بابا آه بلندي كشيد و سرم را بلند كرد و در حالي كه دستمالي را از جيبش بيرون مي آورد و اشك هايم را پاك مي كرد گفت: 

  - دخترم خون من توي رگ هاي توئه پس اگه بخواهي خيلي راحت مي توني شروع كني و با مطالعه ي كتاب هاي مختلف بينش ات را گسترش بدهي و خودت را بالا بكشي. تو بايد به من قول بدي كه حتي اگر روزگار از اين بدتر هم برايت خواست خم به ابرو نياوري و صبور باشي و خدا رو شكر كني و در تمام زمينه هاي زندگيت تنها با او دردل كني و از او كمك بخواهي. 

شنيدن صحبت هاي بابا تاثير بسيار مثبتي در وجودم گذاشت به طوري كه بعد از مدتها در دل احساس سبكي و آرامش كردم و با لبخندي رو به او گفتم: 

- چشم بابا جون من تمام سعي ام را مي كنم كه از نو همه چيز را بسازم تا شايد اين طوري بتونم دل شما را بدست بيارم. 

بابا با خوشحالي كه از چشمانش مي باربد در آغوشم گرفت و سپس بوسه اي بر گونه ام زد و گفت:

- عزيزم اميدوارم كه خوب به حرف هاي من فكر كني و در واقعيت به اونها عمل كني.

بعد از مدتها لبخندي بر روي لبانم نشست نگاه پر از اميدم را به چشمان بابا دوختم كه باعث شد بابا دوچندان به وجد بيايد و دو مرتبه پشت سر هم تكرار كند:

- تو مي توني... تو مي توني...

و دوباره ادامه داد:

- حالا بهتره بگيري بخوابي آخه فردا صبح بايد حركت كنيم!

بابا اين را گفت و از جايش بلند شد و با زدن لبخندي زيبا بهم شب بخير گفت و از اتاق خارج شد. بلافاصله بعد از رفتن بابا از جايم بلند شدم و لامپ اتاق را خاموش كردم و به تختم پناه آوردم. چشمانم را روي هم فشار دادم و سعي كردم بدون اينكه فكرم را به گذشته بكشانم بخوابم و شب را به صبح برسانم.

بالاخره سفر يك ماهه ما به شمال به پايان رسيد. زماني به خودم آمدم كه ساعتي پيش از آن بهشت كوچك دور شده بوديم و در ميان كوهها و جاده هاي پيچ در پيچ در حال حركت بوديم. دقايقي مي شد كه سكوت عجيبي بين هر سه ما به وجود آمده بود انگار هر يك به چيزي خاص مي انديشيديم ولي هيچ كدام دوست نداشتيم اين سكوت را بشكنيم البته من به چيز خاصي فكر نمي كردم و تنها محو تماشاي درختان سر به فلك كشيده كنار جاده بودم و با لذت آنها را تماشا مي كردم كه ناگهان با شنيدن صداي مهيب تركيدن لاستيك من و مامان از وحشت جيغ زديم كنترل از دست بابا خارج شد و هر چه سعي كرد فرمان ماشين را به سمت جاده بگيرد متاسفانه نتوانست و كمتر از چند ثانيه همگي ما به پرتگاه سقوط كرديم.

وقتي چشمانم را باز كردم فضاي مقابلم تيره و تار بود اما كم كم به فضاي اتاق عادت كردم و با دقت به اطرافم نگريستم. روي تخت دراز كشيده بودم و خانمي بالا سرم ايستاده بود و مشغول نوشتن چيزي بود هر چه فكر كردم كه من كجايم؟ و براي چه به اينجا آمده ام چيزي به خاطرم نيامد! دوباره با حالتي گنگ و مجهول چشمانم را بستم ولي قبل از آنكه بتوانم افكارم را جمع كنم تا بدانم كجا هستم سوزش آمپولي را بر بازويم حس كردم و آخ يواشي گفتم كه باعث شد صداي آن خانم به گوشم برسد:

- خدا را شكر به هوش آمدي! صداي منو مي شنوي؟

به آهستگي چشمانم را باز كردم و به او زل زدم از فرم لباسي كه بر تن داشت به نظر مي آمد كه بايد پرستار باشد لبخندي به رويم زد و بار ديگر با خود زمزمه كرد:

- خدا رو شكر.

با صداي لرزان و آرامي گفتم:

- من كجام؟ چه بلايي به سرم اومده؟

او با مهرباني دستم را در دستش فشرد و گفت:

- نگران نباش خوشبختانه هر چي بود به خير گذشت، تو دختر خوش شانسي هستي كه از صحنه هاي آن تصادف وحشتناك جان سالم به در بردي! به نظر دكتر هم واقعا عجيبه كه به تو كوچكترين آسيبي وارد نشده و كاملا سالم هستي البته به خاطر ضعف بدني كه داشتي يه مدت بيهوش بودي اون هم خدا رو شكر به خير گذشت.

حرف هاي پرستار كاملا برايم نامفهوم بود با تعجب به او گفتم:

- تصادف؟ كدوم تصادف؟ چرا چيزي يادم نمياد؟ اصلا من به همراه كي بودم و مي خواستم به كجا بروم؟

چهره ي پرستار آشكارا غمگين شد و با ترحم و دلسوزي گفت:

- عزيزم اين مهم نيست كه كجا بودي و مي خواستي كجا بروي؟ الان فقط اين مهمه كه تو سلامتي ات را بدست آوردي. حالا بهتره بگيري بخوابي چون تو بيشتر از هر چيزي به استراحت نياز داري.

پرستار اين را گفت و سپس ورقه هاي كنار تختم را جمع كرد و همراه با زدن لبخندي مرا تنها گذاشت. متاسفانه آرامبخش هاي قوي فرصت فكر كردن را از من گرفتند خيلي سريع چشمانم سنگين شدند و ديگر نتوانستم تمركزم را بدست آورم.

با بوسه ي گرم و آشنايي چشمانم را باز كردم و با ديدن بابا در كنار تختم به يكباره همه چيز به ذهنم هجوم آورد و با خود زمزمه كردم:

- من...بابا....مامان... شمال...

ناگهان جيغ كوتاهي كشيدم و گفتم:

- تصادف؟ تصادف...

بعد با عجله رو به بابا كردم و گفتم:

- بابا جون چي به سرمون اومده؟ بابا جون تو سالمي؟ مامان كجاست؟ مامانم كو؟

بابا بار ديگر بوسه اي بر گونه ام زد و با حالتي گلايه آميز بهم گفت:

- دختر كم طاقتم مگه تو به من قول نداده بودي كه از اين به بعد صبور باشي؟ حالا مي خوام ازت بپرسم آيا هنوز روي قولت هستي؟

- آره بابا جون من روي قولم هستم حالا بگو مامان كجاست؟

بابا دستم را در دست فشرد و سپس خيلي شمرده گفت

- عزيزم خيالت راحت باشه مامانت پيش منه نگران نباش حالش خوبه الان هم فقط براي اين اومدم كه حال دختر نازنينم را بپرسم و برم.

 

ادامه دارد...

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.