پتو را روي سرم كشيدم و فرياد زدم:

- نه...نه...

در دل با خودم گفتم خدايا چرا من از شرم آب نمي شوم؟ چرا از خجالت نمي ميرم؟ چررا منو نمي كشي؟ كه چشمهاي شرمگينم به چشمان غمگين فواد نيفتد؟ آخه اي خدا چه لذتي از ديدن اين سرنوشت سياه من مي بري كه مدام منو به عذاب كشيدن دعوت مي كني؟ چرا سايه ي نحسم رو از بين نمي بري تا ديگه باعث سرافكندگي خودم و فواد نباشم؟ آخه چرا؟... اگر فواد به طرفم نمي آمد و پتو را از سرم كنار نمي كشيد شايد تا ساعتي ديگر چراهاي من ادامه داشت. بر خلاف تصورم فواد مرا در آغوش گرفت و با صدايي كه بغض شديدي در آن موج مي زد گفت:

- لعنتي توي اين مدت كجا بودي؟ غم از دست دادن بابا و مامان را به فراموشي سپردم و غم تو را به دل گرفتم درست مثل تازيانه اي هر روز و شب بر پيكرم ضربه مي زد. آنچنان با رفتنت ضربه ي بزرگي بهم زدي كه تا مدتها مثل ديوانه ها شده بودم آخه چرا فكر منو نكردي؟ چرا فكر نكردي با رفتنت كمرم مي شكند و ديگر راست نمي شود؟

فواد در حالي كه بغض كرده بود با صداي لرزان دوباره گفت و گفت گويي كه دردهايش تمامي نداشت. من كه بعد از مدتها غو و درد او را در چهره و صدايش مي ديدم با مظلوميت خودم را به سينه اش چسباندم و با اشك و هق هق گفتم:

- فواد جان منو ببخش من حماقت كردم ديوانگي منو ناديده بگير. فواد جان تو رو به جون دخترم قسمت مي دم كه منو سرزنش نكن چون من حتي لايق سرزنش كردن هم نيستم!

در ان لحظات پر هيجان فقط اشك مي ريختم و از فواد بخشش مي خواستم. سليمه خانم كه حالا دوزاريش جا افتاده بود پا به پاي من اشك مي ريخت بعد در حاليكه رو به فواد مي كرد گفت:

- پسرم خواهرت را درياب و او را رها نكن اون بدجوري تنها و بي كس شده!

فواد فقط سرش را تكان داد و آه جگر سوزي كشيد و گفت:

- من بايد اين خبر مسرت بخش را به عاطفه بدهم كه با نويد به ديدنت بيايد اگر بداني نويد چقدر بي تابيت را مي كرد و مدام سراغت را مي گرفت.

فواد اين را گفت و سپس گوشي اش را درآورد و شروع به شماره گرفتن كرد و دقايقي بعد با هيجان خاصي گفت:

- الو عاطفه جان نويد را بردار و به بيمارستاني كه هستم بيا در ضمن دسته گل يادت نره!

فواد خنده ي آرامي كرد و گفت:

- بهتره كه من هيچي نگم و خودت بيايي و همه چيز را ببيني پس كمي تحمل كن.

فواد گوشي را قطع كرد و نگاهي به اتاق خلوتم انداخت و زير لب زمزمه كرد خدا را شكر كه كسي اينجا نبود و اتاق خلوت بود و گرنه پرستارها كلي شاخ و برگ بهش مي دادند. سليمه خانم كه گويي خودش را مزاحم من و فواد مي ديد رو به من كرد و گفت:

- فرناز جان من فعلا مي رم بيرون يه هوايي تازه كنم البته اگه كاري با من نداشته باشي.

- نه سليمه خانم من كاري باهات ندارم برو راحت باش.

او نگاهي به دخترم انداخت و لبخندي به رويش زد و سپس با شرم چادرش را مرتب كرد و رو به فواد گفت:

- فعلا با اجازه.

