بابا اين بار نگاه عجيبي بهم انداخت و با تحكم گفت: 

  - فرنازم يكبار ديگه بهت يادآوري مي كنم كه حكمت ها و مصلحت هاي خداوند را ناديده نگيري و صبور باشي! 

بابا با گفتن كلام آخرش ناگهان مثل حبابي از جلوي ديدگانم محو شد با شتاب از جايم بلند شدم و با تمام قدرتي كه داشتم فرياد زدم و گفتم: 

  - بابا...بابا جون... بابا.... مامان... 

اما هيچ چيزي جز ظلمت و تاريكي شب سياه نديدم. با حالتي غير طبيعي سرم را از دستم بيرون كشيدم و مثل ديوونه ها و شايد هم بدتر از آنها همراه با وحشتي كه بر وجودم غلبه كرده بود از اتاق بيرون رفتم و دوان دوان سالن بيمارستان را طي كردم و با فريادهاي گوش خراشم بابا و مامانم را صدا زدم تمام كاركنان و پرستارها با ديدن حركات من ترسيدند و سريع به كمك همديگر مرا گرفتند و به طرف اتاقم بردند. چند پرستار به زحمت توانستند مرا روي تخت بخوابانند و بعد خيلي سريع آرامبخش ديگري را در بازويم فرو كردند. سرم را محكم به نرده هاي تخت كوبيدم و با فرياد از آنها پرسيدم: 

- بابا جونم كجاست؟ اون داشت با من حرف مي زد خودم ديدمش. 

بعد با كلي التماس رو به يكي از پرستارها كردم و حرفم را ادامه دادم:

تو رو خدا خانم به بابام بگو بياد مي خوام دوباره ببينمش.

از چهره ي پرستار فهميدم كه حرف هايم را باور نمي كند. دوباره ملتمسانه به او گفتم:

- خانم باور كن دروغ نمي گم بابام توي اتاقم كنار تختم نشسته بود و داشت با من حرف مي زد!

پرستار كه گويي دلش برايم سوخته بود احساساتي شده و تنها نگاهم مي كرد و آرام آرام برايم اشك مي ريخت. يكي ديگر از پرستارها كه سعي مي كرد مرا آرام كند با لحن مهربان و دلسوزي گفت:

- عزيزم پدر و مادرت بخش ديگه اي بستري هستند كه تو مي توني فردا به ملاقاتشان بروي اما به شرط اين كه قول بدي الان آروم بگيري و استراحت كني....

حرفش را قطع كردم و گفتم:

- اما بابا حالش كاملا خوب بود و كنار تختم نشسته بود و داشت باهام حرف مي زد.

اين را گفتم و طولي نكشيد كه زبان و چشمانم كم كم سنگين شدند و به زحمت توانستم اين كلمات را بر زبانم بياورم و بريده بريده بگويم:

- بابا... ماما...نم...كجا....ست؟

باز به كمك آرامبخش همه چيز را از ياد بردم و به دنياي ديگري سفر كردم. فرداي ان روز با تابش اشعه هاي خورشيد چشمانم را گشودم و به آرامي به محيط و اطراف خود نگاه كردم و يكبار ديگر تمام اتفاقات شب قبل را به ياد آوردم اما آنقدر زبانم سنگين بود كه نه مي توانستم حرفي بزنم و نه قدرت تكان خوردن از جايم را داشتم. دقايقي گذشته بود كه پرستاري به همراه سيني صبحانه اي به اتاقم وارد شد و با صداي گرم و رسايي بهم گفت:

- صبح بخير دخترم حالت چطوره؟

در جواب صبح بخيرش تنها توانستم سرم را تكان بدهم. او به كنارم آمد و روي صندلي نشست و سيني را مقابل خود گرفت و در حالي كه لقمه هاي كوچكي از نان و پنير برايم درست مي كرد بهم گفت:

- شب را خوب خوابيدي عزيزم؟

اين بار به سختي زبانم در دهانم چرخيد و گفتم:

- تقريبا!

