فواد با خشم دندان هايش را روي هم فشرد و گفت:

- كثافت آشغال، فقط اگه دستم بهش نرسه با همين دستام خفه اش مي كنم. بايد همه دق و دليت را سرش دربياورم!

بعد با ناراحتي بلند شد و با عصبانيت هر چه تمامتر شروع به قدم زدن در اتاق كرد و گفت:

- هيچ مي دوني پول خونه اي را كه برايت خريده از چه راهي بدست آورده؟ خانه اي كه به قول خودت در حقت لطف كرده و برايت خريده لطفش توي سرش بخوره مرتيكه آشغال!

با سادگي گفتم:

- شركت پدرش را فروخته.

فواد نيشخندي زد و گفت:

- اون گفت و تو هم باور كردي؟ بدبخت ساده او يك قمار باز حرفه ايه!

با صدايي كه گويي از ته چاه بيرون مي آمد گفتم:

- قمار باز!!! تو از كجا مي دوني؟

- من از زماني كه با عاطفه نامزد بودم او را مي شناختم اون كثافت حقه باز همان موقع شركت پدرش را در قمار باخته بود!

آه بلندي از نهادم برخاست و تازه يادم آمد كه او يك وقتي گاو صندوقش پر از اسكناس مي شد و روز بعد خالي بود با خود زمزمه كردم حتما در خارج از كشور هم به اين كثافت بازي هايش ادامه مي دهد؟

فواد با خشم نگاهي بهم انداخت و گفت:

- حتما خيلي هم دلت خوش بود كه شوهر بي عرضه ات رفته و در شمال شهر برايت ويلا خريده؟

هيچ حرفي نداشتم كه بگويم تنها سرم را با حسرت تكان دادم و به طفل معصوم و بي گناهم كه در خواب بود نگريستم. در همان لحظه خانم پرستاري در اتاق را باز كرد و در چارچوب در ايستاد و خيلي مودبانه رو به فواد گفت:

- جناب دكتر خانم دكتر تشريف آوردند و مي خواهند شما را ببينند.

فواد رو به پرستار گفت:

- لطفا او را به اين اتاق راهنمايي كنيد.

پرستار چشم بلندي گفت و از اتاق بيرون رفت. دقايقي بعد عاطفه به همراه نويد در حاليكه دسته گل بزرگي در دستش بود وارد اتاق شد. نگاهش كه به من افتاد حرفش در دهانش يخ بست بعد دسته گل از دستش افتاد و زير لب بريده بريده زمزمه كرد:

- خدايا... چي دارم مي بيينم؟... فرناز.... آره فرناز تويي؟ يعني واقعا خودتي؟

اشك مجال حرف زدن را از او گرفت و با صداي بلندي زد زير گريه وقتي به دلم كه رجوع كردم ديدم واقعا هيچ كينه اي از او به دل ندارم. آخه اون هيچ ظلمي در حق من نكرده بود كه بخواهم دوباره او را با رفتار نادرست گذشته ام از خودم برنجانم. هم پاي او اشك مي ريختم بدون اينكه هيچ كدام حرفي بزنيم تنها با اشك هايمان از دلتنگي هاي خود مي گفتيم. فواد در اتاق را بست و در حاليكه دسته گل را از روي زمين برمي داشت و آن را روي ميز مي گذاشت گفت:

- عاطفه، فرناز تازه زايمان كرده كمي مراعات حالش را بكن. آخه با اين گريه و زاري ها شيرش خشك مي شه.

عاطفه خود را از آغوشم بيرون كشيد و مثل اينكه شوكي به او وارد شده باشد گفت:

- فرناز زايمان كرده؟ يعني مادر شده؟

بعد فورا نگاهش را بهطرف تخت كوچك نوزادم انداخت و او را ديد با صداي لرزاني گفت:

- عزيز دلم... يعني اين فرشته كوچولو مال توئه؟

به جاي من فواد جوابش را داد:

- بله اون دختر فرنازه!

عاطفه با شوق و ذوق او را بغل كرد و با مهرباني خاص خودش شروع به قربان صدقه رفتنش كرد. تازه متوجه نويد شدم كه گوشه اي ايستاده بود و در ميان بهت و ناباوري به چهره ام نگاه مي كرد انگار كه شك داشته باشه منم! اشك هايم را پاك كردم و گفتم:

- نويد جان عمه را فراموش كردي؟

او كه گويي منتظر همين حرف من بود فريادي از خوشحالي كشيد و به طرفم آمد و خود را در آغوشم رها كرد صورت زيبايش را غرق بوسه كردم. دقايقي بعد فواد نيم نگاهي به ساعتش انداخت و گفت:

- بهتره شما رو تنها بذارم و به بقيه ي بخش سر بزنم.

فواد اين را گفت و سپس سريع از اتاق بيرون رفت. عاطفه با حسرت به من نگاه كرد و اشك در چشمان درشتش حلقه بست. او با لحن مهرباني كه بيشتر مرا شرمنده رفتار ناپسند گذشته ام مي كرد گفت:

- فرناز جون كاش مي دونستي من و فواد بعد از رفتنت چه عذابي را متحمل شديم!

دوباره بغض بر گلويش نقش بست و مانع حرف زدنش شد سرش را روي لبه ي تخت گذاشت و بعد زد زير گريه سرش را بلند كردم و گفتم:

- عاطفه جان خواهش مي كنم اينقدر گريه نكن و بيش از اين خودت را عذاب نده.... از گذشته ها هم ديگه حرفي نزن من همه ي اونها را مدتهاست كه در ذهنم به خاك سپردم و ديگر از هيچ كسي هم شكوه ندارم. خداوند براي هر كسي يك سرنوشتي رقم مي زند خب شايد تقدير من هم اينچنين بوده ( آه بلندي كشيدم و ادامه دادم: ) اما من با تولد دخترم به نهايت خوشبختي رسيدم يعني خواهم رسيد شايد از شما خوشبخت تر! با چنين هديه اي كه خداوند بهم بخشيده احساس مي كنم هيچ چيزي در دنيا كم ندارم.

همان لحظه هم دخترم شروع به گريه كرد آن هم براي اولين بار چه لذتي در شنيدن گريه هاي آرامش بود كه مرا مست مي كرد و سراپايم را شوقي عجيب فرا مي گرفت. عاطفه از جاي خود بلند شد و دخترم را در آغوش گرفت و بعد او را به من داد و ميان اشك و خنده گفت:

- فرناز جون دخترت هم ماشاا.... از خوشگلي چيزي از خودت كم نداره.




ادامه دارد....
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.