فواد جوابش را با احترام داد و بعد او از اتاق خارج شد. فواد صندلي را به كنارم آورد و روي آن نشست و گفت:

- اين خانم كيه؟

هنوز شرمم مي شد به چشمان فواد نگاه كنم بنابراين نگاهم را به طرف پنجره دوختم و گفتم:

- در دوران حاملگي پرستارم بود زن خيلي مهرباني است.

فواد دستش را زير چانه ام قرار داد و سرم را به طرف خودش چرخاند و به آرامي گفت:

- هنوز هم مرا مسبب سرنوشتت مي داني؟

با اين حرفش دوباره پرده ي اشك بر چشمانم حلقه بست نگاهي به چهره ي مردانه و جذابش انداختم و با حسرت چند بار سرم را تكان دادم و گفتم:

- نه.... من ديگه از تو كوچكترين كينه اي به دل ندارم يعني ديگه از هيچ كس كينه ندارم.... نه از تو و نه از عاطفه و نه حتي از اون نامرد كه منو به اين روز انداخت...

ناگهان بغضم تركيد و در حالي كه به شدت تمام وجودم مي لرزيد گفتم:

- من از سرنوشت تلخ خودم شاكي ام از اون كينه به دل دارم كه چرا اينقدر برايم بد خواسته؟ چرا بايد اين همه بد اقبالي سهم من باشه؟ آخه چرا....

فوادمهربانانه دستم را فشرد و گفت:

- فرناز جان اما همش كه نمي توان از تقدير و سرنوشت شاكي بود چون تو خودت دانسته و آگاهانه و با دستان خودت بخش بعدي زندگي را رقم زدي. تو به خاطر لجبازي و يا به خاطر هر چيز ديگري كه در درونت نهفته بود رفتي و با اون مرتيكه عوضي ازدواج كردي بدون اينكه حتي كوچكترين خبري از سلامتي خودت به ما بدهي..... آره رفتي و پشت سرت رو هم نگاه نكردي. هيچ مي دوني با رفتنت كار شبانه روزي عاطفه شده بود گريه و زاري كردن؟ نويد از بس بي قراريت را مي كرد ديگه از دستش كلافه شده بوديم خودم هم كه نگو و نپرس.... از زندگيم بيزار شده بودم به طوري كه حتي نويد را هم نگاه نمي كردم دست خودم نبود بدجوري افسرده و منزوي شده بودم. نمي خواستم به مطب بروم چون دست و دلم به كار نمي رفت براي مدتي مرخصي گرفتم تنها در اين ميان عاطفه بود كه كاملا دركم مي كرد و صبورانه تحملم مي كرد. او نقش خيلي مهمي در بهبوديم داشت گر چه عاطفه موفق شد مرا به خودم بازگرداند اما ديگر هيچ دل و دماغي نداشتم به زحمت به مطب مي رفتم و سعي مي كردم با گذراندن وقتم با بيماران مختلف اوقاتم را پر كنم تا كمتر به ياد تو و خانواده ي نابود شده ام بيفتم. فواد باز نگاه غمگينش را به چهره ام دوخت از نگاه كنجكاوش فهميدم كه مي خواست از زندگي نكبت بارم سر دربياورد. بنابراين نيشخندي به او زدم و گفتم:

- چرا سوالت را نمي پرسي؟

او در حاليكه حتي غرورش هم اجازه نمي داد كه اسم رامين را بر زبان بياورد شانه هايش را بالا انداخت و گفت:

- سوالي ندارم.

لبخند تلخي به او زدم و خيلي شمرده و آرام گفتم:

- اون آدم پست، نامرد، بي مسئوليت حدود 6 ماه قبل مرا به امان خدا رها كرد و رفت به قول خودش براي كار و تجارت به دبي رفته توي اين مدت به تعداد انگشتان دست با من تماس گرفته و حالم را پرسيده فقط تنها لطفي كه در اين مدت در حقم كرد اين بود كه يه خونه ي بزرگ در يكي از محله هاي آرام و دنج برايم خريد و سليمه خانم را به عنوان پرستار برايم گرفت تا تن اشش رو از زير بار مسئوليت هاي زندگي خالي كند و هر زمان كه ميلش مي كشد به خانه برگردد.



ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.