وقتي او كلمه ي صبر را به زبان آورد ناخواسته به ياد بابا افتادم كه در آخرين شب آن سفر لعنتي چقدر با من صحبت كرد و ازم خواست كه دختري صبور باشم و حكمت هاي خداوند را بپذيرم. بغضي در گلويم نشست كه باعث شد خودم را در آغوش سليمه خانم رها كنم و به ياد بابا و اينكه هيچ وقت به پندهايش عمل نكردم اشك بريزم. افسوس خوردم و با هق هق تمام صحبت هاي آن شب بابا را براي سليمه خانم تعريف كردم و با حسرت به او گفتم:

- من چقدر دختر احمق و خودخواهي بودم به جاي اينكه به نصيحت هاي بابا عمل كنم و دختر صبوري باشم آمدم اين زندگي نكبت بار را براي خودم درست كردم كه حالا حاصلش فرزندي كه يك عمر بايد حسرت داشتن يك پدر خوب را بكشد.

بعد مشتم را روي دسته ي مبل كوبيدم و با حرص به خودم گفتم احمق اين چه آتش انتقامي بود كه شعله هايش دامن خودت را گرفت و تنها خودت در آتش سوختي؟ و بعد خاكستر شدي.

سليمه خانم مانند مادري مهربان كه گويي من دختر واقعي اش هستم پا به پاي من اشك ريخت و بعد با صداي لرزاني گفت:

- دخترم هنوز هم مي تواني به حرف هاي پدرت عمل كني و درست مثل چيزي گه او مي خواست بشوي. پس همين حالا تصميم بگير كه قوي باشي و در برابر اين همه ناملايماتي كه روزگار بهت كرده صبر كني و خم به ابرو نياوري. عزيزم حديثي هست كه مي فرمايد: دنيا دو روزه روزي بر وفق مراد توست مغرور نباش و روزي را هم كه بر عليه توست صبور باش.

سرم را از آغوش سليمه خانم جدا كردم و گفتم:

- سليمه خانم قول مي دم كه در برابر رفتارها و بي مسئوليت بودن رامين ديگه اعتراضي نكنم و همه را در خودم بريزم و صبور باشم. مي خوام خودم براي بچه ام هم مادر باشم و هم برايش پدري كنم اجازه نخواهم داد او عقده اي بار بيايد!

سليمه خانم صورتم را غرق بوسه كرد و بعد از جاي خودش بلند شد و در حالي كه به طرف آشپزخانه مي رفت گفت:

- احسنت دخترم! من اراده ي تو را تحسين مي كنم. تو همين الانش هم صبور و مهرباني كه داري يه مرد بي غيرت و بي خاصيت رو تحمل مي كني و باهاش زندگي مي كني.

سليمه خانم براي لحظاتي سكوت كرد و سپس با ليوان شير موزي به طرفم اومد و ليوان را به سمتم گرفت و گفت:

- فرناز جون بگير بخور تا بچه ات جون بگيره بهتره ديگه فكرت رو درگير زندگي و گذشته ها نكني و بري براي ساعتي استراحت كني.

با تشكر ليوان را از او گرفتم و يك جرعه از آن را نوشيدم و بعد از جايم بلند شدم و طبق گفته ي سليمه خانم به اتاق خوابم رفتم تا ساعتي استراحت كنم. يكي دو ساعت بعد كه با استراحت كافي كاملا سرحال و قبراق شده بودم تصميم گرفتم ليستي از كتاب هاي مختلفي كه در ذهنم بود را بنويسم و از سليمه خانم بخواهم كه آنها را برايم تهيه كند. خيلي سريع اين كار را كردم و از اتاق بيرون آمدم و ليستم را به سليمه خانم دادم و گفتم:

- سليمه خانم من نياز شديدي به اين كتابها دارم مي توني بري و آنها را براي من بخري؟

او نگاهي به ليست انداخت و زير لب نام كتاب ها را زمزمه كرد و گفت:

- عزيزم چه عجب تصميم گرفته اي كتاب بخوني اونم اين همه كتابهاي خوب و متفرقه رو!

- تصميم گرفتم با خوندن كتاب اوقاتم را بگذرونم اين بهترين روش براي سرگرم شدنمه.

سليمه خانم خوشحال شد و مرا به اين كار تشويق كرد و سپس خيلي سريع آماده رفتن شد رفتن او را نظاره كردم و بعد ناخودآگاه لبخندي به خودم زدم و گفتم اين زن درست مثل فرشته ي نجات به داد تنهايي هايم رسيد. هرگز نخواهم گذاشت از كنارم برود او بايد بچه ام را بزرگ كند يقين دارم دايه ي خوبي برايش خواهد بود. بعد دستي به شكمم كشيدم و احساس خاصي بهم دست داد طوري كه باعث شد بعد از مدتهاي طولاني از ته دل بخندم. چشمانم را بستم و يكبار ديگر از خدا خواستم كه فرزندم دختر باشد. در افكار خودم غرق بودم كه با صداي در سالن به خودم آمدم و لحظه اي بعد رامين را شاد و شنگول ديدم كه وارد خانه شد. از چهره اش مشخص بود كه در اين مدت هر گورستاني بوده بهش خوش گذشته به طرفم آمد و تعظيمي كرد و گفت:

- سلام عرض كردم خانم آشتياني!

با سردي نگاهش كردم و جوابش را دادم او دستي به شكم برجسته ام كشيد و گفت:

- حال گل پسر بابا چطوره؟

يك لحظه با نفرت نگاهش كردم و گفتم:

- اسم بابا رو به زبونت نيار كه من شرمم مي شه فردا بچه ام چنين پدر بي مسئوليتي داشته باشه.

به طرف يخچال رفت و بطري آب را يك جرعه سر كشيد و سپس با بي خيالي گفت:

- چرا بايد شرمت بشه؟ يعني عارت مي شه كه بگي من پدرش هستم؟

- بله عارم مي شه تو آنقدر خوشگذران و عياشي كه به كلي يادت رفته من زنت هستم و فرزندي از وجود تو در راه دارم.

- من اگه خونه نميام براي ابنه كه در به در اين ور و اون ورم تا وسايل رفاهي براي تو و فرزندم آماده كنم.

- اين كار تو چيه كه حتي من كه زنتم نبايد بدونم؟

او سيگاري آتش زد و گفت:

- به مرور زمان مي فهمي اما فعلا بايد صبر كني آخه من براي مدت طولاني بايد به دوبي برم!

با تعجب پرسيدم:

- دوبي ديگه چرا؟

- بايد براي سرمايه گذاري هنگفتي هر چه زودتر راهي اونجا شوم.

با اين وضعيتي كه من دارم مي خواهي بروي؟

با طعنه گفت:

- نگران نباش من اونقدر نامرد نيستم كه برم و برنگردم.

ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.