پرستار با گفتن خدا رو شكر لقمه را به طرف دهانم گرفت و گفت:

- دخترم سعي كن صبحانه ات را بخوري تا بتواني قواي جسماني ات را بدست آوري.

لقمه را از دست او گرفتم و در سيني گذاشتم و گفتم:

- ميل ندارم.

- تو بايد يه چيزي بخوري! حتي به اجبار هم شده چند لقمه رو بخور.

كمي زبانم سبك تر شده بود. بنابراين بدون توجه به حرف هاي پرستار گفتم:

- خانم اگه شما واقعا دلسوزيد به من بگيد كه پدرم كجاست؟ چه بلايي به سر مادرم اومده؟ خانم به من حق بديد نگران پدر و مادرم باشم. آخه ما بدجوري به پرتگاه سقوط كرديم. اصلا چرا بابا ديشب بهم تاكيد مي كرد صبور باشم؟ چرا يهويي غيبش زد؟ چرا هيچ كدام به ديدنم نميان؟

ديگر بغض بهم اجازه نداد كه سوالهاي ذهنم را خالي كنم و با صداي بلندي زدم زير گريه بدجوري دلم شور مي زد و يه جورايي احساس بدي داشتم. خانم پرستار كه به شدت با حرفها و گريه هايم احساساتي شده بود نتوانست خودش را كنترل كند و سرم را در آغوش گرفت و همپاي من اشك ريخت و با صداي لرزان و بريده بريده اي گفت:

- عزيزم... تو بايد صبور باشي... پدر و مادر تو يقينا آدم هاي... خوبي بودند ولي خوب خدا نخواست كه بمونند!

با شنيدن حرف هاي پرستار وجودم يكباره درهم ريخت و با خود گفتم منظورش از اين حرفها چيست؟ يعني چه كه پدر و مادرم آدمهاي خوبي بودند مگه حالا نيستند؟ تمام اعضاي بدنم به شدت شروع به لرزيدن كرد و يكبار ديگر صحنه هاي آن تصادف شوم در ذهنم مجسم شد با صداي بلندي فرياد زدم:

- نه... نه... نه.

لعنت به اين آرام بخش ها و مسكن ها كه نمي گذاشتند اين واقعيت دردناك رو ببينم و بر تكميل شدن بدبختي هايم زار بزنم.

درست مثل مرده ي متحرك شده بودم هيچ كلمه اي در زبانم نمي چرخيد و تنها به چهره ي افرادي كه به اتاقم رفت و آمد مي كردند زل مي زدم. خانواده ي عمو جلال، خانواده ي عمه ملوك، حتي خانم و آقاي آشتياني هم به ديدنم آمدند. هر يك از آنها به نوعي وقتي مرا مي ديد اشك مي ريخت و دلش برايم مي سوخت اما هيچ كدامشان تسكيني بر دل پر دردم نبودند. فقط زماني كه فواد و عاطفه با لباس يك دست مشكي وارد اتاقم شدند با ديدنشان لبخندي بر لبانم نقش بست كه دل فواد به درد آمد و مرا در آغوش كشيد و با صداي بلند زد زير گريه، عاطفه هم او را همراهي مي كرد و اشك مي ريخت اما من در آن لحظات نفرت انگيز حتي قطره اي اشك هم از چشمانم نچكيد. دكتر با شنيدن صداي گريه هاي فواد شتابان به اتاقم آمد و او را از آغوشم جدا كرد و گفت:

- دكتر فاخته خواهش مي كنم احساسات خودتون را كنترل كنيد آخه از شما بعيده.... شما كه خوب مي دوني خواهرت در چه وضعيتي به سر مي بره مي خواي نمك به زخمش بپاشي و حالش را بدتر كني؟

 

ادامه دارد...

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.