نمي دونم چند دقيقه و يا چند ساعت بر بدبختي هايم زار زدم كه ناگهان متوجه شدم كسي دستم را گرفت و مرا از روي قبر بلند كرد. يك لحظه برگشتم و نگاهش كردم خانم جواني بود شايد هم درست همسن و سال خودم سرم را در آغوش گرفت و با صداي غمگيني گفت:

- دختر جون با اين كارت كه خودت رو نابود مي كني مي دوني چقدر گريه و زاري كردي!

با هق هق به او گفتم:

- من خيلي وقته نابود شدم بهم حق بده كه اين جور بي تاب باشم آخه شما كه نمي دونيد من چقدر بدبخت هستم. عزيزترين كسانم را به يكباره از دست دادم. چطور گريه نكنم؟

آن خانم كه پرده اشك بر چشمانش نشسته بود گفت:

- عزيزم مي دونم سخته خيلي هم سخته اما اگه تو به جاي من بودي چه مي كردي؟ من كه شوهر نازنينم را به همراه دو دختر دسته گلم در يك تصادف لعنتي از دست دادم بايد چه كنم؟ و چه بگويم؟ آيا داغي كه دل مرا سوزانده سنگين تر از داغ تو نيست؟

به چهره اش زل زدم و او را در حال اشك ريختن ديدم يك لحظه غم هايم را فراموش كردم و دلم برايش سوخت آخه بيچاره خيلي جوانتر از اوني بود كه بخواهد چنين داغي رو متحمل شود. او كه حس دلسوزي را در چشمانم ديد با حالت گريان گفت:

- ديدي، ديدي تو هم دلت برايم سوخت!

تنها توانستم سرم را تكان بدهم و زير لب بگويم:

- واقعا متاسفم.

آه سوزناكي كشيد و هيچ نگفت سپس چادرش را مرتب كرد و آماده ي رفتن شد. بعد در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد گفت:

- دختر جون با تقدير الهي نمي شود جنگيد پس تو هم سعي كن صبور باشي و اينقدر بي تابي نكني.

دستش را جلو آورد و به نشان خداحافظي دستم را در دستش فشرد و خيلي سريع از كنارم گذشت رفتن او را نظاره گر شدم و سپس گل هايي را كه خريده بودم يكي يكي روي قبرشان پخش كردم و نشستم و فاتحه اي برايشان خواندم و بعد از جايم برخاستم از اينكه دلم را سبك كرده بودم احساس بهتري داشتم و لحظه اي بعد آنجا را ترك كردم و به خانه ي بدبختي هايم بازگشتم.

