به نقطه ي مقابلم زل زدم و گفتم:

  - اي كاش هرگز به شمال نمي رفتيم يا حداقل من زنده نمي موندم تا داغ آن دو عزيزم را شاهد باشم.

دوباره صدايم لرزيد و همراه اشك و بغض كه در هم آميخته شده بود گفتم:

- فواد من اونقدر بدبخت و كم شانس بودم كه حتي لياقت اينو نداشتم كه در مراسم خاكسپاري اونها شركت كنم!

فواد دستش را روي شانه ام گذاشت و با لحني دلسوزانه گفت:

- فرناز جان خواهر عزيزم آخه تو كه اصلا به حال خودت نبودي. در ثاني طبق نظر دكترت هم تحت هيچ عنواني نبايد در مراسم حضور مي داشتي. فرناز جان خواهش مي كنم ديگه بيش از اين خودت رو عذاب نده يقينا با اين حال و روزي كه تو براي خودت درست كردي روح بابا و مامان زجر مي كشه. تو بايد به خاطر شاد كردن روح آنها هم كه شده خودت رو از نو بسازي ما بايد تموم اين حوادث و اتفاقات لعنتي رو به دست تقدير و سرنوشت بسپاريم.

در حالي كه حرف هاي فواد هيچ تاثيري در من نداشت آه جگر سوزي كشيدم و سرم را تكان دادم و زمزمه كردم نمي تونم ديگه اون فرناز گذشته ها بشم. اون فرناز خيلي وقته مرده! با حالتي جدي رو به فواد كردم و گفتم:

- باور كن راست مي گم من خيلي وقته نابود شدم و از بين رفتم اگه حتي تموم خوشبختي هاي عالم رو بتونم بدست بيارم ذره اي منو شاد نمي كنه چون هيچ كدام از اونها نمي تونه براي يك لحظه هم كه شده بابا و مامان رو بهم برگردونه!

بعد دندانهايم را از خشم و تنفر به هم ساييدم و دوباره گفتم:

- اگه حتي يه روز توي اين دنياي لعنتي زنده بمانم بالاخره اون روز انتقامم رو از اون نامرد پست فطرت خواهم گرفت. او باعث مرگ خانواده ام شد پس تنها انتقامه كه مي تونه مرا به آرامش برسونه!

وقتي دوباره اعضاي بدنم شروع به لرزيدن كرد فواد با نگراني گفت:

- قرص هاتو خوردي؟

- نه فراموش كردم بخورم.

او خيلي سريع از اتاق بيرون رفت و طولي نكشيد كه داروهايم را به همراه ليوان آبي برايم آورد قرص هايم را خوردم و سپس روي تخت دراز كشيدم. فواد خم شد و پيشاني ام را بوسيد و گفت:

- فرناز خواهش مي كنم به گذشته ها فكر نكن سعي كن با خيال راحت بخوابي.

لبخند تلخي زدم و گفتم:

- خيالت راحت برو بخواب و نگران من نباش.

فواد دستي روي موهايم كشيد و با صداي آرامي گفت:

- ممنون كه به حرف هايم توجه كردي شب بخير.

جوابش را دادم و بعد او لامپ را خاموش كرد و از اتاقم بيرون رفت.

آن شب را هم به لطف آرامبخش ها راحت خوابيدم صبح با چشماني پف آلود و متورم از خواب بيدار شدم و به زحمت توانستم نگاهي به ساعت بيندازم ساعت 11 ظهر بود. چند بار چشمانم را مالش دادم و اين بار با دقت بيشتري به ساعت نگاه كردم و با خود گفتم چقدر خوابيدم! چرا فواد بيدارم نكرد؟ لحظاتي بعد از اتاق بيرون آمدم و با يادداشت فواد كه روي ميز بود مواجه شدم « فرناز جان صبح بخير خواستم بيدارت كنم اما دلم نيامد. مي خواستم بهت يادآوري كنم كه قرص هايت را فراموش نكني من رفتم مطب عصري به ديدنت خواهم آمد » كاغذ را روي ميز گذاشتم و با خودم گفتم به آمدن تو احتياجي ندارم جون من بايد به تنهايي زندگي كردن عادت كنم. بعد لبخند تلخي زدم و دوباره تكرار كردم من بايد به خيلي چيزها عادت كنم خيلي چيزها...

