سه ماه از مرگ عزيزانم مي گذشت روزها را با خشم و نفرت و كينه مي گذراندم اما هيچ كاري از من بر نمي آمد كه در برابر عمل ناجوانمردانه ي باربد انجام بدهم تا دل پر كينه ام آرام بگيرد. همچنان با عاطفه و حتي فواد سر سنگين بودم و بيشتر اوقاتم را در تنهايي و ان هم در اتاقم مي گذراندم به طرز عجيبي افسرده و دل مرده شده بودم. حتي اصرار هاي فواد كه از من مي خواست در كنارش مطبي داير كنم بي فايده بود. البته من بارها سعي كردم كه به حرف او توجه كنم و خود را از زندان تنهايي بيرون آورم اما متاسفانه روزگار آنقدر بي رحم بود كه حتي خودم را هم از من گرفت و نابود كرد طوري كه به اندازه ي سر سوزني اميد نداشتم كه بخواهم دوباره از نقطه اي شروع كنم.

پنجشنبه بود مثل هميشه دلتنگ و بي قرار بودم لباس پوشيدم و خودم را آماده كردم تا به بهشت زهرا بروم و با اشكهايم قبر عزيزانم را بشويم و وجودم را سبك كنم. عاطفه وقتي مرا ديد كه لباس پوشيدم و در حال بيرون رفتن هستم با تعجب نگاهم كرد بي اعتنا از جلويش رد شدم كه به دنبالم آمد و با صداي آرامي گفت:

- فرناز جون مي شه بپرسم كجا مي خواي بري؟

- جايي كه هر هفته مي رم.

فورا فهميد كه كجا رو مي گم بنابراين لحنش را مهربان تر كرد و گفت:

- خوب صبر مي كردي تا فواد برگرده همه با هم مي رفتيم.

در حالي كه كفشهايم را مي پوشيدم گفتم:

- مي خوام تنها برم. عاطفه ديگه حرفي نزد و من هم بدون آنكه برگردم و از او خداحافظي كنم از خانه بيرون آمدم. ساعتي بعد دلتنگ و بي قرار خود را به بهشت زهرا رساندم و ميان قبر آن دو عزيزم نشستم و هاي هاي گريه را سر دادم و مثل هميشه بر حال خودم زار زدم كه ضعف شديدي به سراغم آمد ناي تكان خوردن از جايم را نداشتم و به زحمت قران را از توي كيفم در آوردم و با چشماني باراني مشغول به تلاوت اياتي چند از قران كريم شدم دقايقي بعد قران را بستم و به آرامي آن را بوسيدم و در كيفم قرار دادم. به سختي از جايم بلند شدم و نگاهي به سر و وضع ام انداختم يكدست خاكي شده بودم با دستاني لرزان كمي خود را تكاندم كه ناگهان سايه ي مردي را در بالاي سرم احساس كردم قبل از آنكه برگردم و به چهره ي ناشناس نگاهي بيندازم صدايش را شنيدم كه گفت:

- وقتتون بخير فرناز خانم.

با تعجب صورتم را به طرفش گرفتم و در حالي كه جوابش را مي دادم به چهره ي آشناي او نگاه كردم و در دلم گفتم چه قيافه ي آشنايي دارد اما هر چه به ذهنم فشار اوردم او را نشناختم. او كه گويي فكر مرا خوانده بود به آرامي عينك آفتابي اش را از روي چشمانش برداشت ولي اين بار قبل از آنكه چيزي بگويد او را شناختم و دلم هري ريخت او رامين بود پسر عموي باربد همون كسي كه روزي خواستگارم بود و باربد بي نهايت ازش تنفر داشت. با صداي رامين به خودم آمدم كه گفت:

- فرناز خانم بهتون تسليت مي گم اميدوارم غم آخرتون باشه.

نگاهم را به قبر بابا و مامان دوختم و بعد با صدايي لرزان به او گفتم:

- ديگه غمي بزركتر از غم از دست دادن پدر و مادرم ندارم.

