در حالي كه با تعجب نگاهش مي كردم فقط سكوت كردم رامين با شوق گفت:

- برايت خانه اي ويلايي در يكي از بهترين محله هاي تهران مي خرم و آن را به نامت مي كنم.

اوايل فكر كردم كه او خالي مي بندد اما در يك چشم به هم زدن او اين كار را كرد و خانه اي كه بيشتر شباهت به قصر داشت را برايم خريد خانه انقدر زيبا بود و زرق و برق داشت كه مرا به اين فكر واداشت كه رامين با كدام پول چنين قصري را تصرف كرده؟ آنقدر سوال هاي گوناگون ذهنم را اشغال كرده بود كه عاقبت نتوانستم حس كنجكاوي ام را سركوب كنم و يك روز از او پرسيدم:

- رامين با كدوم پول چنين خانه اي را خريدي؟ آخه تو كه به جز شركت پدرت كه بهت ارث رسيده چيز ديگري نداشتي؟

او قهقهه اي زد و گفت:

- شركت را فروختم.

- آخه چرا؟ تو ديگه منبع درآمدي نخواهي داشت.

بي خيال به سيگارش پكي زد و گفت:

- ديگه از حساب و كتاب خسته شدم مي خواهم وارد شغل آزاد بشوم!

توي دلم گفتم بهتر بود مي گفتي عرضه ي چرخاندن شركت را نداشتم. اما ديگه سوالي از او نكردم چون مي دانستم هر چه از او بپرسم حقيقت اش را بهم نمي گويد و تنها با اين كار فكرم را پريشان تر خواهم كرد آخه بعد از فهميدن حاملگي ام به خودم قول داده بودم توي اين دوران تحت هيچ شرايطي حرص و جوش رفتارها و كارهاي نادرست رامين را نخورم تا بلكه بتوانم نوزادي سالم به دنيا بياورم.

خيلي سريع به خانه ي جديد نقل مكان كرديم رامين بهم قول داد كه ديگر پاي هيچ يك از دوستانش را به خانه باز نكند. طولي نكشيد كه او خانم ميانسالي را به عنوان پرستار برايم استخدام كرد. براي اولين بار وقتي خانم پرستار را كه نامش سليمه بود را ديدم يكه خوردم و با خودم گفتم آخه اين كه خودش احتياج به پرستار دارد آن وقت مي خواهد از پس اين خانه ي بزرگ و مواظبت كردن از من بربيايد؟ وقتي به خود آمدم كه او با لحن مهربان و آرامي به طرفم آمد و بهم سلام كرد و خواست دستم را ببوسد كه من مانعش شدم او زني تيز بين و فوق العاده باهوش به نظر مي آمد. چون دقيقا ذهنم را خوانده بود لبخندي بر لبانش نشست كه چروك هاي صورتش بيشتر نمايان شد و به آرامي گفت:

- خانم مطمئن باشيد من از پس شما و مسئوليت اين خانه برخواهم آمد مي تونيد براي مدتي مرا امتحان كنيد!

از هوش و ذكاوتش خوشم آمد و با خودم گفتم او حتما در زمينه ي حاملگي و بچه داري خالي از تجربه نيست پس يقينا او كمك بزرگي در اين راه به من خواهد كرد. با صداي رامين به خودم آمدم كه بهم گفت:

- فرناز بالاخره تكليف اين خانم چيه؟ اگر او را نمي خواهي معطلش نكن ديگه!

با عجله گفتم:

- نه... نه مشكلي ندارد من او را نگه خواهم داشت به تجربه هاي او نياز دارم.

سليمه خانم كه از شنيدن اين حرف به وجد آمده بود با خوشحالي گفت:

- خانم قول مي دهم به وظايفم به درستي عمل كنم تا هرگز از قبول كردنم پشيمان نشوي.

تبسمي كردم و گفتم:

- انشاا...

اتاقي را در انتهاي سالن برايش تخليه كردم و با مختصر وسايلي كه به او دادم خوشحالي اش دو چندان شد. سليمه خانم با ذوق و شوق داشت وسايل را در اتاقش مي چيد كه براي لحظاتي روبرويش ايستادم و به كارهايش نگريستم و دقايقي بعد به طور ناخواسته از او پرسيدم:

- سليمه خانم شما شوهري، بچه اي... نداري؟

او با شنيدن حرفم دست از كارش كشيد و به چهره ام زل زد و سپس آه سوزناكي كشيد و گفت:

- چرا خانم داشتم اما حالا ديگه ندارم.

با تعجب و دلسوزي گفتم:

- آخه چرا؟

اشك در چشمانش پر شد و گفت:

- دو پسر عزب داشتم كه هر دو موقع زن گرفتنشون بود و يه شوهر با ايمان و زحمتكش كه متاسفانه همه رو توي زلزله ي لعنتي رودبار از دست دادم. تنها خود سياه روزم زنده از زير آوار بيرون آمدم كه اي كاش من هم مي مردم و كسي نجاتم نمي داد! آخه بعد از اون حادثه لعنتي من ديگه آواره ي اين شهر و اون شهر شدم و از بي كسي و تنهايي به خانه هاي مردم پناه بردم و با شستن و انجام دادن كارهاي روزمره ي اونها يه لقمه نون در مي آورم كه آن هم به زحمت تنها كفاف داروهايم را مي دهد.

با شنيدن ماجراي غم انگيز سليمه خانم اشك در چشمانم حلقه بست و با لحني بغض آلود به او گفتم:

- واقعا متاسف شدم.

- خانم چه مي شود كرد؟ قسمت من هم اين بود كه آخر عمري در به در و آواره شوم.

زير لب زمزمه كردم لعنت به اين قسمت و تقدير بيايد كه اينقدر بي رحم بر پيكر آدم تازيانه مي زند! سليمه خانم سرش را با افسوس تكان داد و سپس دوباره مشغول مرتب كردن اثاثيه اش شد.

رامين كه به خاطر بودن سليمه خانم در كنارم خيالش آسوده شده بود دوباره شروع كرد به دنبال خوشگذراني و عياشي رفتن طوري كه حتي تا ده روز هم به خانه باز نمي گشت. گر چه به خودم قول داده بودم كه اعصاب خودم را درگير ولگردي هاي او نكنم اما باز نمي توانستم بي خيالش شوم آخر او ديگر پدر بچه ام بود و بايد دست از اين كثافت بازي هايش بر مي داشت!

روزي دهها بار با خود مي گفتم خدايا بچه ي من چگونه بايد فردا سرش را بالا بگيرد و چنين شخص لاابالي را پدر خودش معرفي كند؟ من احمق چقدر ساده بودم كه فكر مي كردم خوشحالي رامين از بارداريم باعث شده كه او دست از كثافت بازي هايش بردارد. در اين ميان اگر وجود سليمه خانم در كنارم نبود و مرا دلداري نمي داد يقينا خودم و بچه را از بين مي بردم. سليمه خانم زن باايمان و با تقوايي بود خيلي سريع با او انس گرفتم و سرنوشت تلخم را همراه با اشك و اه و ناله برايش تعريف كردم در حالي كه چهره اش نمايانگر اين بود كه چقدر از شنيدن سرگذشتم غمگين و دمغ شده اما خودش را مقابلم حفظ كرد و خيلي قاطع به من گفت:

- تو بايد زن صبوري باشي و اين رو بدوني كه با از بين بردن خودت و آن بچه اي كه در راه داري آخرتت را هم از دست مي دهي.



ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.