با صداي سليمه خانم به خودم آمدم كه گفت:

- فرناز جون يه اسم پسر انتخاب كردن اينقدر برايت مشكله؟

- راستش.... من اسم پسر انتخاب.... نكردم چون اصلا دوست ندارم بچه ام پسر باشه.

ناگهان هر دو يمان همزمان با هم گفتيم:

- دختر غمخوار مادر!

سليمه خانم مرا در آغوش گرفت و گفت:

عزيزم اميدوارم كه اين بار آنچه كه مي خواهي خداوند به تو بدهد.

گونه اش را بوسيدم و گفتم:

- انشاا....

با سپري شدن روزها و ماهها كه هر روز آن برايم يك سال مي گذشت عاقبت به ماه نهم رسيدم وزنم بيش از حد افزايش پيدا كرده بود و به زحمت نفس مي كشيدم چشمام و بيني ام كاملا ورم كرده بود طوري كه صورتم را بد حالت جلوه مي داد. با اين حال اصلا از بهم خوردن اندامم و يا چهره ام ناراحت نشده و تنها به اميد در آغوش گرفتن نوزادم همه چيز را بي خيال مي شدم. در حاليكه اين روزهاي سخت و بغرنج را تجربه مي كردم هنوز از آمدن رامين خبري نبود. البته او هراز گاهي تلفن مي زد و حالم را مي پرسيد اما هيچ صحبتي از برگشتنش نمي كرد تنها سرگرمي ام هم صحبتي با سليمه خانم و يا مطالعه كتاب بود. در يكي از شبهاي سرد زمستان كه كنار شومينه نشسته بودم و غرق مطالعه ي كتابي بودم ناگهان درد شديدي را در پهلوهايم احساس كردم كه باعث شد جيغي بزنم و كتاب از دستم بيفتد. سليمه خانم با شنيدن ناله هايم سراسيمه خود را به من رساند و با ديدنم گفت:

- فرناز جون رنگت بدجوري پريده فكر كنم اين شروع دردهايت باشد بهتره هر چه زودتر آماده شوي به بيمارستان برويم.

حق با او بود درد كم كم داشت بر وجودم غلبه مي كرد و هر لحظه كه مي گذشت شديدتر مي شد طوري كه من از شدت درد به خودم مي پيچيدم.

سليمه خانم در يك چشم به هم زدن لباسهاي مورد نياز كودكم را درون ساك كوچكي قرار داد و سپس تاكسي خبر كرد به كمك او به بيمارستان رفتيم.

بعد از ساعتها درد و آه و ناله كه فكر كنم فريادهايم به گوش آسمان هم مي رسيد بالاخره فارغ شدم. نوزادم دختر بود از خوشحالي تمام دردهايي را كه متحمل شده بودم فراموش كردم. به بخش منتقل شدم و به كمك پرستار روي تخت دراز كشيدم دقايقي بعد وقتي پرستار لباسهاي دخترم را پوشاند و او را در آغوشم گذاشت با ديدن چهره ي زيبا و دوست داشتني اش اشك ريختم و از ته دل خدا را شاكر شدم. واقعا در آن لحظه با داشتن چنين نوزادي احساس مي كردم كه خوشبخت ترين زن عالم هستم. سليمه خانم كه تنها همراهم بود به داخل اتاقم آمد و با ذوق و خوشحالي صورتم را غرق بوسه كرد و بهم تبريك گفت و بعد بچه را ازم گرفت و سپس زير لب زمزمه كرد:

- ماشاا... ماشاا.... فرناز جون كاملا شبيه خودته. ببين پدر سوخته چه مژه هايي داره!

دستانم را به طرفش گرفتم و گفتم:

- سليمه خانم او را به من بده مي خواهم در آغوشم باشد تا اينكه بتوانم اين خوشبختي را بيشتر احساس كنم.

دخترم را از او گرفتم و بار ديگر با خوشحالي وصف نشدني به صورتش نگاه كردم و سپس در حالي كه باز احساساتي شده بودم پرده ي اشك روي چشمانم را پوشاند. رو به سليمه خانم كردم و گفتم:

- سليمه خانم من خيلي زن خوشبختي ام مگه نه؟

او با دلسوزي و شايد هم ترحم نگاهم كرد و بعد در حالي كه بغض كرده بود به زحمت گفت:

- اميدوارم كه با وجود دخترت هميشه اينطور شاد ببينمت!

سليمه خانم زبانش نچرخيد كه بگويد آره تو خوشبختي چون او به خوبي مي دانست كه من خوشبخت نيستم اما بودم من واقعا با وجود دخترم خوشبختي را احساس مي كردم ولي سليمه خانم آن را نمي ديد شايد هم از نظرش اين خوشبختي نبود.... صداي سليمه خانم مرا از افكارم بيرون آْورد و گفت:

- فرناز جون مشخص نيست كي مرخص مي شوي؟

- نه نمي دانم.

در همان لحظه پرستاري وارد اتاقم شد و گفت:

- نوزادتان را در تخت بگذاريد و قنداقش را باز كنيد دكتر اومده بچه ها رو معاينه كند.

سليمه دخترم را از دستم گرفت و رو به پرستار كرد و گفت:

- چشم خانم من بچه را آماده مي كنم.

و بعد خيلي سريع و با تبحر خاصي قنداق دخترم را باز كرد و او را روي تخت گذاشت. دقايقي بعد با وارد شدن دكتر به يكباره وجودم سراپا يخ شد و بر خودم لرزيدم و پتو را روي سرم كشيدم دكتر كسي جز فواد نبود! نفسم از ترس و وحشت رويارويي با او به شماره افتاده بود. صداي او را شنيدم كه گفت:

- به به چه دختر نازي چقدر خوشگل و دوست داشتنيه آدم دلش ضعف مي ره كه از اون لپ هاي خوشگلش يه گاز جانانه بگيره.

ديگه نفهميدم كه او چگونه دخترم را معاينه كرد اما صدايش را شنيدم كه خطاب به سليمه خانم گفت:

- مادرش خوابه؟

سليمه خانم با بي خيالي جواب داد:

- نه دكتر خانم بيدار هستند اجازه بدهيد صدايش كنم

سليمه خانم ناگهان پتو را از سرم كشيد و گفت:

- فرناز جون دكتر مي خواهند باهات صحبت كنند.

در ان لحظه ي جانفرسا با ديدن فواد نمي توانم بگويم كه چه بر من گذشت فقط آرزو داشتم زمين دهان باز كند و مرا ببلعد. فواد در جايش خشكش زد و بعد با ناباوري به چهره ام زل زد و به وضوح رنگ چهره اش پريد گاهي بي رنگ شد و گاهي زرد و در آخر به يكباره قرمز شد مثل اينكه مرگ را با چشمانش مي ديد. به زحمت آب دهانش را فرو داد و گفت:

- ف...ر....ناز....تويي؟ اين... بچه...مال....توئه؟




ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.