در آينه به خودم نگاه كردم برايم باور كردني نبود كه اين چهره ي زرد و تكيده و اين چشمان گود افتاده چهره ي من باشد! آهي از ته دل كشيدم و هزازان بار به سرنوشتم لعن و نفرين فرستادم. معده ام از گرسنگي صداي عجيبي مي داد به ناچار به طرف آشپزخانه رفتم اما فقط توانستم يك ليوان شير بنوشم و سپس داروهايم را بخورم. نگاهي به دور تا دور آشپزخانه انداختم هر گوشه ي آن ياد و خاطره ي مامان را برايم زنده مي كرد. بعد به يكباره مثل ديوانه ها در سالن و سپس اتاق خوابها چرخيدم و فرياد زدم:

- منو بدبخت كردي نابودم كردي پدر و مادر نازنينم را ازم گرفتي انتقام همه ي اينها رو ازت مي گيرم.

و دوباره با صداي بلندتري داد زدم:

- ازت انتقام مي گيرم نامرد!

آنقدر اين جمله را تكرار كردم و دور خودم چرخيدم كه ناگهان سر گيجه ي وحشتناكي سراغم آمد كه باعث شد محكم به زمين پرت شوم اما بي توجه به سلامتي خودم سرم را ميان دستانم قرار دادم و دوباره با خود زمزمه كردم ازت انتقام خواهم گرفت اما متاسفانه هر چه فكر مي كردم كه چگونه بايد اين كار را انجام دهم تا دلم خنك شود عقلم به جايي قد نمي داد!اين موضوع آنچنان فكر و ذكرم را به خود مشغول كرده بود كه گذر زمان را حس نكردم و حتي نفهميدم چگونه فواد به همراه نويد وارد حياط شدند. نويد با شوق كودكانه اي به داخل آمد و فرياد زد:

- آخ جون اومديم خونه بابا جون آخ كه چقدر دلم برايشان تنگ شده؟

فواد او را بغل كرد و با اشاره اي كه به من كرد به او فهماند كه ساكت شود. از ديدن اين صحنه دلم به درد آمد و با صداي بغض آلودي گفتم:

- بذار بچه راحت باشه خوب حتما دلش تنگ شده!

اين را گفتم و بعد از مدتها به نويد نگاه كردم مني كه عاشقانه نويد را دوست داشتم حالا نسبت بهش بي تفاوت شده بودم. نويد يعد از اينكه نگاهش كردم دوان دوان به طرفم آمد و خودش را در آغوشم انداخت و محكم گردنم را گرفت و گونه ام را بارها بوسيد و با لحن معصومانه اش گفت:

- عمه جون چرا ديگه منو دوست نداري؟ آخه مگه من چكار كردم؟ من بچه ي بدي بودم آره....

با سردي از آغوشم جدايش كردم و به او گفتم:

- نه نويد جان تو بچه ي بدي نيستي فقط من حالم خوب نيست و تو بايد اينو درك كني.

آنچنان چهره ي زيبايش درهم فرو رفت كه دلم برايش سوخت اما واقعا حوصله اش را نداشتم شايد هم به قولي به خاطر اينكه خون باربد در رگهايش بود به نوعي از نويد زده شده بودم. فواد نويد را در آغوش گرفت و گفت:

- نويد جان مامانت بهت گفت عمه جون را اذيت نكني پس حرفش را گوش بده در ضمن اينو بدون هر موقع عمه جون حالش خوب شد خودش باهات بازي مي كنه.

نويد لحظاتي به فكر فرو رفت و سپس با بغض گفت:

- پس بابا جون و مامان جونم كجا هستند؟ مي خوام با بابا جونم بازي كنم.

فواد از دست اين همه كنجكاوي هاي نويد كلافه شد و او را زمين گذاشت و با حالتي عصبي به او گفت:

- نويد مگه تو نمي دوني اونها به مسافرت رفتند مگه بابا جون وقتي مي خواست بره بهت سفارش نكرد كه اذيت نكني و پسر خوبي باشي پس خواهش مي كنم پسر خوبي باش و اينقدر از من سوال نپرس.

 

ادامه دارد...

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.