بعد خودكارش را از جيبش بيرون آورد و شماره اي را روي تكه كاغذي نوشت و آن را به طرفم گرفت و گفت:

- گستاخي منو ناديده بگيريد در ضمن ازتون معذرت مي خوام كه در اين شرايط بد و نامساعد شما اين پيشنهاد را بهتون مي دم من هنوز به شما علاقه خاصي دارم و از ته دل خواهانتان هستم مي خواستم خواهش كنم اين بار روي حرف من كمي فكر كنيد. كافيه شما به من اميدواري بدهيد آن وقت من تا مدت ها منتظر خواهم ماند تا شما از عزا دربياييد.

با دستاني كه آشكارا مي لرزيدند شماره را از او گرفتم براي يكبار ديگر چهره رامين از فرط خوشحالي باز شد و با شادي گفت:

- منتظر تماستان خواهم ماند.

بدون آنكه حرفي در اين مورد بزنم و يا حتي نگاهش كنم با يك خداحافظي سرد از اتومبيل او پياده شدم و بي تفاوت از كنارش گذشتم و لبخند تلخي به خود زدم و زمزمه كردم ازدواج با رامين تنها انتقاميه كه مي تونم از باربد بگيرم و دلش رو بسوزونم. با فكر كردن به اين تصميم احمقانه هر لحظه اعصابم آشفته تر مي شد اما چاره اي جز اين نداشتم بايد خودم را قرباني مي كردم تا انتقام دلم را از باربد نامرد مي گرفتم! وقتي به خانه رسيدم بدون هيچ سر و صدايي به طرف اتاقم رفتم و در را بستم. تمام ساعات روز را در اتاق خودم بودم و با خودم كلنجار مي رفتم تا بلكه بتوانم خود را راضي به ازدواج با رامين كنم. بارها با خود تكرار كردم آخ كه وقتي باربد خبر را بشنود چه حالي بهش دست مي دهد؟ كاش اونجا بودم و قيافه ي او را در ان لحظه مي ديدم كاش مي ديدم كه چطور از فرط حسادت و عصبانيت منفجر مي شود. بعد خنده عصبي كردم و از اين تصوراتم لذت بردم و هر لحظه بيشتر مصمم شدم كه با رامين ازدواج كنم.

با خود گفتم من كه ديگه به عشق و عاشقي فكر نخواهم كرد چون بعد از باربد نامرد هم خانه قلبم ويران شده و هم به هر چه عشق بود لعنت فرستاده بودم! آه سوزناكي كشيدم و دوباره در عالم خودم به اين فكر كردم كه من دختري بدبخت و نابود شده اي بيش نيستم كه بعد از مرگ عزيزانم هرگز نمي توانم خوشبخت باشم يعني زندگي ديگه براي من ارزشي نداشت كه بخواهم براي خوشبختي و تشكيل زندگي ازدواج كنم تنها هدفم هم از اين ازدواج سراسر تنفر، انتقام بود و انتقام!....

تمام اين حرفها مثل هذيان هايي بود كه در آن چند ساعت به ذهنم هجوم مي آورد و عاقبت هم اين احساسات لعنتي ام بود كه پيروز شد و بر خلاف عقلم كه از رامين به شدت متنفر بود تصميم قاطعانه اي گرفتم كه در اولين فرصت به او زنگ بزنم و جواب مثبت را به او بدهم. عاقبت اين فرصت دو سه روز بعد در نبود فواد و عاطفه شكل گرفت. مثل ديوانه ها به طرف تلفن حمله بردم و كمتر از چند ثانيه شماره همراه او را گرفتم مثل اينكه شانس با او يار بود چون ارتباط خيلي سريع برقرار شد و بعد از دو سه زنگ پياپي گوشي اش را جواب داد مثل هميشه با لحن سردي با او سلام و احوالپرسي كردم. رامين كه صدايم را شناخته بود در حالي كه از خوشحالي صدايش مي لرزيد جوياي حالم شد. بي توجه به خوشحاليش گفتم:

- مي خواهم باهاتون صحبت كنم.

با شوق گفت:

- فرناز خانم براي من افتخاره فقط بفرماييد كي و كجا تا با كمال ميل خودم را برسونم.

