نويد طفل معصوم لبهايش را با ناراحتي جمع كرد و سپس با حالتي قهرآلود به طرف سالن رفت و روي مبل نشست و خود را در آن مچاله كرد. فواد به طرفم آمد و ازم پرسيد:

- امروز حالت چطور بود؟

- بد نبودم.

بعد بدون هيچ مقدمه اي گفت:

- هر چه زودتر وسايل ضروريت را جمع كن تو بايد از اين به بعد با ما زندگي كني

بدون آنكه از شنيدن پيشنهادش تعجب كنم نيشخندي به رويش زدم و با تحكم گفتم:

- مي دوني كه من هرگز اين كار را انجام نمي دهم!

فواد با قاطعيت گفت:

- بايد انجام بدي آخه مگه مي شه يه دختر جوان اون هم توي اين خونه ي درندشت تنها بمونه؟

- خيلي هم خوب مي شه من در تك تك سوراخ و سنبه هاي اين خونه خاطره هايي از بابا و مامان دارم كه نمي تونم به راحتي ازشون دل بكنم. در ضمن كي گفته كه من تنهام؟ باور كن وجود بابا و مامان رو توي خونه حس مي كنم اونها در كنارم هستند هنوز بويشان از خونه نرفته من ترجيح مي دم با خاطراتشان زندگي كنم اما به خانه ي تو قدم نگذارم خونه اي كه برايم پر از حس نفرته!

فواد كه حالا كاملا عصبي شده بود با تندي بهم گفت:

- فرناز خواهش مي كنم با اعصاب من بازي نكن كه اصلا حوصله اش را ندارم.

و بعد انگشت اشاره اش را به طرف من گرفت و گفت:

- اين رو مطمئن باش كه اگر تو نيايي من و عاطفه وسايلمان را جمع خواهيم كرد و براي هميشه به اينجا خواهيم آمد. آخه مگه تقصير عاطفه بوده كه اون برادر نامردش تو زرد از آب در اومده اون كه در حقت بدي نكرده غير از اين بوده كه در تمام مدت پا به پاي تو اشك ريخته.

با نفرت حرفش را بريدم و گفتم:

- من احتياج به ترحم و دلسوزي هيچ كس ندارم.

فواد آه بلندي كشيد و به طرف آشپزخانه رفت و بطري آب را از توي يخچال در آورد و آن را يك جرعه سر كشيد تا كمي بر اعصابش مسلط شود. وقتي دوباره برگشت شروع به قدم زدن كرد و لحظه اي بعد سوئيچ اتومبيلش را از روي درگاه پنجره برداشت و رو به من گفت:

- مي رم عاطفه رو همراه خودم بيارم اين رو بدون كه چه بخواي چه نخواي نمي ذارم تنها زندگي كني.

فواد خيلي سريع حرفش را زد و سپس رو به نويد كرد و گفت:

- نويد جان تو همين جا بمان تا من با مامان برگردم.

فواد ديگر منتظر حرفي از جانب من نشد و با گامهاي استوار بيرون رفت و در را محكم بست. بعد از رفتن فواد نويد كه مي دانست من اصلا حوصله اش را ندارم به طرف تلويزيون رفت و خود را سرگرم تماشاي برنامه كودك كرد. به طرف پنجره رفتم و حياط را با حسرت نگاه كردم خصوصا وقتي باغچه پژمرده را ديدم دلم گرفت و اشك در چشمانم حلقه بست دلم بدجوري براي بابا و مامان تنگ شده بود اما چه فايده كه ديدن اونها به قيامت مانده بود. دوباره گريه كردم و تا توانستم به بدبختي خودم زار زدم كه بدنم ضعف كرد و احساس سستي و رخوت شديدي بهم دست داد. نويد كنجكاو روبرويم ايستاده بود و مرا مي نگريست با اشاره و به زحمت به او گفتم:

- از روي ميز قرص هام رو برام بيار.

