آن لحظه قيافه ي هر دو شون ديدني بود عاطفه سرش را بلند كرد و به چهره ام زل زد اما از شدت تعجب هيچ حركتي نكرد حتي گريه اش هم بند اومد! چشمان فواد هم مثل كاسه ي خون شد و از فرط عصبانيت رگهاي گردنش متورم شدند و به زحمت گفت:

- تو چه غلطي مي خواهي بكني؟

انگار از اين بازي احمقانه لذت مي بردم و دلم مي خواست از فواد هم به سهم خودش انتقام بگيرم چون در ذهنم هميشه او را باعث و باني از دست دادن باربد مي دانستم. بنابراين با بي خيالي و به طوري كه حرصش را بيشتر دربياورم گفتم:

- همون كه شنيدي زندگي خودمه و تنها به خودم مربوط مي شه تو چه بخواهي و چه نخواهي من با او ازدواج خواهم كرد!

فواد در كمتر از چند ثانيه به طرفم آمد و با تمام قدرت سيلي محكمي در صورتم خواباند در حالي كه از شدت درد اشك از چشمانم جاري شده بود گفتم:

- تو حق نداري در زندگي من دخالت كني تصميمي را كه گرفته ام با هزاران سيلي و شلاق هم كه بخواهي به من بزني عوض نخواهد شد.

فواد در حالي كه به زحمت نفس مي كشيد انگشت اشاره اش را تكان داد و با خشم گفت:

- به روح بابا و مامان قسم اگر اين كار رو بكني هرگز... هرگز در زندگي نامت را نخواهم برد و از اين پس خواهري به نام تو نخواهم داشت!

به زحمت بغضم را فرو دادم و از جايم برخاستم و رو به او گفتم:

- من كه همه افراد عزيز زندگيم رو از دست دادم تو هم روش فكر مي كنم ديگه اونقدر سنگدل شدم كه بتونم قيد تو رو هم بزنم و به نديدنت عادت كنم.

فواد دوباره خواست به طرفم هجوم بياره كه عاطفه به سرعت از جايش بلند شد و مقابلش قرار گرفت و با تمام قدرت مانع اين كار شد. ديگر صلاح نديدم كه روبروي او بايستم و با او يكي به دو كنم چون فواد خيلي عصبي شده بود جوري كه واقعا ترسيدم نكند از فرط عصبانيت سكته كند! به طرف اتاقم رفتم و در را قفل كردم و بعد اشك هايم را در تنهايي خودم شريك كردم و در حالي كه به عكس بابا و مامان كه كنار ميزم قرار داشتند نگاه مي كردم گفتم:

- بابا جون مي دونم كه اگه تو هم زنده بودي مثل فواد به خاطر اين ازدواج ناخوشايند ازم دلخور مي شدي اما اي كاش مي دونستي كه من با اون حرفهاي قشنگت مي خواستم همه چيز را فراموش كنم و به زندگيم برگردم اما مرگ شما دو تا باعث شد كه نفرتم از باربد صد چندان شود و حالا فقط مي خواهم با اين كارم از او انتقام بگيرم. آخه حالا ديگه برايم فرقي نداره كه بخوام توي زندگي با چه كسي همسفر بشوم. من تمام تار و پود هستي ام را از دست دادم و فكر نمي كنم ديگر چيزي برايم باقي مانده باشد كه بخواهم به اميد آن دوباره برگردم پس منو ببخشيد و سرزنشم نكنيد!

بعد از چند لحظه گريه هايم به اوج رسيد و با صداي بلندي براي بخت بد خودم زار مي زدم. در اين حين فواد با مشت محكم به در اتاق كوبيد و فرياد زد:

- اگه تا يك ماه ديگه هم از اتاقت بيرون نيايي و فقط اشك بريزي بازم محاله كه حتي جسدت رو هم به دست آن لاشخور بسپارم. اينو بفهم و سعي كن توي اون گوشت فرو كني!

