اصرار فواد براي منصرف كردنم بي فايده بود چون واقعا اگر او مرا نمي برد خودم مي رفتم. بنابراين به ناچار فواد تسليم شد و گفت: 

  - پس من و عاطفه هم در كنارت مي مانيم. 

با لجبازي گفتم: 

  - مي خواهم تنها باشم.

فواد و حتي عاطفه ديگر مي دانستند كه من ناخواسته از هر دوي آنها متنفر شده ام. به همين خاطر فواد ديگر اصرار نكرد و چشمان غمگينش را به چشمانم دوخت و با صداي آرامي گفت:

 - بلند شو بريم.


 

هنگامي كه مي خواستم از منزل فواد خارج شوم نويد ملتمسانه دستم را كشيد و گفت:

- عمه جون تو رو خدا نرو دوست دارم پيشم بموني.

با نفرت عجيبي زير دستش زدم كه طفلكي به گوشه اي افتاد و شروع به گريه كرد. فواد و عاطفه باز هم از اين رفتار نادرستم هيچ شكايتي نكردند و من بدون اينكه برگردم و نويد را نوازش كنم و يا حتي با عاطفه خداحافظي كنم بيرون رفتم و به همراه فواد دقايقي بعد به سوي خانه حركت كرديم. وقتي به خانه رسيديم و فواد كليد را به در خانه انداخت اعضاي بدنم شروع به لرزيدن كرد وارد كه شدم اولين چيزي كه توجهم را جلب كرد باغچه ي زيباي حياطمان بود كه حالا كاملا خشكيده و پژمرده شده بود. زير لب زمزمه كردم گلها هم از فراغ بابا و مامان نتوانستند دوام بياورند.... حرفم را كامل نزده بودم كه يهو تعادلم را از دست دادم و اگر فواد به كمكم نمي شتافت حتما به داخل حوض پرت مي شدم او بازويم را گرفت و سپس مرا به داخل برد. با وارد شدن به سالن شدت لرزش بدنم به اوج رسيد ناگهان به يكباره فرياد زدم:

- مامان جون... مامان.... كجايي من اومدم! چرا به استقبالم نمي آيي؟ مامان جون به خدا من خيلي خسته ام خيلي بدبختم مامان بي رحم چرا فكر منو نكردي؟ بابا جون تو منو صدا كن تو بيا منو نصيحت كن بيا بهم بگو، بگو كه صبور باشم... اي خدا چرا منو به اين روز انداختي آخه چرا؟...

بعد چشمم به فواد افتاد كه به طرف اتاق خواب بابا و مامان مي رفت. در حالي كه بر سرو صورت خود مي زدم به طرفش رفتم و همراه فواد وارد اتاق آنها شدم و بعد هر دو خود را روي تخت انداختيم و تا مي توانستيم بر حال بدبخت خود زار زديم. نمي دانم چه مدت سپري شده بود كه فواد سرم را بلند كرد و در حالي كه به زحمت صدا از گلويش خارج مي شد بهم گفت:

- فرناز جون بسه ديگه تمومش كن بهتره بريم براي روح اونها نماز و قران بخونيم اين تنها كاريه كه از دستمون بر مياد.

به حرف فواد گوش دادم و اشك هايم را پاك كردم و از اتاق بيرون رفتم بعد به همراه فواد وضو گرفتم و هر دو با دلي شكسته سجاده ي نماز را پهن كرديم و شروع به خواندن نماز براي آن دو عزيز از دست رفته مان كرديم. بعد از گذشت زماني كه هيچ آن را احساس نكرده بودم سجاده را جمع كردم و بدون اينكه توجهي به فواد يكنم داشتم به طرف اتاقم مي رفتم كه با صداي او ناچار سر جاي خودم ايستادم. فواد با مهرباني گفت:

- فرناز جان عزيزم تو الان بايد خيلي گرسنه باشي! مي خواي برم بيرون برات غذا بگيرم؟

بدون آنكه برگردم سرم را تكان دادم و گفتم:

- هيچ ميلي به غذا ندارم فقط مي خوام استراحت كنم.

