دكتر اين بار رو به عاطفه كرد و گفت: 

  - خانم دكتر نمي خواهيد كه حال مريضتون از ايني كه هست بدتر بشه؟ پس خواهش مي كنم مراعات حالش را بكنيد. 

دكتر كشان كشان فواد و همچنين عاطفه را از اتاق بيرون برد و مرا با بدبختي هايم تنها گذاشت. نمي دونم چند دقيقه گذشته بود كه دوباره عاطفه و فواد وارد اتاقم شدند اما اين بار خوددارتر از قبل بودند. عاطفه به كنار تختم آمد و با صداي گرفته و آرامي گفت: 

 - فرناز جان مي خواهي بريم خونه؟ 

در جوابش هيچ نگفتم و فقط به روبرويم زل زدم. فواد حرف عاطفه را ادامه داد: 

- فرناز جان از بيمارستان خسته نشدي؟

بالاخره سكوتم را شكستم و پرسيدم:

- مگه چند وقته اينجام؟

فواد آهي كشيد و با ناراحتي گفت:

- دو هفته اس.

به طرف فواد برگشتم و با تعجب پرسيدم:

- دو هفته؟

و بعد با خود زمزمه كردم يعني دو هفته اس كه من مامان و بابا را نديدم؟ ناگهان بغض گلويم را گرفت به زحمت به فواد گفتم:

- دلم براي بابا و مامان تنگ شده منو ببر سر خاكشون.

چشمان فواد پر از اشك شد و با صداي لرزاني گفت:

- چشم فرناز جون مي برمت اما اول بايد حالت كمي بهتر بشه بعدا...

حرفش را بريدم و با حالتي جدي به او گفتم:

- بعدا نه! همين الان همين الان...

درست مثل بچه ي تخسي اين كلمات را پشت سرهم تكرار مي كردم و از فواد مي خواستم كه هر چه زودتر مرا به ديدن عزيزانم ببرد.

 

نمي دانم چطور بايد احساسات خودم را بيان كنم وقتي قبر آن دو عزيز از دست رفته ام را در كنار هم ديدم فقط خدا مي داند چه حالي بهم دست داد؟ آتش گرفتم سوختم.... از اعماق وجودم فرياد زدم:

- اي خدا.... اي خدا.... مگه من چه بدي در حقت كرده بودم؟ مگه من چه گناهي مرتكب شدم كه اين جوري بايد بسوزم؟ مگه توي اين دنياي ستمگر كسي ديگه اي رو جز من نمي بيني كه هر بلايي دوست داري سرم مياري؟لحظاتي بعد خود را ميان قبر آن دو انداختم و با هق هق دوباره داد زدم:

بابا... بابا جون سر از خاك بيرون بيار و ببين... ببين چه بهاري داشتم ببين چه عيدي بهم دادي... بيا... بيا نگاه كن ببين كي به ديدنت اومده؟ بيا ببين منو به چه روزي انداختي؟ بابا جونم تو مي دونستي موندني نيستي كه از من خواستي صبور باشم اما چطوري؟... مگه مي شه مرگ شماها رو باور كنم... آخه تو و امان چقدر بي رحم بوديد كه منو تنها گذاشتيد! آخ مامان مهربونم ديگه نيستي پا به پاي من اشك بريزي ديگه نيستي بدبختي هاي منو ببيني آخ كه منو بدبخت كرديد من بدون شماها چه كنم؟

بعد رو به آسمان كردم و با فريادهاي گوش خراشم داد زدم:

- اي خدا... اي خدا... چرا منو نكشتي؟ چرا مي خواي منو زجر بدي.... چرا... چرا دردهايم تمامي نداشت؟

فواد و عاطفه هم مثل باران بهاري پا به پاي من اشك مي ريختند اما وقتي جسم بي رمق مرا ديدند هر دو به طرفم آمدند و فواد مرا بغل كرد و كشان كشان به طرف اتومبيل برد كم كم بيهوش شدم و ديگه هيچ چيز يادم نيامد.

زماني به هوش آمدم كه خودم را در منزل فواد ديدم توي رختخوابي كه بودم غلتي خوردم و به اطرافم نگريستم طولي نكشيد چشمانم را با نفرت بستم چون منزل فواد مالامال از خاطراتي بود كه با باربد داشتم. دندان هايم را از خشم بر هم ساييدم و با خودم گفتم مسبب تمام بدبختي هايم اوست بالاخره انتقامم را از او مي گيرم. آنچنان شعله هاي خشم و نفرت و انتقام وجودم را پر كرده بود كه احساس مي كردم هر لحظه ممكن است متلاشي شوم. به حد انزجار از باربد و اسمش بدم مي اومد و مدام در فكرم اين سوال رژه مي رفت كه چگونه از او انتقام بگيرم؟ در همان لحظه عاطفه به همراه بشقاب پر از سوپي وارد اتاق شد و در كنارم نشست و گفت:

- فرناز جان بدنت خيلي ضعف داره سعي كن كمي از اين سوپ بخوري.

بعد قاشق پر از سوپ را به طرف دهانم گرفت. با نفرت فراواني از او رو برگرداندم و گفتم:

- نمي خورم!

و بعد با لحن خشني ادامه دادم:

- مي خوام برم خونمون فواد كجاست؟

- آخه عزيزم اونجا كه تنهايي بيشتر عذابت مي ده...

حرفش را قطع كردم و يكبار ديگر پرسيدم:

- فواد كجاست؟

او كه فهميد صحبت كردن با من بي فايده است از جايش بلند شد و بدون گفتن حرف ديگري اتاق را ترك كرد و طولي نكشيد كه اين بار فواد وارد اتاق شد و با صداي گرفته اي ازم پرسيد:

- فرناز جان حالت بهتر شده؟

بدون آنكه جوابش را بدهم به او گفتم:

- هر چه زودتر منو به خونمون ببر از اينجا نفرت دارم و احساس خفگي مي كنم.

فواد با تعجب گفت:

- ولي فرناز تو اونجا...

سريع از جايم بلند شدم و حرف او را بريدم و گفتم:

- تنها نيستم بلكه وجود بابا و مامان را در كنار خودم احساس مي كنم اونجا بوي هر دوشون رو مي ده.

 

 

ادامه دارد...

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.