در دل حرفم را ادامه دادم آخ كه چه لذتي داره چون حتي توي خواب و خيالش هم فكر نمي كنه كه من چنين كاري را بكنم. بار ديگر با اين تصورات لبخند تلخي بر لبانم نشست و سپس به رامين زل زدم و با آرامش گفتم:
- خب آقا رامين نظرتون چيه؟
او كه انگار با شنيدن شرايط من گيج و منگ شده بود نفس عميقي كشيد و زمزمه كرد:
- فرناز خانم خدا رو شكر كه شرط سومي نداشتي وگرنه يقينا از تعجب شاخ در مي آوردم!
با بي تفاوتي شانه هايم را بالا انداختم و گفتم:
- خوب ديگه اين دو شرط مهم منه كه در صورت ازدواج با شما صد در صد بايد عملي شود حالا ديگر ميل خودته مي توني قبول نكني آن وقت تو به راه خودت و من هم به راه خودم مي روم.
رامين پوزخندي زد و گفت:
- هر كه طاووس خواهد جور هندوستان كشد!
سپس نگاهش را به چشمانم دوخت و اين بار با تحكم گفت:
- با اين كه اين شرطها از نظر من بي اهميت هستند اما چون براي شما مهم هستند به آنها عمل خواهم كرد يعني در واقع بايد از همين فردا كفش آهني به پا كنم و پيگيرشان باشم.
بغض سنگيني راه گلويم را گرفت و فقط به زحمت توانستم بگويم من ديگه حرفي ندارم. رامين آنقدر خوشحال بود كه نمي توانست احساسات خودش را كنترل كند با هيجان خاصي گفت:
- فرناز خانم من شما رو خوشبخت خواهم كرد اونقدر به شما عشق خواهم ورزيد كه هرگز به ياد غم هاي زندگيتون نيفتيد من بهترين جشن عروسي را برايت خواهم گرفت...
حرفش را قطع كردم و اشاره به لباس مشكي كه بر تن داشتم كردم و گفتم:
- مثل اينكه فراموش كردي من، پدر و مادرم را از دست دادم!
لحظاتي سكوت كردم و دوباره ادامه دادم:
- خيلي سريع مقدمات ازدواجمون را فراهم كن من بدون كوچكترين جشن و با همين لباس به خانه تو خواهم آمد.
خوشحالي از چهره رامين پر زد و گفت:
- ولي اين درست نيست كه بدون جشن....
حرفش را بريدم و در حالي كه از جايم بلند مي شدم گفتم:
- جشن بي جشن! من بعد از مرگ عزيزانم جشني ندارم كه بگيرم.
رامين با عجله قهوه اش را نوشيد و سپس از جاي خود بلند شد و گفت:
- فرناز خانم حق با توئه هر طور كه تو راحت باشي من همانگونه عمل خواهم كرد... فقط... فقط بگو براي خواستگاري كي و چه وقت بايد بيام؟
- مي ري مطب فواد و منو ازش خواستگاري مي كني.
- اگه او مخالفت كنه چي؟
- اين نظر منه كه مهمه در ضمن به فواد بگو كه خود من هم به اين ازدواج راضي هستم!
رامين كه ته دلش قرص شده بود با صداي كشيده اي گفت:
- چشم فرناز خانم در اولين فرصت اين كار را خواهم كرد البته اميدوارم كه فواد مثل سالهاي قبل باز ساز مخالف نزند.
پاسخي به حرفش ندادم و نگاهي به ساعت مچي ام انداختم و گفتم:
- من دارم مي رم الان فواد برمي گرده خونه و من نباشم نگران مي شه.
سپس براي آخرين بار برگشتم و دوباره به او نگاه كردم و با تاكيد گفتم:
- پس بقيه كارها با خودت.
رامين با خوشحالي پذيرفت و هر دو از كافي شاپ بيرون آمديم و لحظاتي بعد از هم جدا شديم. دقيقا سه روز از ملاقات من با رامين مي گذشت كه يك روز فواد با چهره ي خشمگين و كاملا عصبي به خانه آمد. درست مثل پلنگ زخم خورده به اين طرف و آن طرف مي رفت با ديدن چهره اش فهميدم كه بايد رامين به ديدنش رفته باشد. خودم را خيلي خونسرد نشان دادم و روي مبل نشستم و به ظاهر شروع به خواندن روزنامه كردم اما عاطفه هراسان به طرفش رفت و در حالي كه صدايش از نگراني مي لرزيد گفت:
- فواد جان... چي شده؟ اتفاقي برايت افتاده؟ كه اينقدر عصبي هستي؟
فواد بدون آنكه به عاطفه توجه كند و او را از نگراني بيرون بياورد به طرف من آمد و روزنامه را به شدت از دستم گرفت و به گوشه اي پرت كرد و گفت:
- اون مرتيكه راست مي گه كه تو مي خواهي باهاش ازدواج كني؟
خودم را به ندانستن زدم و گفتم:
- كدوم مرتيكه؟
فواد كه خونش به جوش آمده بود فرياد زد:
- رامين پست فطرت را مي گم اون امروز به مطبم اومد و با كمال پررويي تو را از من خواستگاري كرد!
فواد اين بار نگاهش را به طرف عاطفه چرخاند و با همان عصبانيت داد كشيد:
- بي شعور احمق يه نگاه به پيراهن مشكي من نينداخت فكر مي كنه فرناز اونقدر خوار و ذليل شده كه با هر آشغالي ازدواج كنه!
عاطفه در حالي كه صدايش از ترس مي لرزيد گفت:
- اون... ديگه... از كجا پيداش شده؟
فواد دستانش را با حرص بهم كوبيد و رو به او گفت:
- هر چقدر كه داداش جونت به سرش تاج زده بسه حالا ديگه نوبت به پسر عموش رسيده!
اشك عاطفه سرازير شد و با مظلوميت گفت:
- آخه گناه من اين وسط چيه كه مدام سركوفتش را به من مي زني و عصبانيتت را سر من خالي مي كني؟
عاطفه اين را گفت و بعد همان جا نشست روي صندلي و از ته دل گريه كرد دلم برايش مي سوخت او واقعا دل دريايي داشت در تمام اين مدت يا از طرف فواد طعنه شنيده بود و يا من به او بي اعتنايي كرده بودم اما با اين حال او همه را در خود مي ريخت و دم نمي زد. واقعا زندگي آن دو به كامشان تلخ شده بود. بار ديگر با نعره فواد به خودم آمدم و از جايم بلند شدم و آب دهانم را به سختي فرو دادم و تمام شهامتم را در زبانم جمع كردم و گفتم:
- من مي خوام باهاش ازدواج كنم.



ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.