رامين ميان قبر بابا و مامان زانو زد و برايشان فاتحه خواند و بعد مشغول پر پر كردن دسته گلي شد كه در دست داشت و آنها را روي قبر بابا و مامان پخش كرد و گفت:

- متاسفانه من همين چند روز قبل خبر اين فاجعه ي دردناك را شنيدم و از ته دل متاثر شدم باور كنيد خيلي دوست داشتم شما رو از نزديك ببينم و باهاتون ابراز هم دردي كنم. يقين داشتم كه امروز در اينجا ملاقاتتون خواهم كرد كه خوشبختانه حدسم درست بود.

آه بلندي كشيدم و بعد از او تشكر كردم و در دل گفتم من از همه ي آشتياني ها متنفرم تو هم جدا از آنها نيستي. البته گر چه قبل از اين هم از تو بدم مي اومد اما حالا ديگه واويلا.... همه ي شما از يك نوع قماشيد پست و نامرد. صداي او مرا به خودم آورد و گفت:

- فرناز خانم مي شه خواهش كنم شما را برسونم؟

چند گامي از او دور شدم و با سردي گفتم:

- نه ممنون خودم مي رم.

همان طور كه به آرامي گام بر مي داشتم و مي رفتم در دل نيشخندي زدم و با خودم گفتم آه كه چقدر باربد نامرد از رامين بدش مي آمد و تا حد بيزاري از او متنفر بود! آه كه چقدر از نامردي هاي رامين برايم صحبت مي كرد من احمق خرفت چه مي دانستم كه خود او در نامردي لنگه نداره و در واقع استاد رامينه! براي يك لحظه در جاي خود ايستادم و چندين بار زمزمه كردم تنفر... تنفر.... تنفر... باربد از او متنفر بود و چشم اينكه مرا كنار او ببيند نداشت ناگهان فكري مثل برق در ذهنم جرقه زد در همان لحظه رامين به كنارم آمد و بار ديگر با سماجت گفت:

- فرناز خانم خواهش مي كنم اگه حالتون مساعد نيست لطفا سوار اتومبيل من شويد با كمال ميل مي رسونمتون.

بر خلاف ميل باطني ام برگشتم و به او گفتم:

- مي خواستم مزاحمتون نشوم.

چهره ي رامين به يكباره از هم باز شد و در حالي كه نمي توانست خوشحالي اش را پنهان كند گفت:

- آخه چه مزاحمتي؟ كاش تمام مزاحم هاي عالم مثل شما بودند!

با شنيدن حرف او حالم دگرگون شد و يه حس ناخوشايندي را در خود احساس كردم طولي نكشيد كه او به طرف اتومبيلش رفت و سپس در جلو را برايم باز كرد و من با هزاران نقشه ي احمقانه اي كه در ذهنم مي پروراندم سوار شدم و او حركت كرد. چند دقيقه اول تنها بين ما سكوت برقرار بود كه بالاخره او بعد از لحظاتي سكوت را شكست و شروع به مقدمه چيني كرد و بعد در آخر حرفش گفت:

- فرناز خانم شنيدم كه پسر عموي نامردم بهت نارو زده و اون طرف آب براي خودش زن و زندگي تشكيل داده و به ظاهر درس هم مي خونه؟

در حالي كه به شدت سعي مي كردم خونسردي ام را حفظ كنم گفتم:

- اصلا برايم مهم نيست چون ديگه هر چه بين ما بود تمام شده!

رامين كه از حرف زدن با من جاني تازه گرفته بود گفت:

- اون لياقت همسري شما را نداشت. از همون بچگي پسر عقده اي و لوسي بود كه تموم عقده هاشو سر ديگرون خالي مي كرد. من واقعا خوشحالم كه شما نصيب او نشديد!

رامين اين را گفت و سپس شروع كرد به بد گفتن از باربد دقيقا مثل باربد كه در كنارم رانندگي مي كرد و از رامين بد مي گفت عجب آدمهاي بد ذات و كثيفي اند كه حتي به خاطر نسبتي كه با هم دارند حيا نمي كنند! رامين به حدي وراجي كرد كه نفهميدم چگونه به خيابان خودمان رسيديم از او تشكر كردم و گفتم:

- يه گوشه اي نگه داريد.

او خيلي سريع ترمز كرد و قبل از آنكه من پياده شوم گفت:

- فرناز خانم كمي لطفا صبر كنيد.




ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.