بعد با لحني جدي گفتم:

- تو هم بهتره بري خونت من مي خوام تنها باشم.

فواد با تحكم گفت:

- من بدون تو هيچ جا نمي رم و چه بخواي و چه نخواي از اينجا تكون نمي خورم!

حوصله ي بحث كردن با او را نداشتم بنابراين كوتاه آمدم و ديگر مخالفتي نكردم و به اتاقم تنها مونس تنهاييم پناه بردم. صحبت ها و نصيحت هاي بابا درست مثل نواري ضبط شده در گوشم مي پيچيد در جواب نصيحت هاي او چنگي به موهايم زدم و با حالت عصبي گفتم:

- آخه بابا جون چطوري؟ چطوري صبور باشم؟ و بدون شماها زندگي كنم؟ آخه بي رحم ها مگه قرار نبود هر سه به شمال بريم؟ مگه قرار نبود در اونجا زندگي كنيم؟ پس چي شد؟ آخه بابا جون اين چه زندگي بود كه برام ساختي چقدر خوب روحيه ام رو تقويت كردين!

بار ديگر بغضم رها شد و اشك مثل سيل روي گونه هايم سر خورد از جايم بلند شدم و به طرف پنجره رفتم و با دلي شكسته رو به آسمان فرياد زدم:

اي خدا ببين چقدر تنها شدم تنهاي تنها... ديگه هيچ كس رو ندارم كه بهش دل خوش كنم. آخه اي خدا تو دلت براي تنهايي هايم نسوخت؟ حداقل يكي از اونها را برايم مي گذاشتي تا تكيه گاهم باشد. آخه اين چه سرنوشت شومي بود كه براي من بدبخت رقم زدي؟

فرياد مي زدم و بر حال زار خود ضجه مي زدم و اشك مي ريختم طوري كه از حال طبيعي خودم خارج شدم و يك آن به شدت سرم را به در فلزي پنجره كوبيدم و كمتر از چند ثانيه خون روي صورتم فوران كرد. در همان لحظه فواد با عجله در را باز كرد و با ديدن چهره ي خونينم بر سرش كوبيد و گفت:

- خدايا خودت بهش رحم كن!

فواد اين را گفت و سپس شتابان از اتاق بيرون رفت و خيلي سريع به همراه باند و بتادين و وسايل شستشوي ديگر وارد اتاقم شد و سپس شروع به باند پيچي دور سرم كرد و بعد نگاه غمگيني بهم انداخت و با صداي بغض آلودي گفت:

- فرناز آخه چرا اين بلا را به سر خودت آوردي؟ مي خواي خودت رو ناقص كني؟ تو رو به روح مامان و بابا قسمت مي دم اينقدر خودت رو اذيت نكن آخه اين طوري كه پيش مي ري هم خودت رو نابود مي كني و هم روح آنها را آزار مي دهي. فرناز ما چاره اي جز قبول كردن واقعيت نداريم بايد همه چيز رو بپذيريم.

با صداي گرفته اي گفتم:

- نمي تونم جاي خالي بابا و مامان را ببينم نمي تونم باور كنم كه يه طوفان بي رحم زندگي ما رو نابود كرد. آخه چرا بايد زندگي ما رو از بين مي برد؟

بعد بغضم تركيد و دوباره زدم زير گريه طوري كه فواد هم نتوانست جلوي خودش را بگيرد و بي صدا همراه من اشك ريخت. دقايقي بعد كه دلم خالي شده بود اشك هايم را پاك كردم و رو به فواد گفتم:

- ما خانواده ي خوشبختي بوديم درسته؟

- آره بوديم... مسبب از هم پاشيده شدنش هم من بودم. اي كاش قلم پام مي شكست و هرگز به ان ماموريت نمي رفتم اي كاش باربد نامرد اينقدر ظرفيتش رو داشت كه كمتر از چند ماه اسير زرق و برق اونجا نمي شد!

 

 

ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.