چند ماه از آغاز زندگي نكبت بارم مي گذشت دلم خوش است كه مي گويم زندگي! بهتر است بگويم اون لجني كه من توش دست و پا مي زدم از زهر هم برايم تلخ تر شده بود. اين روزها رامين بي غيرت و بي شرف پاي دوستان نابابش را هم به خانه باز كرده بود كه تا خود سپيده هاي صبح دور بساط دود و دم مي نشستند و قمار بازي مي كردند. گاهي فرياد هاي گوشخراش شان وجودم را در هم مي لرزاند و گاهي وقتها از خنده ي كريه شان به وحشت مي افتادم. تازه تمام فضاي خانه هم پر از دود مي شد آه خدايا جاي من اينجا بود؟ يعني من لياقت چنين زندگي را داشتم؟ اگر فواد مرا ميان اين آشغال ها ي لات و لوت مي ديد يقينا وجودم را آتش مي زد! اما حالا چاره اي جز تحمل كردن نداشتم خودم را در اتاق خواب كوچكم زنداني مي كردم و به اين زندگي ننگين ادامه مي دادم. در يكي از همين شبها بود كه توي اتاق نشسته بودم و مشغول مطالعه بودم كه با وارد شدن دود شديدي كه از زير در اتاق به داخل مي آمد حالم بهم خورد و احساس تهوع شديدي بهم دست داد شتابان از جايم برخاستم و فقط توانستم در تراس را باز كنم و خود را به سطل زباله برسانم و عق بزنم و تمام محتويات معده ام را درون آن خالي كنم. فكر مي كردم از آن همه بوي گند و دود و دم مسموم شدم اما متاسفانه با گذشت چند روز ديگر و ادامه يافتن حالت تهوع ام به واقعيت تلخ تري پي بردم. وقتي جواب مثبت آزمايش بارداريم را با چشمان خودم ديدم قلبم در سينه فرو ريخت و وجودم به يكباره سرد شد و با صداي لرزاني با خودم گفتم خدايا فقط همين يكي را كم داشتم. حالا بايد چه خاكي به سرم بريزم؟ در آن لحظات به حدي شوكه شده بودم كه قادر به فكر كردن نبودم عاقبت بعد از چندين ساعت چاره اي بر بدبختي جديدم انديشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه هر چه زودتر با مهيا كردن آمپول هايي كه به خوبي مي شناختم خودم را از شر اين مصيبت نجات دهم. با گرفتن اين تصميم درنگ نكردم و خيلي سريع خودم را آماده رفتن به بيرون كردم تا هر چه زودتر به هر نحوي كه شده آمپول ها را بدست آورم اما درست در هنگامي كه مي خواستم از منزل بيرون بروم انگار شخصي نامريي جلوي راهم را سد كرد و نهيب زنان گفت خاك بر سرت فرناز حالا ديگه اينقدر بي رحم شدي كه مي خواهي موجود زنده اي را كه از وجود خودته نابود كني! مطمئن باش با اين كارت بيشتر مورد خشم خدا قرار مي گيري. اصلا تو مي داني مادر شدن يعني چه؟ تو مادر شدي به خودت بيا. با صداي لرزاني چندين بار كلمه مادر را با خودم زمزمه كردم و بعد ناخواسته اشك در چشمانم حلقه بست و با بغض حسرت آلودي به خودم گفتم من مادر شدم؟ آره... من مادر شدم آن هم در حالي كه بدترين وضعيت روحي را دارم. در اين هنگام گويي دوباره همان صدا را شنيدم كه بهم گفت شايد اين هديه ي الهي باشد و بخواهد تو را از اين تنهايي نجات دهد و مونس تنهايي هايت شود. دوباره با خودم گفتم مونس تنهاييم و بعد ناگهان ذوق عجيبي سراپايم را گرفت دستم را روي شكمم قرار دادم و سپس نگاهم را به طرف بالا گرفتم و با صداي لرزاني گفتم:

- اي خداي بزرگ حالا كه چنين هديه ي ارزشمندي بهم بخشيدي ازت خواهش مي كنم نوزادم را در وهله ي اول سالم متولد بشه و بعد دختر به دنيا بياد.

اشك هايم سرازير شدند و ناخواسته به ياد زمان بچگي هايم افتادم چقدر آرزو داشتم يه خواهر داشته باشم هميشه با افكار كودكانه ام به مامان التماس مي كردم كه چرا برايم يه خواهر نمي خرد. دوباره آهي كشيدم و با خودم گفتم شايد اگر الان خواهري داشتم يقينا سنگ صبورم مي شد و من كمتر غصه ي بي كسي ام را مي خوردم. در اينجا باز آه جگر سوزي كشيدم و عاجزانه از خدا خواستم كه دختري سالم به من بدهد.

زماني كه خبر بارداريم را به رامين دادم بر خلاف تصورم كه فكر مي كردم برايش بي تفاوت باشد فوق العاده خوشحال شد و به يكباره رفتارش با من تغيير كرد! در حالي كه كاملا مهربان شده بود گفت:

- از اين به بعد حق نداري كوچكترين كاري بكني برايت مستخدم مي گيرم تا در تمام اين دوران در كنارت باشد بايد به نحو احسن از تو و پسر كوچولويم مراقبت كند.

با عجله به او گفتم:

- ولي من دوست ندارم فرزندم پسر باشد دوست دارم دختر باشد.

رامين يكي از ابروهايش را بالا انداخت و با حالتي خاص گفت:

- عزيزم من هم دلم مي خواهد نوزادمان پسر باشد يعني بايد پسر باشد آخه من از بچه ي دختر بيزارم!

در دل گفتم لعنت به تو كه همه چيزت با بقيه ي مردم فرق داره!

رامين لپم را گرفت و منو به خودم آورد و گفت:

- خوب خوشگلم اگه گفتي پاداش اين خبري را كه بهم دادي چيه؟



ادامه دارد....
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.