رامين گاهي تا دو سه روز هم به خانه نمي آمد. وقتي هم كه هيكل نحسش در خانه حضور داشت يا خواب بود و يا بند و بساط ترياكش را راه مي انداخت. او آنقدر پست و نامرد بود كه به محض اينكه كوچكترين اعتراضي به اين وضعيت مي كردم مرا به باد كتك مي گرفت چون مرا تنها و بي كس گير آورده بود هر بلايي كه دوست داشت بر سرم مي آورد. كافي بود تا كمي از اخلاق گندش شاكي شوم آن وقت او مستانه مي خنديد و مي گفت:

- تو كه باربد جونت يقينا همه چيز را بهت گفته بود خوب مي خواستي زنم نشي. حالا هم چاره اي جز تحمل نداري چون من هرگز طلاقت نخواهم داد!

در مورد هر چيزي بحثمان مي شد حرف اول و آخر او همين بود و بس من با همين روال خفت و خواري زندگيم را مي گذراندم. آخر من كسي را نداشتم كه تكيه گاهم باشد كه بخواهم به قولي با او درددل كنم تنها فواد پشت و پناهم بود كه با اين ازدواج ننگينم او را هم از دست داده بودم يقين داشتم كه او حالا برايم آرزوي مرگ مي كند!

به حدي تنهايي و در خانه ماندن عذابم مي داد كه ناخواسته به ياد تك تك خاطرات باربد مي افتادم و بعد تمام وجودم به يكباره از آن همه نامردي كه او در حقم كرده بود آتش مي گرفت از اينكه او مسبب تمام بدبختي هايم بود وجودم سراپا پر از خشم و نفرت مي شد و در هم مي لرزيد و تا ساعتها افكارم بهم مي ريخت. وقتي هم كه سعي مي كردم به اون لعنتي فكر نكنم به طرف اتاقم مي رفتم و عكس بابا و مامان را در مي آوردم و آن را به سينه ام مي چسباندم و با صداي بلند گريه مي كردم كم كم حس كردم تا رسيدن به مرز ديوانگي فاصله اي ندارم! در اينجا بود كه دلم براي خودم سوخت و تصميم گرفتم در بيمارستان و يا درمانگاهي كارم را شروع كنم تا حداقل اينقدر اسير تنهايي و خاطرات تلخ گذشته نشوم و بيش از اين عذاب نكشم. بنابراين تصميم گرفتم در اولين فرصت با رامين در باره اين موضوع صحبت كنم. انتظارم چندان طولي نكشيد يك روز كه طبق معمول حسابي مواد مصرف كرده بود و به قول خودش توپ توپ بود به طرفش رفتم و در مقابل او روي مبل نشستم اما قبل از آنكه حرفي بزنم او نيشخندي زد و گفت:

- چه عجب! افتخار دادي و از لاك تنهايي ات بيرون اومدي تا بنده چشمم به جمال زيباي تو روشن بشه!

بي اعتنا به حرف او دستانم را در هم قفل كردم و در حالي كه داشتم با انگشتانم بازي مي كردم گفتم:

- تصميم گرفتم در بيمارستاني مشغول به كار شوم.

رامين در حالي كه كنترل تلويزيون را برمي داشت و آن را خاموش مي كرد پرسيد:

- تصميم داري چه كار كني؟

- مي خوام در بيمارستان مشغول به كار شوم.

- تو كه كاملا در رفاه به سر مي بري و اصلا احتياج به كار بيرون از خانه نداري؟

با حرص گفتم:

- من نياز مادي ندارم بلكه نياز روحي به اين كار دارم، دارم از تنهايي مي پوسم... بايد از همين فردا پيگير كارم بشم.

لحن رامين كاملا تند و خشن شو و خيلي بي ادبانه گفت:

- تو خيلي بي خود مي كني كه بخواي اين كار را انجام بدي!

از لحن وحشيانه اش يكباره عصبي شدم و از جايم برخاستم و به تندي گفتم:

- اما تو حق نداري در كارهاي من دخالت بكني و برايم تصميم بگيري همانطور كه من هيچگونه دخالتي در كارهاي تو نمي كنم.

او به طرفم حمله كرد و سيلي محكمي به صورتم زد و سپس با خشونت دستش را زير چانه ام قرار داد كه باعث شد صورتم را بالا بگيرم و قيافه ي نحسش را ببينم با حالتي عصبي گفت:

- فقط همين يه بار بهت مي گم پس سعي كن توي اون مخ هيچي نفهمت فرو كني... اگر متوجه بشم كه حتي براي ساعتي در بيمارستان و يا هر جاي ديگر مشغول به كاري شدي به محل كارت مي آيم و آنچنان آبرويت را جلوي همكارانت مي برم كه براي هميشه با شنيدن نام بيمارستان لرزه به اندامت بيفتد. حالا اگه فكر مي كني فقط دارم تهديد مي كنم امتحانش مجانيه!

