طعنه اش را نشنيده گرفتم و گفتم:

- براي من چندان مهم نيست كه برگردي يا نه اما حالا كه من در اين وضعيت قرار دارم فيلت ياد هندوستان كرده؟ مي خواهي مرا به امان خدا رها كني و بروي.

او مستانه قهقهه اي زد و گفت:

- سليمه خانم بنده خدا كه لحظه اي رهايت نمي كند و مدام جورت را مي كشد.

با خشم و نفرت حرفش را قطع كردم و گفتم:

- ولي او يه پرستار بيشتر نيست!

رامين بكدفعه جدي شد و با لحن محكمي گفت:

- اينقدر فلسفه بافي نكن تو چه بخواهي و چه نخواهي من به دوبي مي روم در ضمن تحت هيچ شرايطي هم نمي تونم كارهايم را به خاطر تو به تعويق بيندازم.

- تو مرد زندگي نيستي كه بداني عشق و محبت لازمه زندگيه فقط به فكر عياشي هاي خودت هستي و بس.

او نگاهي پر از حقارت به سرتاپايم انداخت و بار ديگر با طعنه گفت:

- اون يارو كه عاشق سينه چاكت بود و خيلي خوب معني عشق را مي فهميد چرا قالت گذاشت؟

با خشم و تنفر گفتم:

- هر دوي شما خون يكديگر را در رگهايتان داريد او هم از تو نامردتر بود!

ناگهان از جايش بلند شد كه به طرفم حمله ور شود اما با نگاه سريعي كه به شكمم كرد به سختي خودش را كنترل كرد و لحظاتي بعد فرياد زد و گفت:

- همون بهتر كه هيچ وقت توي اين خراب شده نباشم حداقل از غر زدن هاي تو راحت خواهم شد.

اين را با خشم و غضب گفت و سپس كتش را پوشيد و از خانه بيرون رفت سرم را به ديوار تكيه دادم و چشمانم را بستم و به هر سختي كه بود سعي كردم بر اعصابم مسلط شوم. دقايقي را در همين حال بودم كه با آمدن سليمه خانم از آن آشفتگي بيرون آمدم. او با دقت نگاهم كرد و در حالي كه نايلكس پر از كتاب را به سويم مي گرفت گفت:

- فرناز جون چت شده؟ چرا رنگت پريده؟ نكند خداي ناكرده مشكل داري؟ جاييت درد مي كنه؟

لبخند تصنعي به او زدم و گفتم:

- نگران نباش من خوبم راستش رامين اومد و اعصابم را پاك بهم ريخت و بيرون رفت.

بعد جريان مسافرتش را براي سليمه خانم تعريف كردم آه پرسوزي كشيد و گفت:

- نمي دونم اون مرتيكه چطور دلش مياد تو رو تنها بذاره!

بعد چادرش را درآورد و حرفش را ادامه داد:

- نگران نباش دخترم من كه هنوز نمرده ام لحظه اي تو رو تنها نخواهم گذاشت همون بهتر كه او برود حداقل اين طوري اعصابت راحت تر است.

آه سردي كشيدم و گفتم:

- توكل كردم به خدا هر بلايي كه سرم بياد هراسي ندارم فقط نگران بچه ام هستم.

سليمه خانم به طرفم آمد و مرا در آغوش گرفت و گفت:

- عزيز دلم پس مسافر كوچولوت را هم به خدا بسپار ديگه از چي مي ترسي؟

چشمانم پر از اشك شد و سرم را تكان دادم و با صداي لرزاني گفتم:

- هيچي.... هيچي....

يك روز عصر به همراه سليمه خانم به بازار رفته بودم تا براي نوزادم سيسموني و وسايل ضروري بخرم كه هنگام بازگشت به خانه چندين بسته اسكناس را به همراه يادداشتي روي ميز ديدم. آن را برداشتم و خواندم « من همين امشب به مقصد دوبي پرواز دارم. پولها را براي مخارجت استفاده كن در ضمن مواظب خودت و كوچولوت باش. رامين » يادداشت سرد و بي روحش را مچاله كردم و با حرص آن را به سطل زباله انداختم.

واقعا از اين همه بي مسئوليت بودن او در حيرت مانده بودم! با حالتي عصبي لباسم را عوض كردم و با خشم گفتم:

- اون بي غيرت ترين مرديه كه تا به حال ديدم!

سليمه خانم مرا به آرامش دعوت كرد و گفت:

- دخترم بي خود خودت رو عذاب نده بهتره به جاي حرص خوردن بي فايده به فكر خودت باشي.

آه كشيدم و دوباره گفتم:

- سليمه خانم دلم از اين مي سوزه كه خود كودن و احمقم تمام خصوصيات حيوان صفت اش را مي دانستم و تنها به خاطر افكار احمقانه ام دست به اين حماقت بزرگ زدم!

سليمه خانم لبخند شيريني به رويم زد و گفت:

- عزيزم بالاخره هر چه بود گذشته و تو ديگر نبايد حسرت گذشته ها را بخوري به فكر مسافر كوچولويت باش و تمام اميدت را به خدا بسپار.

او كه مي خواست به نحوي شده مرا از اين آشفتگي بيرون بياورد بحث را عوض كرد و با ذوق ساختگي گفت:

- راستي عزيزم اسمي هم براي بچه ات انتخاب كردي؟

- دوران بچگي ام عروسكي داشتم كه اسمش را فلورا گذاشته بودم خيلي خوشگل و ناز بود هميشه و در همه جا همراهم بود حتي موقع خواب هم از خودم جدايش نمي كردم. هميشه در خيال كودكانه ام گاهي فلورا، را دختر خودم مي كردم و گاهي ديگر خواهرم مي شد مي خواهم اگر دختر شد نامش را فلورا بگذارم.

سليمه خانم با عجله گفت:

- و اگر پسر شد چي؟

چشمانم را بستم و زير لب زمزمه كردم پسر.... كه ناگهان پرنده خيالم به دو سال قبل پر كشيد درست به زماني كه من و باربد براي بچه مان نام فربد را انتخاب كرده بوديم. لبخند تلخي زدم و از ته دل آهي كشيدم و با خودم گفتم لعنت به تو باربد كه كاخ آرزوهايم را با بي رحمي نابود كردي!



ادامه دارد....
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.