او خيلي فرز و چابك اين كار را كرد و به همراه ليوان آب داروهايم را بدستم داد آنقدر حالم ناآرام و آشفته بود كه همزمان 2 عدد آرامبخش خوردم و سپس تلو تلو خوران به طرف اتاقم رفتم و به زحمت توانستم خودم را به تختم برسانم. در عالم خواب بسر مي بردم كه وجود گرم نازنين مامان را در كنار تختم احساس كردم مثل هميشه موهايم را نوازش كرد و بعد بر آنها بوسه زد و گفت:

-فرناز جون عزيز مادر هيچ مي دوني با اين كارهات بابا رو از خودت رنجوندي؟

با تعجب پرسيدم:

- بابا؟ آخه چرا؟

- آره عزيزم بابا گفته فرناز به حرف هايي كه بهش زدم عمل نكرده و همه را فراموش كرده!

مامان سرش را به صورتم نزديك كرد و در حالي كه من نفس هاي گرمش را حس مي كردم گفت:

- نمي خواي با بابا جونت آشتي كني؟

اخمي كردم و گفتم:

- ولي من كه با بابا قهر نيستم!

در كمتر از چند ثانيه تصوير زيباي مامان از مقابل ديدگانم محو شد فرياد زدم:

- مامان جون خواهش مي كنم نرو... نرو!

ناگهان از خواب پريدم در حالي كه بدنم خيس عرق شده بود با ناباوري به اطراف اتاقم نگاه مي كردم و مادرم را صدا مي زدم تا شايد او را بيابم كه در باز شد و اول فواد و بعد هم عاطفه وارد اتاقم شدند. هر دو هراسان به كنار تختم آمدند و عاطفه بدون اينكه هيچ كينه اي از من داشته باشد مرا در آغوش گرفت و با مهرباني خاص خودش گفت:

- عزيزم داشتي خواب مي ديدي؟ بهتره بلند شي و آبي به دست و صورتت بزني و يه چيزي بخوري ساعت از 10 شب هم گذشته!

با سردي خودم را از آغوشش جدا كردم و با بغض گفتم:

- مي خوام بخوابم چيزي هم ميل ندارم منو تنها بذارين.

فواد كه تا اين لحظه ساكت بود سكوتش را شكست و با عصبانيت گفت:

- مي شه بپرسم با اين غذا نخوردنت مي خواهي چه چيزي را ثابت كني؟ تو فكر مي كني با اين لجبازي هاي احمقانه روح بابا و مامان ارامش دارد. تو فقط داري با اين كارات روح آنها را آزار مي دي... مي فهمي روحشون رو آزار مي دي.

بعد از جايش بلند شد و با ناراحتي از اتاقم بيرون رفت. عاطفه خواست حرفي بزند كه با لجبازي نگذاشتم صحبتش را بكند و با لحن تندي گفتم:

- منو تنها بذار.

باز او در مقابل رفتار نادرست من كوتاه آمد و بدون گفتن حرف ديگري از اتاقم بيرون رفت. سرم را به ديوار تكيه دادم و چشمانم را بستم و خوابم را مثل فيلمي در ذهنم به تصوير كشاندم و با خود گفتم منظور مامان از اينكه بابا جون باهام قهره چي بود؟ بعد چشمانم را محكم روي هم فشار دادم و به ذهنم رجوع كردم كه ناگهان به ياد حرف هاي بابا افتادم كه مرا به صبوري دعوت مي كرد و از من مي خواست به حكمت هاي خداوند ايمان داشته باشم. لبخند تلخي زدم و زمزمه كردم آخه چطوري صبور باشم؟ آخه مگه مي شه آدم تو يه مدت خيلي كوتاه تمام عزيزانش را از دست بدهد... آه از نهادم برخاست و بار ديگر با ياد آوردن بي وفايي باربد كه چنين آتشي بر خرمن هستي ام زده بود دو چندان ناآرام شدم و درونم پر از نفرت و انتقام شد.




ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

1 نظر

  1. ممنونم و بسيار سپاس
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.