فواد همچنان نعره مي زد و برايم شاخ و شونه مي كشيد ولي من بي توجه به حرفهايش تنها براي دل بدبخت خودم اشك مي ريختم. آنقدر زار زدم كه تمي دانم بيهوش شدم يا اينكه خوابم برد. زماني كه چشمانم را باز كردم اتاق كاملا تاريك بود به زحمت لامپ اتاق را روشن كردم و چندين بار چشمانم را باز و بسته كردم تا توانستم به روشنايي اتاق عادت كنم. نگاهي به ساعت انداختم و متوجه شدم كه ساعت از ده شب هم گذشته بلند شدم و روي تختم نشستم و با خودم گفتم يعني من اين همه ساعت خوابيدم! ناگهان درد شديدي را در معده ام احساس كردم و تازه متوجه شدم كه از فرط گرسنگي بيش از اندازه از خواب پريدم. دستم را روي شكمم گذاشتم و معده ام را مالش دادم بعد به ناچار از جايم بلند شدم و در اتاق را باز كردم و به طرف آشپزخانه رفتم. خبري از عاطفه و نويد نبود فهميدم كه حتما او در حال خواباندن نويد مي باشد فواد هم روي مبل لم داده بود و بر عكس صبح كه كاملا عصبي بود حالا با آرامش داشت اخبار شبانگاهي را گوش مي داد. در يك لحظه متوجه ام شد. برگشت و نگاهم كرد و خواست حرفي بزند اما گويا پشيمان شد چون نگاهش را دوباره به طرف تلويزيون گرفت و به تماشاي آن پرداخت. خيلي ارام و بي صدا مختصر شامي خوردم و بعد داروهايم را خوردم و خيلي سريع دوباره به اتاقم پناه بردم. روي صندلي نشستم و به فكر فرو رفتم و با خودم زمزمه كردم هر چه زودتر بايد با رامين ازدواج كنم تا خيلي سريع اين خبر داغ به گوش باربد برسد بعد چشمانم را بستم و گفتم اي كاش در آن لحظه در كنار باربد بودم تا حس و حالش را مي ديدم. دوباره لبخند تلخي به خودم زدم و با شتاب از جايم بلند شدم و در اتاق چرخي زدم كه ناگهان چشمم به تابلوي روبروي تختم افتاد تابلويي كه روزي با كلي ذوق و شوق شعر سهراب را رويش نوشته بودم و با ياد و خاطره ي آن روز باربد، به ديوار اتاقم نصبش كرده بودم. آه پر از نفرتي كشيدم و تابلو را از روي ديوار برداشتم و با نفرت آن را به ته كمد پرت كردم كه باعث شد از وسط به دو نيم شود تمام خاطرات و شعرهايي را كه برايم نوشته بود را با حالتي عصبي پاره كردم و به سطل زباله ريختم و بعد مقداري از وسايل شخصي ام را به علاوه شناسنامه ام از توي كمد برداشتم. براي يك لحظه دستم به جعبه ي جواهراتي كه باربد برايم خريده بود خورد و اشك در چشمانم حلقه بست. با صداي لرزاني زمزمه كردم بي وجدان آخه چطور دلت اومد اين نامردي را در حقم بكني؟ دستبند را از توي جعبه بيرون آوردم و به تاريخ روز نامزديمان و همچنين حروف اول اسمهايمان كه با انگليسي روي آن حك شده بود نگريستم اما قبل از آنكه بيش از حد احساساتي شوم و اشك هايم سرازير شود دستبند را توي جعبه گذاشتم و به همراه چند تكه جواهرات ديگر كه باربد در مناسبت هاي خاصي برايم خريده بود روي ميز قرار دادم تا عاطفه آنها را ببيند و هر طور دلش مي خواهد از آنها استفاده كند. كمدم را قفل كردم و كليدش را توي كيفم انداختم و سپس قاب عكس بابا و مامان را هم از روي ميزم برداشتم و آن را محكم به سينه ام چسباندم و چندين مرتبه آنها را بوييدم و بوسيدم و بعد آن را با احتياط لاي يكي از لباسهايم پيچاندم و توي چمدان گذاشتم. يكبار ديگر به دقت اتاقم را نگاه كردم چيز خاصي نبود كه به آن احتياج داشته باشم بنابراين چمدانم را بستم و آن را يزر تختم قايم كردم كه مبادا فواد اتفاقي آن را ببيند. دقايقي بعد لامپ اتاقم را خاموش كردم و روي تختم خزيدم و با خودم زمزمه كردم اي كاش رامين به قولش عمل كند و اولين كسي باشد كه خبر ازدواجمان را به باربد مي دهد! كاش آن وقت از درونش خبر داشتم و مي فهميدم چه حالي بهش دست خواهد داد. خميازه اي كشيدم و روي پهلو غلتي زدم و چشمانم را بستم تا بلكه شايد در خواب چهره ي ديدني باربد را با شنيدن اين خبر ببينم.

با شنيدن صداي زنگ ساعت چشمانم را باز كردم و خيلي سريع پتو را كنار زدم و با خاموش كردن ساعت از جايم بلند شدم و از اتاق بيرون رفتم. با نگاهي دقيق به سالن و اتاقها فهميدم كه فواد و عاطفه به مطب رفتند و نويد را هم به مهد سپرده اند. به طرف تلفن رفتم و خيلي سريع شماره ي همراه رامين را گرفتم لحظاتي بعد خواب آلود تلفن اش را جواب داد. با شنيدن صداي من گويي كه خواب از سرش پريده باشد با اشتياق صدايش را بلندتر كرد و گفت:

- فرناز خانم شماييد؟

خيلي سريع خلاصه اي از جريان مخالفت فواد را برايش تعريف كردم و به او تاكيد كردم كه فواد محاله راضي به ازدواج من و تو بشه بعد به او پيشنهاد دادم كه همين امروز به محضر برويم و بدون اينكه كسي در جريان باشد عقد كنيم. رامين كه از خدا خواسته بود پذيرفت و با شوق گفت:

- خودت رو به آدرسي كه مي گم برسون.



ادامه دارد.....
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.