با عصبانيت دستش را از زير چانه ام پس زدم و در حالي كه خشم و تنفر در صدايم موج مي زد گفتم:

- تو بويي از انسانيت نبردي پس هيچ انتظاري ازت نخواهم داشت!

خنده عصبي سر داد و گفت:

- هر طور دوست داري در مورد من فكر كن.

ديگه طاقت ديدن قيافه ي كريهش را نداشتم با بغضي در گلو به طرف اتاقم رفتم و دوباره هاي هاي گريه را سر دادم و گفتم:

- خدايا ببين چقدر منو خوار و خفيف كردي كه بايد از اين نامرد بي خاصيت اطاعت كنم. خدايا.... كي باورش مي شه من چنين سرنوشت تلخ و زندگي نكبت باري پيدا كرده باشم؟ مني كه روزي همه جا با فخر و غرور راه مي رفتم و به خودم مي باليدم حالا ببين چگونه بدبخت و ذليل شدم. خدايا.... آه چه كسي گريبانم را گرفت؟ نفرين چه كسي بود كه خوشبختي را برايم نخواست؟

در حالي كه گريه ام به شدت اوج گرفته بود با صداي لرزاني گفتم:

- آه لعنت به تو سرنوشت.... لعنت به تو تقدير.... و لعنت به تو و تمام نامرديهاي دنيا...!

دو سه روزي مي شد كه رامين به خانه نيامده بود كجا به سر مي برد خدا مي دانست! به شدت غمگين و گرفته بودم يهو دلم هواي فواد را كرد با به ياد آوردن او در ذهنم تازه متوجه شدم كه چقدر دلتنگش هستم. ناگهان فكري به سرم زد نگاهي به ساعت انداختم حوالي 11 صبح بود با عجله لباس پوشيدم و از خانه بيرون آمدم. بعد تاكسي گرفتم و خودم را به نزديكي مطب فواد رساندم و در پس كوچه اي مخفي شدم تا فواد مطب را تعطيل كنه و من بتونم فقط براي لحظه اي او را ببينم تا دلتنگي ام كاهش پيدا كنه. درست راس ساعت مورد نظر فواد در حالي كه نويد هم همراهش بود از مطب خارج شد و لحظاتي بعد به طرف اتومبيلش رفت. با تعجب ديدم كه پشت رل نشست و يك نخ سيگار در دستش گرفت و با ولع خاصي به آن پك زد از ديدن اين صحنه دلم گرفت و اشكهايم آرام آرام از گونه ام سر خوردند. با خودم زمزمه كردم فواد كه هميشه از سيگار كشيدن متنفر بود و آن را دشمن سلامتي مي دانست پس حالا چي شده كه داره به اون لعنتي پك مي زنه نكنه در زندگيش با عاطفه به مشكل برخورده؟ يا شايد هم ازدواج ناخوشايند من او را به اين كار مجبور كرده؟... چقدر سر و وضعش آشفته به نظر مي رسيد چقدر تكيده و لاغر شده بود! ريش هايش هم كه به صورتش بود ديگه كاملا نشان مي داد كه او تا چه حد درهم ريخته است. چقدر در آن لحظه دوست داشتم به طرفش بروم و خودم را در آغوشش بيندازم و از بدبختي هايم برايش بگويم اما چه سود كه من احمق تمام پل هاي پشت سرم را خراب كرده بودم و ديگر هرگز قدرت رويارويي با فواد را نداشتم زماني به خودم آمدم كه ديگر خبري از اتومبيل فواد نبود. اصلا نفهميدم كه او چه موقع از جلوي چشمانم گذشته بود بدجوري دلم هواي گريه داشت از همانجا تاكسي گرفتم و به بهشت زهرا رفتم و ميان قبر عزيزانم نشستم و خون گريه كردم و با صدايي كه از اعماق وجود ويران شده ام برمي خاست فرياد زدم:

- بابا، مامان، بلند شيد كه دختر سياه روزتان به ديدنتان آمده بلند شيد و بدبختي و بيچارگي ام را ببينيد كه من چقدر خوار و ذليل شدم. بابا جون من لياقت نداشتم كه به نصيحت هاي قشنگت عمل كنم. نمي دونم، نمي دونم چرا خدا منو نمي كشه و راحتم نمي كنه؟ اي خدا مگه من چه گناهي به درگاهت مرتكب شدم كه اينجور مستحق عذاب كشيدن هستم!



ادامه دارد...


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.