گفت:

- عزيز بابا دوباره كه چشماي قشنگت رو باروني كردي؟

با شرم سرم را پايين انداختم و با صداي گرفته اي گفتم:

- بابا جون باور كن فقط كمي دلم گرفته بود... همين.

بابا نفس عميقي كشيد و سپس به طرف پنجره آمد تا بلكه نظاره گر باران باشد بعد براي لحظاتي سكوت كرد، خيلي دلم مي خواست بدانم بابا به چه مي انديشد اما خيلي زود به خودم گفتم يقينا هر چه هست مربوط به من پريشان و آشفته حال مي شه. آه كه چقدر وجود من بابا و مامان را آزار مي دهد. با اين تصور دوباره بغض گلويم را فشرد اما به زحمت آن را فرو دادم و سعي كردم مانع از ريزش اشك هايم بشوم. لحظاتي بعد بابا با صداي خوش آهنگش گفت:

- عزيزم دختر گلم مي خوام كمي با هم خصوصي صحبت كنيم. موافقي؟

سرم را در تائيد حرفش تكان دادم و با اشاره بابا روي صندلي نشستم. بابا در حالي كه به پنجره تكيه داده بود گفت:

- فرناز جان من نيومدم كه تو رو نصيحت كنم يعني مي دونم كه نمي تونم حرف هايي بزنم كه مرهمي باشد بر زخم هاي تو. آخه خود تو يه خانم دكتر تحصيلكرده و اجتماعي هستي كه از درك و شعور بالايي برخورداري! كسي كه فردا بايد به مداواي بيماران مختلفي بپردازد و با نيروي عشق و علاقه آنها را درمان كند پس چطوري من كه فقط يك معلم ساده هستم به خودم جسارت بدم و بخوام خوب و بد رو به تو نشون بدم... فقط خيلي دلم مي خواست اينو ازت بپرسم كه تو چقدر به حكمت و مصلحت هاي خدا ايمان داري؟

در حالي كه از حرف هاي بابا پرده اشك بر چشمانم پيدا شده بود به زحمت گفتم:

- حكمت.... مصلحت؟

بابا نگاهش را دوباره به بيرون دوخت و گفت:

- اره عزيزم به حكمت، تو بايد اونقدر درونيات و بينش خودت را گسترش بدي تا بتوني اعتقادت رو مثل يه كوه استوار و محكم كني. اون وقته كه ديگه هيچ يك از ناملايمات روزگار نمي تونه اشك قشنگ تو رو دربياره. عزيز دلم هيچ شده تو به جاي اينكه شبانه روز بشيني و به ياد گذشته گريه كني با خودت بينديشي كه حتما حكمتي در كار خدا بوده كه سرنوشت تو را به يكباره تغيير داده متاسفانه ما بنده ها اونقدر كوته فكر هستيم كه تنها به ظاهر قضيه نگاه مي كنيم شايد در پس پرده حكمت الهي چيزي نهفته باشد كه ما از آن بي خبريم!

بابا در اين هنگام برگشت و مقابلم زانو زد و دستهاي پر مهرش را روي شانه هايم گذاشت و گفت:

- فرناز اينو هميشه به خاطر بسپار كه اگه خداوند چيزي را بدهد رحمت است و اگر ندهد حكمت. پس ديگه چه لزومي داره كه روح و جسم خودت رو آزار بدهي و خواب و خوراكت را از زندگيت بگيري.

بابا اين بار دستم را محكم در دست گرم و قوي اش فشرد و سپس گفت:

- دخترم تو بايد به بابا همين جا قول بدي كه از فردا زندگي تازه اي را براي خودت بسازي و تمام گذشته هايت را به آتش روزگار بيندازي و حتي سراغي از خاكسترهايش هم نگيري.

ديگر نتوانستم خودم را كنترل كنم و بدون آنكه خجالت بكشم خودم را در آغوشش رها كردم و با گريه گفتم:

- بابا جون كاش دل كم طاقت من هم ذره اي از دل دريايي تو به ارث برده بود. كاش مثل تو يه معلم دلسوز و فداكار شده بودم تا درس معنويت به شاگردانم مي دادم اونوقت منم دريا دل بودم و وجودم اشباع شده بود از درس هاي عرفاني و معنويت!

 

ادامه دارد...

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.