آدرس كافي شاپي را كه در نزديكي منزل خودمان بود به او دادم قرار شد راس ساعت 4 بعد از ظهر همان روز يكديگر را ببينيم. از او خداحافظي كردم و با حرص گوشي را محكم روي دستگاه كوبيدم و با حالتي عصبي بارها و بارها به باربد لعنت فرستادم. نمي دانم چرا تمام وجودم مي لرزيد و دستانم مثل يخ سرد شده بود و چشمانم شروع به ريزش اشك كرده بودند! به يكباره حالم منقلب شد و به زحمت به اتاقم رفتم و با صدا گريه هايم را به اوج رساندم گويي زمان هم بر وفق مراد رامين طي مي شد چون تا آمدم به خودم بجنبم ساعت 4 شده بود. حالم همچنان بد بود و تمام عضلات بدنم گرفته بود اما به ناچار به عشق انتقام از جايم بلند شدم و خيلي سريع خودم را آماده كردم و از منزل بيرون آمدم. در دل خدا را شكر كردم كه عاطفه و فواد يكسره بيمارستان هستند و بهم گير نمي دهند. به كافي شاپ كه رسيدم او را حي و حاضر سر ميز ديدم با بي تفاوتي به كنارش رفتم و به او سلام دادم كه از خوشحالي نيشش تا بناگوش باز شد اين حركتش باعث شد تا دندانهاي زرد و كثيفش را بهتر ببينم و حالم بهم بخورد. يك لحظه از تصميم احمقانه اي كه گرفته بودم پشيمان شدم و با خود گفتم نه... نه... من نمي توانم او را تحمل كنم من در كنار او يقينا دق خواهم كرد! لعنت به اين حس انتقام بيايد كه باعث شد مرا در جاي خود بنشاند. رامين دسته گلي را كه برايم آورده بود به طرفم گرفت و در حالي كه قند توي دلش آب مي شد گفت:

- بفرماييد فرناز خانم.

در حالي كه تشكر آرام و سردي از لبانم بيرون مي آمد گلها را از او گرفتم و روي ميز قرار دادم. به آنها نگاه مي كردم كه رامين گفت:

- فرناز خانم چي ميل داريد؟

آه بلندي كشيدم و گفتم:

- من چيزي ميل ندارم و در ضمن بايد هر چه سريعتر به خانه بازگردم.

رامين فقط سفارش دو فنجان قهوه داد دقايقي بعد در حالي كه داشتم با قاشقي كه در فنجان قهوه ام بود بازي مي كردم بدون مقدمه گفتم:

- من با شما ازدواج خواهم كرد.

رامين كه از شدت تعجب قهوه در گلويش گير كرده بود به سرفه افتاد و مدتي طول كشيد تا آرام شود و بعد گفت:

- فرناز خانم اشتباه نشنيدم؟

جوابي به سوالش ندادم و در حالي كه دستانم را زير چانه ام قرار مي دادم خيلي خونسرد گفتم:

- البته دو شرط دارم!

او با شتاب گفت:

- هر چه باشد خواهم پذيرفت.

به چهره اش نگاه كردم و با قاطعيت گفتم:

- اول اينكه بايد نام خانوادگيت را عوض كني.

او با تعجب چشمانش را گرد كرد و گفت:

- نام خانوادگيم را؟ آخه مگه آشتياني مشكلي داره؟

اما بعد خيلي زود حرفش را پس گرفت و با لكنت گفت:

- چ...چ...چشم حتما در اولين فرصت پيگيرش خواهم شد.

صدايم را صاف كردم و گفتم اما شرط دومم اينه كه تو بايد بعد از ازدواج فورا ترتيب سفرت به انگليس را بدهي و به آنجا بروي و هر طور شده آدرس اون پسر عموي نامردت را پيدا كني و....

در همان لحظه صدايم از خشم و كينه در هم آميخت و بغضي ناگهاني گلويم را گرفت كه باعث شد نتوانم ادامه حرفم را بزنم به ناچار كمي قهوه نوشيدم و بغض ام را از بين بردم و ادامه دادم:

- دوست دارم اولين كسي كه خبر ازدواج من با تو رو به اون پست فطرت مي رسونه خود تو باشي و در ضمن تو بايد زماني كه اين خبر را به او مي دهي از آن لحظه فيلم بگيري و برايم بياوري خيلي دلم مي خواد بعد از شنيدن اين خبر قيافه شو ببينم!





ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.