آدرس را يادداشت كردم و لحظاتي بعد گوشي را محكم روي دستگاه كوبيدم بعد از جايم بلند شدم و به تك تك اتاقها سرك كشيدم و براي آخرين بار وارد اتاق بابا و مامان شدم و براي لحظه اي خودم را روي تخت آنها انداختم و زدم زير گريه و با صداي لرزاني گفتم:

- بابا جون مامان جون منو ببخشيد مي دونم كه با اين كار احمقانه ام روح نازنين شما رو آزار مي دم اما متاسفانه اونقدر وجود بهم ريخته ام خواهان انتقام گرفتنه كه هيچ چيز ديگه اي رو نمي تونم ببينم.

بعد هر طور بود جلوي خودم را گرفتم و اشكهايم را پاك كردم و به زحمت توانستم از آن اتاق بيرون بيايم. در كمتر از چند دقيقه آماده شدم و در حالي كه اشكهايم مثل باران بهاري بر گونه ام مي باريد از خانه بيرون آمدم و تاكسي گرفتم و خودم را به محل مورد نظر رساندم. رامين قبراق و سر حال به پيشوازم آمد و مرا به سوي اتومبيلش هدايت كرد با دلهره ي شديدي كه بر وجودم چنگ مي زد سوار شدم و چند لحظه بعد رامين هم سوار شد و سپس حركت كرد. با صدايي كه از ترس ناخواسته اي بر وجود حاكم شده بود و مي لرزيد گفتم:

- آقا رامين ايا در محضر مشكل خاصي برايمان پيش نمي آيد؟

رامين قهقهه اي از خوشحالي زد و گفت:

- نه جانم نگران نباش وقتي پول باشه هيچ مشكلي برامون پيش ني آد.

با تعجب پرسيدم:

- محضر آشنا سراغ داري؟

او سيگاري روشن كرد و در حالي كه پك محكمي به آن مي زد گفت

- محضر آشنا هم دارم غمت نباشه.

ديگر حوصله ي سوال كردن از او را نداشتم يا بهتر است بگويم خوشم نمي امد كه با او حرف بزنم سرم را به طرف خيابان چرخاندم و غرق در فكرهاي پريشان خودم شدم و چندين بار در تصوراتم اينده سياهي رو كه به انتظارم نشسته بود را تجسم كردم ولي بدون اينكه هيچ ترسي از آن داشته باشم به استقبالش مي رفتم.

زماني به خودم آمدم كه رسما زن رامين شده بودم و خودم را در آپارتمان لوكس و نقلي او مي ديدم. با دلي شكسته و وجودي پر از نفرت زندگي تلخم را با او شروع كردم هنوز دو هفته از شروع زندگي نكبت بارم نمي گذشت كه به شدت از اين كرده ي احمقانه ام پشيمان شدم و با آه و اشك تنها از خدا مرگم را مي خواستم اما گويي كه من آفريده شده بودم كه فقط زجر بكشم! رامين مردي معتاد و عياش و خوشگذران بود دقيقا همان طوري كه بارها وصفش را شنيده بودم و شايد هم بدتر. يك روز كه نشئه بود بر خلاف ميلم روبرويش نشستم و گفتم:

- رامين مثل اينكه داري فراموش مي كني چه شرطهايي باهات كرده بودم! پس چرا به هيچ كدام عمل نمي كني؟

رامين با لحن زشتي گفت:

- خوشگل خوشگلا خودت كم طاقتي كردي و نذاشتي من پيگير بشم!

- چه كم طاقتي؟

- راستش من مي خواستم نام خانوادگيم را تغيير بدهم اما مگه تو گذاشتي اونقدر هول بودي با من ازدواج كني كه اصلا فرصت نشد حتي من اقدام كنم در ثاني حالا كه ديگه كار از كار گذشت و تو هم زن من شدي راستش ديگه بي خيال شدم!

خنده ي كريهي كرد و بعد حرفش را ادامه داد:

- اصلا تو فكر كن نام خانوادگي من احمدي... كاظمي... چه مي دونم يكي از اينهاست ديگه چه فرقي مي كنه آخه تقصير من چيه كه نام آشتياني آتيش به قلبت مي زنه و تو رو به ياد گذشته ها مي اندازه؟

با خشم و تنفر دندانهايم را بر هم ساييدم و گفتم:

- پس شرط دومم چي مي شه؟

رامين نگاهي تحقير آميز به سرتا پايم انداخت و با لحن گزنده اي گفت:

- آخه بيچاره تو چقدر ساده اي كه فكر مي كني وقتي باربد بفهمد تو با من ازدواج كردي از فرط تعجب وا مي ماند! اون داره براي خودش بهترين زندگي رو در كنار زنش مي كنه مخصوصا حالا كه شنيدم يه مسافر كوچولو هم توي راه دارند.

از شنيدن اين حرف رامين به يكباره وجودم از حسادت و كينه آتش گرفت و با تنفر عقده ام را سر رامين خالي كردم و داد زدم:

- ولي تو بايد اين كار را براي من انجام بدي!

رامين به صورتم خيره شد و با لحن جدي گفت:

- بار آخرت باشه كه صدات رو روي من بلند مي كني. خوب گوشهات رو باز كن و بفهم چي مي گم! من اگه تو رو با صد تا مرد غريبه هم ببينم باكي ندارم چون بهت اطمينان دارم... اما... اما خدا اون روز رو نياره كه بفهمم توي اون مخت داري به اون مرتيكه فكر مي كني واي به روزت كه روزي بشنوم تو با اون سر و سري داري آن وقته كه دودمانت را به باد خواهم داد!

رامين آنچنان با خشم حرفش را زد كه سراپاي وجودم از ترس به هم لرزيد. براي همين ديگر حرفي نزدم او كتش را پوشيد و دقايقي بعد با حالتي عصبي از خانه بيرون رفت. بيش از حد عصبي بودم نمي دانم از كرده ي احمقانه ي خودم يا رفتار زشت رامين و يا شايد هم از اينكه رامين گفت باربد بچه دار شده هر چه بود از فرط عصبانيت به حد انفجار رسيده بودم و لحظه اي آرام و قرار نداشتم و با حالتي عصبي بر سر خودم داد مي كشيدم:

- خاك بر سرت كنن فرناز با اين زندگي لجني كه براي خودت درست كردي آخه چطوري مي توني با يه آشغال هيچي نفهم زندگي كني!

داد و بيداد كردن هم آرامم نمي كرد و هر لحظه از دست خودم و سرنوشتم بيشتر عصبي مي شدم درست مثل ديوانه اي به اين طرف و آن طرف سالن مي رفتم بالاخره هم طاقت اين همه بدبختي را نياوردم و دو تا قرص آرامبخش خوردم تا براي ساعتي هم كه شده بي خيال همه چيز بشوم.



ادامه دارد...


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.